رادیو زمانه

 

شهریور ۱۳۸۸

گفت‌وگو با مسعود بهنود، بخش نخست

تصمیم گرفتم تصویر آقای خمینی را پخش کنم

مریم محمدی

اولین قانون اساسی ایران حاصل انقلاب مشروطه بود. در این قانون، مطبوعات رکن چهارم ارکان مشروطیت تلقی شده بود. مطبوعاتی که در آن زمان با محدودی روزنامه و نشریه تعریف می‌شد. پیدایش رادیو و تلویزیون و گسترش روزانه آن وسعت و مفهوم عمیق‌تری به این تعریف بخشید و نقش آن را در تحولات سیاسی و اجتماعی ایران مرکزی کرد.

مسعود بهنود یکی از نام‌های مشخص این عرصه است. نقش او به‌ویژه به‌عنوان روزنامه‌نگاری که در دو نظام متفاوت همیشه حرفی برای گفتن داشته است، بسیار بحث شده است.

با مسعود بهنود گفت‌وگوی بلند و همه جانبه‌ای کرده‌ام درباره‌ی مسیری که جامعه مطبوعاتی ایران در این دو نظام متفاوت طی کرد. ماجراهایی که بر آن و کوشندگانش گذشت، نتایجی که می‌تواند تاریخی و عبرت آموز باشد.

بخش‌هایی از این گفت‌وگو را که نقش جامعه مطبوعاتی و به‌ویژه تلویزیون ایران را در مسیر انقلاب بهمن توضیح می‌دهد، می‌خوانید. این گفت‌وگوی اختصاص دارد به یادمان‌های مسعود بهنود، عمدتا حول دو واقعه‌ی معین، 17 شهریور و 13 آبان و نقشی که تلویزیون در آن ایفا می‌کرد.

در مقطع 17 شهریور تلویزیون و کارکنانش در چه وضعیتی قرار داشتند. یعنی یک جریانی موافق انقلاب در تلویزیون آن زمان به‌وجود آمده بود؟

در رادیو و تلویزیون ما یک گروهی بودیم که به هر حال با انقلاب بودیم. یک گروهی از بچه‌های تلویزیون که بعدا تبدیل شد به کمیته اعتصاب ؛ و موقعی که نظامی‌ها آمدند، پیدا بود که اگر ما را نگیرند دست کم ما را دیگر راه نخواهند داد. یعنی وضعمان معلوم شده بود و ما از قبل جبهه‌مان را گرفته بودیم. یک شبه اتفاق نیافتاد. این شیب انقلاب که الان از دور دیده می‌شود به عنوان پرش و پلکانی، برای ما اینطور نبود.

به هر حال ما بین مردم بودیم و ظرف پنج شش ماه این به آرامی گذشت و من هر روز در خیابان سخنرانی می کردم و هر روز بالای دیوار بودم. بنابراین همینطور همراه مردم رفتیم توی عرصه.

تنها تصوری که نمی‌کردم این بود که به فاصله کوتاهی بعد از اینکه ماموران حکومت نظامی به خانه من ریختند؛ شب معروفی که آمدند تعدادی روزنامه‌نگار را بگیرند. به فاصله کوتاهی بعد از آن مامورین کمیته آمدند.

و آن شبی که عکس آقای خمینی از تلویزیون پخش شد؟ در شرایطی که هیچکس باور نمی‌کرد! یادم هست که مثل یک شوک بود!

آخرین برنامه‌ی من که از تلویزیون پخش شد و از آن موقع تاکنون که در کنار شما هستم دیگر از تلویزیون ایران دیده نشدم، روز 16 شهریور سال 57 است. یعنی شب 17 شهریور. من می‌دانستم فردا چه خبر می‌شود. شب قبلش با آقای مهندس بازرگان رفته بودم به خانه‌ی آقای انتظام و خبر داشتم. به هر حال کنجکاوی‌های شخصی من و کار حرفه‌ای که می‌کردم من را همه‌ی این جاها حضور می‌داد. می‌دانستم که امشب شب آخر است. به همین جهت نشستم و خیلی فکر کردم که چه کار کنم؟ شب آخر است!

آن وقت تصمیم عجیبی گرفتم. تصمیم گرفتم که تصویر آقای خمینی را پخش کنم. برای اطلاع عرض می‌کنم که مدتی بود آقای خمینی رفته بود پاریس. از آن موقع که به پاریس رفته بود هم نشسته بود وسط خبرهای جهانی و همه‌ی میکروفن‌های دنیا در اختیارش بود، ولی به ایران نمی‌رسید.

