صمد و عين الله!
ارزيابی اجمالی از انتخابات مجلس هفتم
انتخابات هفتمين دوره مجلس شورای اسلامی ايران به لحاظ نوع و ترکيب و پراکندگی سنی و جغرافيائی شرکت کنندگان و تحريم کنندگان اين انتخابات، نمايه ارزشمند و منحصربفردی از قشربندی اجتماعی موجود در جامعه ايران را در اختيار تحليلگران مسائل سياسی و اجتماعی ايران قرار می دهد.
برجسته ترين ويژگی اين انتخابات را می توان در دو مؤلفه « نتيجه دعوت به تحريم انتخابات» و « مشارکت پائين شهروندان در شهرهای بزرگ و مراکز استان» بررسی کرد.
انتخابات يکم اسفند نخستين موردی در طول بقای 25 ساله رژيم جمهوری اسلامی است که تحقيقاً نوعی وحدت نظر و عمل ميان بخش موثری از جناح های فعال سياسی در داخل کشور با اپوزيسيون برون مرزی، بر سر تحريم انتخابات بوجود آمده بود.
در اين دوره دفتر تحکيم وحدت، سازمان مجاهدين انقلاب اسلامی ، جبهه مشارکت در داخل کشور در کنار اتحاد جمهوری خواهان، سلطنت طلبان و تقريباً جميع مخالفان برون مرزی بر سر تحريم اين انتخابات به توافقی اعلام نشده رسيده بودند.
هر چند جنس درد و مطالبات اين دو برخوردار از يک عدم تجانس ساختاری است اما در عمل عدم مشارکت در انتخابات مجلس هفتم، فصل مشترک کليت اين گروه ها محسوب می شد. اما از آنجا که ماحصل تمامی فعل و انفعالات و چالش های پيش از يکم اسفند، مُـنجر به برگزاری انتخاباتی با مشارکت 50 درصدی شهروندان ايرانی شد، مجموعاً می توان از اين نتيجه نچندان ناخوشايند، شکست عملی سياست تحريم انتخابات را نتيجه گرفت.
اين تلقی از آنجا قابل استناد است که برآورد قطعی عموم مدافعان تحريم (خصوصاً انعکاس آن در وبلاگ های نسل جوان معترض داخل و خارج از کشور) بر استقبال 90 درصدی شهروندان ايرانی از تحريم انتخابات تاکيد داشت.
اکنون با فرو کش کردن تب انتخابات در ايران با يافتن پاسخ اين پرسش که چرا تحريم انتخابات عملاً شکست خورد؟ می توان پاسخ بسياری از بد فهمی ها و سوء تفاهمات اقشار مخالف با جمهوری اسلامی ايران را شناسائی کرد.
پاسخ به چرائی شکست تحريم انتخابات را بايد و می توان در يک شاخصه مهم و علنی رد يابی کرد:
« مشارکت شهروندان روستاها و شهرستانها و اقشار فرو دست جوامع شهری بر خلاف عدم مشارکت شهروندان مراکز استان و شهرهای بزرگ کشور»
مطابق آمار ارائه شده وزارت کشور در تبریز 79/31 واجدین
شرایط درانتخابات شرکت کرده اند در حالیکه آمار وزارت کشور میزان شرکت کنند گان کم
جمعیت ترین حوزه این استان را 05/106 اعلام کرده است . در اصفهان از واجدین
شرایط17/32 شرکت کرده اند و در اردستان کم جمعیت ترین حوزه اين استان 76/77 البته
بیشترین میزان در این استان به سمیرم اختصاص داشت که 95/109 واجدین شرایط شرکت کرده
اند.