فیلم‌هایی که از طریق ماهواره فرستاده می‌شد، آن موقع ترتیب اینگونه بود، که فقط خود سازمان رادیو و تلویزیون یک کانال ماهواره داشت که از طریق آن فیلم‌های خبری را می‌خرید و ضبط می‌کرد و انتخابی از آن را پخش می‌کرد.

از موقعی که آقای خمینی به پاریس رفت، در تمام فیلم‌های خبری که در دو نوبت در روز می‌رسید، فیلم تصویر یا مصاحبه‌ای از ایشان بود، ولی درتهران به دستور معاون سیاسی وقت سازمان رادیو و تلویزیون، یک نفر از ساواک می‌رفت پایین می‌ایستاد توی نودال و وقتی که این فیلم‌ها از روی ماهواره می‌آمد، انگشتش را روی «Clear» می‌گذاشت که این پاک شود. یعنی کاری می‌کرد که در آرشیو هم نماند و اینها کاملا پاک می‌شد.

بنابراین من وقتی آن شب این جنون به سرم زد که کار عجیب و غریب بکنم، با این مواجه شدم که ماتریل ندارم، فیلم ندارم. از «عظیم جوانروح» که الان هم هست و فیلمبردار خوب تلویزیون است، خواهش کردم که به شهر برود و عکس‌های ایشان را هر چه هست جمع کند. جمع کردیم و مقدار زیادی آوردیم. من آن موقع مجله‌ای منتشر می‌کردم در ارتباط با طرفداران محیط زیست به اسم «سبز»، شبیه نشنال جئوگرافیک که آنجا روزها می‌نشستم.

«کاوه گلستان» آمد آنجا. او هم یک عکس‌هایی آورد از شهر و مردم با پوسترهای آقای خمینی. اینها را هم آوردیم و اضافه کردیم؛ چسباندیم روی دیوار ـ یک روش پریمیتیو (ابتدایی) مال دوره ادیسون ـ و از روی آنها فیلم گرفتیم که مثل اسلاید شد. یک موزیک هم پیدا کردیم و شب بیرون از تلویزیون فیلم را شستیم و جرات نکردیم که به تلویزیون ببریم و یک فیلم 4 دقیقه‌ای درست کردیم و من آن را در جیبم گذاشتم. آنها که به کار فنی آشنا هستند، می‌دانند.

من این حلقه فیلم را بردم و به قسمت سینمایی و نگاه کردم دیدم که بچه‌هایی که هستند یکی دو نفرشان از بچه‌های تیم اعتصاب‌اند و از بچه‌های خودمان هستند. آنها متوجه بودند که شکنندگی دارد شکل می‌گیرد. بنابراین قرار شد آنها هم کسی را که رئیس بود و تصور می‌رفت که ساواکی باشد و احتمالاً هم نبود، سر او را گرم کنند که کردند و مسئول موزیک برنامه هم «محمدرضا شاهید» بود، نماینده فعلی رادیو آمریکا در پاریس که الان هم مشغول است و خیلی هم خبرنگار خوبی است. او آمد و موسیقی را داد، ولی چون با این انقلاب بازی‌های ما موافق نبود و اصولا این شلوغی‌ها را نمی‌پسندید، گفت من این نوار را می‌گذارم، ولی در این توطئه نمی‌مانم.

او رفت ولی من و عظیم و دیگران ماندیم و رفتیم و با این خدعه من برنامه را شروع کردم؛ گفتم سلام. شب جمعه است؛ شاید آخرین بار، کسی چه می‌داند! ولی به هر حال قبل از هر کاری و هر گردشی، برویم به سراغ آن کسی که عکسش در دل مردم ایران هست و فیلم پخش شد.

برنامه زنده بود؟

بله برنامه‌های من همه زنده بود. بعد فیلم پخش شد و اصلا برای من باور کردنی نبود که چه اتفاقی افتاد. از قسمت‌های مختلف سازمان، در شهرهای مختلف، در کمال‌آباد، مرکز تله فلان جا! که همه اینها همه از طریق مخابرات به وصل هستند به میز کارگردان پخش، از آنجا، همینطور فریاد می‌آمد، فریاد تشویق که به نظر من یکدفعه شهر به هوا رفت و در عمرم با یک همچین صحنه عجیبی روبه‌رو نشدم. صدای گریه می‌آمد. آدم‌هایی از شدت شوق گریه می‌کردند.

برای شما که در پخش این قضیه بودید، اتفاقی نیافتاد؟

من زمانی که پایین آمدم همه معتقد بودند که من نباید از در ورودی بیرون بروم چون به احتمال زیاد من را می‌گیرند. در نتیجه ماشین من را به پارک شاهنشاهی آن موقع بردند و من را از پشت آن سرازیری بچه‌ها کشاندند و رفتم و سوار شدم و به‌صورت فرار رفتم. این خبر توسط خبرگزاری آسوشیتدپرس مخابره شد به دنیا به این عنوان که برای اولین بار تصویر آقای خمینی در ایران پخش شد.

حتی بعضی از نشریات مثل «لوموند» تفسیر کردند به اینکه یک تغییری در سیاست داخلی ایران اتفاق افتاده است؛ چون شاه هنوز بود. بعد در همین فاصله یک آقایی تلفن کرد خیلی مودب و گفت من دکتر بهشتی هستم.

همان آیت‌الله بهشتی؟

بله! من ایشان را به اسم می‌شناختم، گفتم خواهش می‌کنم. گفت به هر حال کاری که شما کردید... ما به نوفل لوشاتو گزارش دادیم و ایشان شما را دعا کرد. بعد آقای دکتر بهشتی به من گفتند که شما اگر می‌خواهید مخفی شوید، می‌توان شرایط را فراهم کرد. من گفتم که ممنونم و امکانش را دارم.

فیلمبرداری از حادثه 13 آبان و جریان دانشگاه و نشان دادن آن در تلویزیون هم حادثه عجیبی بود. آن چطور اتفاق افتاد؟

گروه ضد اعتصاب یعنی کسانی که داشتند کار می‌کردند و تعدادشان هم حدودا 200 نفر بود یعنی از شش هزار نفر کارکنان رادیو و تلویزیون 200 نفر کار می‌کردند. بیشتر کادر فنی بودند و البته چندنفری هم از بچه‌های بالاتر. یک عده‌ای هم از طرف حکومت نظامی آورده و گذاشته شده بودند که البته خیلی فعال نبودند؛ آن گوشه و کنار بودند.

در حقیقت سازمان رادیو و تلویزیون کار نمی‌کرد یا حداقلی را کار می‌کرد برای اینکه کار انجام دهد؛ و کار این بچه‌ها هم در آن محیط ـ حالا که شدیم بگوییم ـ که چقدر سنگین بود.

یک مثال می‌زنم: اینها خیلی ساده دور یکدیگر نشستند و تصمیم گرفتند که خب، بالاخره حالا که مملکت اینگونه است و نمی‌شود که معیارهای سابق ادامه پیدا کند؛ معیارهای سابق در هیچ کجا درحال پیاده شدن نیست؛ چرا در رادیو و تلویزیون باشد! بنابراین، آنها هم که ظاهراً به تعبیری ضد انقلاب کردن بودند و با اعتصاب ما مخالف بودند آنها هم تصمیم گرفتند فضا را باز کنند.

در نتیجه بچه‌های فیلمبردار که با اکراه کار می‌کردند و بیشتر قصد داشتند که به جمع ما بیایند و به اعتصابیون بپیوندند، به آنها گفتند که بروید فیلم بگیرید و هر کاری که می‌خواهید بکنید، از این ماجرا آتش 13 آبان افروخته شد.

«پرویز نبوی»، فیلمبردار خوب تلویزیون در روز 13 آبان در دانشگاه تهران در حال فیلمبرداری بود، کوماندوها و دانشجویان با همدیگر درگیر شدند و او از این صحنه فیلم گرفت، آقای دکتر شیبانی، رئیس دانشگاه آمد مقابل دانشگاه به ارتشی‌ها فریاد زد که به خانه من آمدید چه کار کنید؟! او از آنها فیلم گرفت. این صحنه‌هایی بود که هر روز در خیابان اتفاق می‌افتاد.

ولی اثر وحشتناک رسانه است که وقتی شب این فیلم را ما پخش نکردیم و گروه به اصطلاح ضد اعتصاب پخش کرد، گروه طرفدار رژیم پخش کرد. آنقدر که این حسن نیت و ضجه زدن مرحوم دکتر شیبانی را نشان داد، و این کوماندوهایی که هیبت ظاهری‌شان خب، خیلی مهیب بود دیگر! و صدای تیر و فرار کردن بچه‌ها و بهم ریختن و خون در خیابان، اصلا فاجعه‌ای شد.

13 آبان شد و روز تاریخی بهم خوردن نظم شهر. در حقیقت ستون فقرات فرماندار نظامی آن شب شکست یعنی آن شبی که فیلم دانشگاه تهران پخش شد و آن روز را کرد روز تاریخی 13 آبان!

http://radiozamaaneh.com/analysis/2008/02/post_550.html