انتخابات تهران با حضور5/32 واجدین شرایط برگزار شد و در کم جمعیت ترین حوزه استان
تهران یعنی دماوند و فیروزکوه 36/64 حضور داشته اند. در استان خراسان نیزآمار رای
دهند گان پر جمعیت ترین حوزه و کم جمعیت ترین شهر ها به اینصورت بوده:
مشهد با 28/42 نهبندان و سربیشه با 31/87
این آمار در استان های فارس و گیلان هم به این شرح است:
شیراز 86/31 اقلید 4/86 رشت 51/34 آستارا 93/87 .
استان کهگیلویه و بویر احمد با حضور 54 /89 درصد واجدین شرایط در انتخابات رتبه اول
را دارد و بعد از آن سیستان و بلوچستان (38/75) چهارمحال و بختیاری(35/75) ایلام
(05/73) قرار دارند در حالی که کمترین میزان مشارکت در استان های کردستان(26/32)
تهران(68/36) و اصفهان (61/41) به چشم می خورد.
جميع آمار فوق مؤيد اين مطلب است که سهم مشارکت در شهرستانها و روستاها برتری چشمگيری بر شهرهای بزرگ و مراکز استان داشته است.
با توجه به اين آمار به صراحت می توان از ترکيب جمعيتی مشارکت کنندگان در انتخابات و مقايسه آن با تحريم کنندگان آن يک نتيجه قطعی گرفت و آن فقدان يا نحيف بودن بدنه طبقه متوسط در ايران است.
لايه های فعال در انتخابات مجلس هفتم از منظری ريخت شناسانه از مُختصات نمادين و منحصربفردی در ساختار فرهنگی ـ اجتماعی ايران برخودارند که حضور در جميع انتخابات برگزار شده در جمهوری اسلامی برای ايشان نماد تشخص و ابراز موجوديت فردی و اجتماعی است.
جميع شهروندان وابسته به اين طبقه وابسته به لايه های فرو دستی در جامعه ايرانند که با پيروزی انقلاب اسلامی در بهمن 57 توفيق آنرا يافتند با تکيه بر رانت محروم نوازانه انقلاب، ضمن احراز منزلت اجتماعی، کُمپلکس های ضد اشرافيگری خود را در کنار پتانسيلهای مورد اعتنا قرار نگرفته شان در مناسبات اجتماعی فرادستی ـ فرودستی رژيم پيشين، بصورتی همزمان تخليه نمايند.
خاستگاه اجتماعی اين قشر ارتباط عميقی با رويکردهای اقتصادی رژيم پهلوی در دهه چهل و پنجاه ايران دارد.
« با تغييراتي که در ساختار جمعيتي جامعه ايران در دهه چهل و پنجاه خورشيدي با تحقق اصلاحات ارضي و تقسيم زمين ها و بروز مشکلاتي در برابر رشد کشاورزي در ايران پديد آمد، شمار عظيمي از روستائيان روستاها را ترک کردند و به شهرها روي آوردند. حاشيه شهرها آکنده شد از زاغه ها و زاغه نشين ها و يا خانه هاي کوچک با امکانات شهري اندک. اين درحالي بود که بخش ديگر شهر با شتاب به سمت تجدد پيش مي رفت.
روند شهرنشيني در ايران از دهه چهل و پنجاه آغاز مي شود و از همين دوران به بعد است که به صورت يک معضل در مي آيد. شهر تنها مکان بزرگتر اجتماع آدميان نيست، بلکه کانون اجتماع انسان هايي است که به فرديت خود باور دارند و بر اساس اين فرديت تصميم مي گيرند و رفتار مي کنند. شهر بر اين پايه زيست جهان و جفرافياي زندگي انسان مدرن است. شهر با همه پيچيدگي ها، ابهام ها، و روابط و مناسبات در هم تنيده اش، مظهر همه پيچيدگي ها و تنش هاي انسان مدرن است و در نتيجه نيازمند نهادهاي مدرن و ساختارهاي اجتماعي و فرهنگی متجددانه ای است که بتواند سنگيني زندگي در شهر را هموار کند. شهر حامل ارزش ها و هنجارهاي ويژه اي است، مکان روح انسان مدرن است.
ايران در دهه چهل است که به دلايل اقتصادي با پديده شهرهاي بزرگ روبرو مي شود، اما آن گونه که صاحب نظران مي گويند دولت آمادگي و برنامه اي براي تکوين و تاسيس شهر مدرن و سامان دادن به اين جمعيت سرگردان آمده از روستا نداشت. شهر پديد آمد، اما بدون نهادهاي اجتماعي مناسب، بدون زمينه سازي براي فرهنگ شهرنشيني، بدون شکل گيري آن فرديت مدرن، و در نتيجه شبيه به روستايي کلان و برآشفته شد» (1)
رژيم پهلوی با اتخاذ سياست غيرکارشناسانه «اصلاحات ارضی» و بدون توجه به مناسبات بومی ايران بصورتی شتابزده ترکيب تاريخی حاکم بر فرهنگ کشاورزی ايران را به هم ريخت.
پيشتر طی مقاله « کيهان و عاشقانش» اشاره به اين مطلب شده بود که « بدنبال سياست های رفُرميستی محمد رضا پهلوی در عرصه کشاورزی، قشر وسيعی از طيف کشاورز ايرانی ضمن از دست دادن پيشه سنتی خود سرازير بسوی شهرهای ايران و بخصوص تهران بعنوان قطب تجمع سرمايه شدند. ليکن بدليل بافت غلط اقتصادی، اين طيف نتوانست در قشربندی اجتماعی مقام و منزلت مورد رضايت و شأن خود را کسب کند و در حاشيه کلان شهر تهران و ديگر مراکز استان مُبدل به شهروندانی محروم در لايه های فقير نشين شد. اما محروميت مالی اين قشر دليلی موجّه بر محروميت از حقوق شهروندی شان نبود.
بدنبال وقوع انقلاب اسلامی اين قشر توانست با رها کردن پتانسيلهای انباشته شدة خود، ضمن احراز تشخص اجتماعی و ابراز وجود، سهمی از حقوق مشروع و پايمال شده خود را از حکومتِ جايگزين مطالبه نمايند.
در عين حالی که با تکيه بر ماهيت اسلامی و محروم نواز انقلاب ايران، اين قشر توفيق آنرا داشت تا با تکيه بر يک هيستری ضدآريستوکراسی ضمن حفظ کينه و بُغض انقلابی خود نسبت به اشراف، پس از سالها تحقير از سوی حکومت های وقت اينک نوعی منزلت اجتماعی را برای خود احراز نمايد.
بروز جنگ در روند انقلاب اسلامی اين فرصت را برای اين قشر که بعضاً از لايه های مذهبی و سنتی جامعه نيز بودند مُهيا کرد تا با تکيه بر جسارت و غيرت دينی خود به جلوه گری و هل من مبارز طلبی در مقابل دشمن بپردازند.
پس از پايان جنگ ايران و عراق و انسداد اين باب، اين نسل با استراکچر شخصيت جنگی به شهرها بازگشتند.
اين نسل برخاسته از چنين بستری با تعلقات ميسو فوبيائی Mesophobia (ترس از آلوده شدن) اهتمامشان را با تفسير خاص از اسلام انقلابی صرف «حفاظتِ جنگی» از انقلاب در مقابل آلودگی ها و آفت های سياسی ـ اجتماعی ای کردند. نسل جديدی از اين قشر که عمدتاً پسران همان فلاحت پيشگان مهاجر دوران پهلوی بودند با سابقه هشت سال رزم ضمن آنکه از پيشينه سنتی و کشاورزی خود فاصله گرفته و بعضاً در تار و پود مناسبات اقتصاد شهری تنيده شده اند، سرمايه جسارت خود را در قالب تشکلات تندرو مذهبی، مُبدل به نوعی آوانتوريسم Adventurism اجتماعی کردند.
« دکترعلی شريعتی» جامعه شناس سرشناس ايران که سهم عمده ای در تئوری سازی انقلاب اسلامی ايران را عهدار بود در ضمير ناخودآگاه اين قشر نقشی حساس و کليدی جهت تکوين شخصيت اجتماعی و سياسی شان دارد.
آموزه های وی که مملو از ادبياتی حماسی و سوسياليستی بود آنقدر برای اين گروه از محرومان جامعه ايران جذابيت داشت تا با تکيه بر آن بتوانند ضمن تقويت اعتماد بنفس خود کفاره جوی حقوق تضييع شده شان از آريستو کراسی مُعَوّج ايران باشند.
شريعتی زمانی که با زيرکی شاعرانه ای، خراشيدن اتومبيلهای مدل بالای سرمايه داران بی کفايت توسط کودکان فقير و خيابانگرد ايران را، تجلی خشمی انقلابی و آگاهانه توصيف می کرد تا بمنظور انتقامجوئی از صاحب منصبانی که سالها در کارخانه های خود با استثمار مادران و پدران همين کودکان فقير بر ثروتهای نامشروع خود می انباشتند و تنها گرد و غبار برخاسته از چرخ ليموزين هايشان را نصيب ايشان می کردند، توانست هيجان زائدالوصفی در روحيه مبارزه جويانه اين بخش از اقشار فرودست و معترض حاشيه شهرنشين ايران را پمپاژ نمايد.
آموزه های شريعتی علی رغم آنکه خاستگاهی عدالت طلبانه داشت اما بازخورآن آموزه هايش نزد اين اقشار ضمن آنکه دامن زننده به هيستری عميق ضداشرافيگری بود همزمان مروج رويکرد فقير سالاری در فرهنگ فرودستان سابق الذکر در بعد از پيروزی انقلاب ايران شد.
بر خلاف دو تجربه رُنسانس و رفرماسيون در اروپای قرون 16 و 17 که ناشی از آن تموّل و تمتع معيار برگزيدگی بندگان نزد خداوند تلقی شد در فرهنگ اين قشر فقر جامه فخر پوشيد و محرومين، محبوبين خدا شدند و به تبع آن مازوخيزمMasochism اقتصادی عامل شفاعت بندگان نزد خداوند تلقی شد.
از سوی ديگر بر خلاف شيوه تکوين آريستوکراسی اروپائی، جامعه ايرانی در طول تاريخ خود بدليل رشد معيوب و بعضاً نامشروع آريستوکراسی از امکان برخوردار شدن از طبقه اصيل اشرافزاده محروم ماند.
ريشه های اين محروميت از زمانی آغاز شد که مناسبات فقه اسلامی بعد از ورود اين دين به ايران ضمن فروپاشاندن نظام آريستوکراسی ساسانی، با اعمال قوانين شالوده شکنی مانند ارث عملاً نظام فئوداليته ايران را دچار تقطيع اراضی و به تبع آن تکثير صاحبان اراضی کرد که ماحصل آن پخش و کوچک شدن نظام ديوان سالارانه فئوداليزم ايران بود.
برخلاف سنت تاريخی فئوداليزم اروپائی که در آن ميراث داریِ فرزندِ نخست، بعنوان يگانه مالک ماتَرَک، متضمن رشد و قوام مناسبات اصيل آريستو کراسی در اروپا بود در ايرانِ بعد از اسلام، قوانين ارث با تقسيم اموال و اراضی « خان» ميان کليه اولاد و همسران، عملاً رشد و تعميق اشرافيت اصيل و متمرکز در ايران را ناممکن کرد.
همچنين بواسطه حاکميت رژيم های پادشاهی که عموماً فاقد خاستگاهی اصيل و متموّل بودند، می نيمُم طبقه زميندار و مُتمَکِن ايران نيز از بی عدالتی و ظلم و ناامنی ناشی از استبداد دربار سلاطين عملاً امکانی برای تمشيت آشکار و مُستقلانه امور خود نداشته و بعضاً يا خود را در شَمّای مسکِنَت، مستوره می کردند و يا اراضی و مستغلات ايشان به ثمن بخس از ناحيه اوامر سلطانی به تملک و تصاحب گرفته می شد و حکومت مرکزی با سلطه جابرانه خود ضمن فروپاشی و عدم امکان رشد اشرافيت مستقل از حکومت راساً خود را بدون برخورداری از کمترين مشروعيت و قابليتی در مقام يگانه مرجع صاحب صلاحيت برای ايجاد ديوانسالاری به جامعه تحميل می کرد.
بی صلاحيتی و نامشروعی هيئت حاکمه در کنار حاکميت مناسبات کريه ارادت سالارانه و مديحه سرائی های مهوع و آستان بوسی حاشيه نشينان قدرت، زمينه ساز رشد نفرت عميق لايه های فرودست جامعه از چنين اشرافيتی می شد.
چنين سلوک کراهت آميزی در تاريخ معاصر ايران با بقدرت رسيدن افسر جاه طلب و بی پرنسيب و فاقد منزلتی طی نيمه نخست دهه 20 ميلادی در ايران به اوج خود رسيد و محمد رضا پهلوی جانشين وی نيز با تداوم و تعميق همين رويکرد، ضمن تحميل اشرافيت مجعول خود به جامعه، نفرت طبيعی محروم ماندگان از حقوق مشروع معيشت و شهروندی در ايران را با فرصت تاريخی انقلاب سال 57 ، عملياتی کرد.
محرومين تازه به شوکت رسيده از قِــــــــبَلّ انقلاب اسلامی در بدنه خود برخوردار از حجم چشمگيری از توده های سنتی و جنوب شهرنشين تهران و مراکز استانها بودند که مناسبات تبعيض آلود رژيم پهلوی ضمن آنکه امکان رشد اقتصادی را از ايشان سلب کرده بود متقابلاً فرصت ارتقاء فرهنگی را نيز از ايشان مضايقه می کرد.
درد معاش در کنار فقر فرهنگی مانع از آن بود تا حداقل فرزندان اين فلاحت پيشگان سابق با برخوردار شدن از تحصيلات عاليه منزلت اجتماعی خود را ارتقاء دهند.
معدود جوانانی که از اين نسل با ممارست و پشتکار خود توفيق آنرا يافتند وارد مراکز تحصيلات عاليه شوند، بواسطه دل چرکينی عميق شان از مناسبات ظالمانه حاکم بر کشور سريعاً جذب فعاليتهای انقلابی دهه 50 شده و سراز سازمانهای چريکی و مخفيانه درآوردند همچنانکه بخش های ديگری از همين جوانان نيز ضمن برخورداری از فراست و ذکاوت علمی توانستند در کنار ارتقاء علمی در پروسه انقلاب اسلامی با تکيه بر صيانت نفس و اصالت خانوادگی، در آينده جايگاهی معقول و متشخص در بدنه روشنفکری دينی ايران برای خود احراز نمايند» (2)
نسل روستا با تغذيه از خرده فرهنگی سنتی خود و فقر تاريخی اش بر خلاف طبقه متوسط که دغدغه نيازهای ثانويه زندگی فردی و اجتماعی را دارد، معيشت را در اولويت نيازهای خود تعبيه کرده.
خرده فرهنگ نسل روستا را می توان در چهار مقوله:
تقدير گرائی، تبارگرائی، اقتدار گرائی و زعيم سالاری شناسائی کرد.
اين نسل می کوشد با رويکردی « فرومی» ضمن مستحيل کردن هويت فردی خود در هويت جمعی هم تبارهايش از يک بی وزنی و سياليت در ذيل هويت جمعی مکتسبه و قدرتمندش، حظ ذهنی برده و با تفويض همه حقوق و اختيارات خود به زعيمی مقتدر، در ذيل اقتدار مقتدای قهرمان تلقی شده اش با همنوائی و هم آوائی از وی برای خود احساس قدرت و منزلت بازتوليد ذهنی نمايد.
« پرويز صياد» بازيگر سرشناس دهه پنجاه ايران با ساخت و ارائه شخصيت نمايشی يک روستائی ساده دل و سنتی به نام « صمد» کامل ترين نمونه از چنين نسلی را در ادبيات نمايشی ايران نمونه سازی کرد که بعد از انقلاب اسلامی ايران دائر مدار تحولات عظيم سياسی و اجتماعی و عهده داری بخش عظيمی از مقدرات کشور را متکفل شده بودند!
« صمد» معرف کاملی از نسل روستائيان ايرانی بود و هست که با لباس و کلاه نمدی سنتی اش، بشدت وابسته به خرده فرهنگ روستائی خود بوده و کمترين شرمندگی از هويت روستائی خود ندارند و به درستی نشان دادند سربازان صديق و جان بر کفی برای دفاع از اعتقادات و ارزش های خود هستند.
طی سالهای بعد از دوم خرداد که اصلاح طلبان توانستند بخش هائی از ارکان حکومت ايران را عهده داری کنند اين نسل نشان داد تا چه اندازه از قدرت و قابليت بسيج توده ای و سازماندهی برای دفاع از مطالبات و خواسته های خود برخوردارند تا جائی که وقتی يک جوان دانشجو در يک نشريه داخلی دانشکده اش نمايشنامه ای نوشته (نمايشنامه موج) که برخوردار از کمترين تعرض به مقدسات اين نسل است ايشان کفن پوش در سپهر علنی جامعه قدرت نمائی و صف آرائی عليه ايشان کردند.
بر خلاف طبقه بظاهر! متوسط ايران که وقتی نمايندگان اصلاح طلبشان 26 روز برای دفاع از حقوق شهروندی ايشان در صحن مجلس متحصن شدند کمترين رغبت و انگيزه ای در حاملان اين طبقه بمنظور حمايت و پيوستن به ايشان مشاهده نشد!
نسل روستا همانهائی هستند که تصادفاً همانند انتخابات اخير مجلس ايران که بالاترين حجم مشارکت را از روستاها و شهرستانها و مناطق محروم شهری ايران بعهده گرفتند در ايام جنگ هشت ساله با عراق نيز بر خلاف ساکنان شهرهای بزرگ ايران در دفاع از سرحدات ميهنی و موجوديت انقلاب شان که علت موجبه و مُــقبيه منزلت و تشخص ايشان بود، بالاترين ميزان مشارکت را عهده دار بودند.
اين نسل همان هائی هستند که هاشمی رفسنجانی با تکيه و شناخت صحيح از ايشان به درستی در مصاحبه اخير و مفصل خود با روزنامه کيهان ادعا کرد:
« اگر كسي در اين تصور باشد که دوباره موجي در ايران اتفاق مي افتد من اصلاً چنين اعتقادي ندارم. در ايران ديگر به اين آساني اتفاقي نمي افتد. براي اينكه روحانيت و نيروهاي مذهبي، اصيل ترين قشر جامعه هستند. زماني حرفي زدم كه بعضي ها خيال كردند شعاري است. من مي گويم صد هزار مسجد و حسينيه وجود دارد و در اطراف اينها بخش زيادي از انسانهاي خوب هستند و رهبري هم با روحانيت است. چون الان مسئول هستيم، مساجد بايد به مخالفين جوابگو باشند. اگر روزي دولتي بيايد كه با اين جريان مخالف باشد و اينها در موقعيت اپوزيسيون قرار بگيرند، پدر آن دولت را درمي آورند. در زمان شاه زبانهاي ما بسته و مساجد ما تعطيل بود. وعاظ جرأت حرف زدن و نوشتن نداشتند. ولي ديگر دنيا به آن سمت برنمي گردد. يعني با فرض اينكه مي خواهيم آزادي باشد كه اين حالت اتفاق بيفتد، اگر آزادي باشد، اصيل ترين بخش جامعه در مساجد و حسينيه ها، يعني در اطراف اسلام هستند» (3)
انتخابات دوم خرداد سال 76 تنها استثنائی در اين ميان بود که آراء قاطبه دو طبقه روستائی و شبه شهری متمرکز بر خاتمی شد. با اين تفاوت که رويکرد نسل روستا به خاتمی منبعث از دلزدگی ايشان از ناحيه فشار سنگين مالی برخاسته از سياستهای اقتصادی دوران هاشمی بود و اقبال گروه دوم نيز ناظر بر توّهم قهرمانانه داشتن از خاتمی در حوزه مطالبات اجتماعی و سياسی بود.
ايران مجازی!
چنانچه با تسامح تمامی پنجاه درصدی که در انتخابات مجلس هفتم مشارکت کردند را بتوان منتسبين به نسل روستا و « صمد آقا» های فوق الذکر تلقی کرد، اکنون جای اين پرسش باقی است که آن پنجاه درصد باقيمانده منتسب به طبقه بظاهر متوسط را که از شرکت در انتخابات استنکاف ورزيدند، چه نامی بايد نهاد؟
پاسخ به اين سوال را نيز می توان از همان سريال « صمد» به عاريت گرفت: عين الله (باقرزاده)!
« عين الله» نيز کاراکتر محاسبه شده و قابل استنادی برای توصيف طبقه بظاهر متوسط ايران است. « عين الله» نماد روستائی شهر ديده ای است که متاثر و مفتون از ظواهر جامعه شهری موجوديت و هويت خود را به فراموشی سپرده و يا سعی داشت آنرا بفراموشی بسپارد و با جعل هويتی نوين تحت عنوان « باقرزاده» با شمائی کت و شلواری و کراوتی نامتعارف می کوشيد خود را شهروندی مدرن و توسعه يافته نسبت به صمد آقاهای هم ولايتی اش نشان دهد!
« عين الله» نماد جامعه بظاهر متوسط ايران است که تصادفاً خاستگاه اين طبقه نيز بازگشت به سياستهای رفورميستی محمد رضا پهلوی در جريان اصلاحات و انقلاب سفيد دارد.
طبقه بظاهر متوسط ايران جز بصفت ظاهر در تحليل نهائی تفاوت بارزی با طبقه فرو دست و روستائی ايران ندارد.
عقلگرائی ، احساس فرديت مدرن، خود باوری، مسئوليت پذيری و استقلال فکر، نرم افزارهای تعريف شده وعام و استانداردی برای طبقه متوسطند اما در ايران با تکيه بر رانت نفت اين تنها سخت افزار های مورد نياز طبقه متوسط و جامعه مدرن است که نصب و تعبيه شده اند.
تعدد دانشگاه ها، رشد کمی دانشجو و استاد، بوروکراسی فلج، ساختمانهای لوکس، کامپيوتر و موبايل و مرسدس بنز ظواهر سخت افزاری جامعه بظاهر متوسط ايران است که به مدد ثروت سرشار نفت باعث خود فريبی جامعه شهری ايران شد و قشری را در کلان شهرهای ايران بوجود آورده که بدون برخورداری از ظرفيتهای توسعه يافتگی ذهنی، تنها تخيلی از خود و کشور خود ساخته اند که فاقد موجوديت بيرونی است.
درد ها و شادی های اين طبقه دردها و شادي هائی مجازی است!
دنيای شان بشدت برای دنيای مردم عادی و واقعيت ايران ناشناخته است.
دنيای روشنفکری ايران دنيای است بشدت رُمانتيک. ايران واقعی را نمی بينند يا نمی خواهند ببينند و يا نمی توانند ببينند و تنها آن بخشی از ايران را می بينند که دوست دارند ببينند!
گزارشی که اخيراً از مراسم شب ايرانيان در موزه « ويکتوريا و آلبرت» لندن توسط مسعود بهنود « يکی از نمادهای برجسته جامعه روشنفکری ايران» در مقاله « يک شاخه در سياهی جنگل» ارائه شد نمونه برجسته ای از بيماری سنت روشنفکری در ايران و تخيلی و عاری از واقعيت بودن آن با واقعيات زندگی بدنه ماکزيممی شهروندان ايرانی است.
به گزارش بهنود:
« ... بخش ديگری از مراسم شب ايرانيان غذا بود، غذاهای ايرانی. بوی قرمه سبزی ... و صف دراز در برابر رستوران خبر از سرضمير می داد ... زمستان و سرما و موسيقی وطن و سنتور سولو، نمايش مد لباس های زيبا با دخترکان زيبا و خوش حرکات و آن فيلم ديدنی کيا رستمی از مناجات غوک ها و مهتاب و به دنبالش فقط قورمه سبزی می چسبيد»
وطن برای اين جامعه روشنفکری خلاصه شده در قورمه سبزی و چند ستون و سرستون از بقايای تخت جمشيد و چالوس و دربند و کلک چال و ابياتی از شاملو و لابد رقص دخترکان زيبا و خوش حرکات است!
همچنين مرثيه ای که بهنود بلافاصله بعد از زلزله بم و کشته شدن تعداد بيشماری از شهروندان بمی در وبلاگش و تنها در رثای خرابه های ارگ بم! قلمی کرد و 45 هزار نفر هم وطن ايرانی کشته شده اش را نديد، آشکار ترين سند از زندگی در خلاء جامعه روشنفکری ايران است.
وطن برای اين نسل قالباً برخوردار از درون مايه های نوستالوژيک بوده تا واقعيت های بومی و اقليمی.
اين همان بليه ايست که 30 سال پيش « دکتر شريعتی» به درستی آنرا ديده بود و اذعان می داشت که:
« درد امروز جامعه ما بی سوادی مردم ما نيست بلکه نيم سوادی روشنفکرها و تحصيلکرده های ماست» و اخيراً نيز دکتر « داريوش آشوری» صادقانه و شجاعانه اعتراف می کند:
« می توانم بگويم که همه ما، من خودم را هم در واقع استثنا نمی کنم ، همه ما روشنفکران دچار اين گرفتاری بوديم که بين شيوه زندگی مان و آن چيزهائی که دوست داشتيم داشته باشيم و ذهنيتی که با آن داوری می کرديم و ارزيابی می کرديم يک شکاف اساسی بود و در نتيجه می توانم بگويم که ما روشنفکرها يک ذهنيت اسکيزوفرنيک داشتيم» (4)
ريشه های بروز اين اسکيزوفرنی شخصيت روشنفکرايرانی را بايد در بستر انعقاد نطفه سنت روشنفکری در ايران رد يابی کرد.
همين دور افتادگی از واقعيات و سير در ايرانی مجازی و عاری از واقعيت است که انتخابات يکم اسفند را مبدل به سورپرايزی غير قابل فهم وانتظار برای ايشان کرده است.
اسارت در دنيای تخيلی و اسير تحليل های منبعث از آرزوها بودن نزد نسل جوان دانشگاهی و جامعه روشنفکر ايران در داخل و خارج از کشور که بالاترين محاسبه را از استقبال مردم از تحريم انتخابات کرده بودند،بيشترين شوک را نيز از نتيجه اين انتخابات به ايشان وارد آورد.
تبعات قابل فهم و طبيعی چنين سورپرايز تلخی در کوتاه مدت ترويج گسترده اختلالات روان&