حصار در حصار
آسيب شناسی جنبش اصلاح طلبی ايران با توجه به مراوده ای در همين باب ميان آقايان حجاريان و عبدی انگيزه اين مقاله است اما از آنجا که يک هفته قبل از برگزاری انتخابات دور سوم شوراها در ايران شخصاً طی مراوده ای با جناب آقای عباس عبدی علی رغم ميل خود پيش بينی شکست اصلاح طلبان را با صراحت اعلام کرده بودم، اينک و با توجه به نتايج اين انتخابات که تا حدود زيادی مؤيد آن پيش بينی شد سعی کرده از منظری جامعه شناسانه چيستی و چرائی نافرجامی جنبش اصلاحات در ايران گمانه زنی شود.
چرائی هزيمت جنبش مسمی به اصلاح طلبی از فردای پيروزی مدعيان اصولگرائی
در انتخابات رياست جمهوری نهم منشا و مرجع تحليل هائی متعدد و متنوعی شد که هر کدام از منظری بيرونی يا درونی آن نااقبالی را گمانه زنی می کردند.
اخيراً و بر همان سياق مرواده ای ميان آقايان حجاريان و عبدی شکل گرفت که مجموعه آن مراوده را از حيث فرم و نه محتوا بصورتی تجريدی می توان آفت اصلی يا يکی از آفات اصلی انعزال جنبش اصلاح طلبی اخير ايران محسوب کرد.
امهات استنتاجات و ادله آقايان حجاريان و عبدی ناظر بر صلب شاکله و سنت سياسی حاکم بر ايران با نيم نگاهی به مقومات و مشددات آن سنت تاريخی است.
اما صرف نظر از احتجاجات بکار گرفته شده در اين مراوده دو جانبه، فضای گفتمانی آن بيش از ماهيت گفتمان حائز اهميت است.
فضائی که برای ناظری بی طرف قبل از آنکه واقع بينی طرفين را متبادر به ذهن کند، مبين نوعی دورافتادگی و برج عاج نشينی فلسفی است که ظاهراً و ناخواسته ايشان را زندانی انديشه خود کرده است!
انديشه ای که بايد و می تواند در خدمت انسان باشد، در اين مراوده بخوبی مشهود است که خود مُبدل به اسارت گيرنده صاحب انديشه شده.
اين در حالی است که آقای حجاريان در جريان انتخابات مجلس ششم با توجه به اقبال مردم به اصلاح طلبان و ادبار از محافظه کاران به طعنه خطاب به ايشان اظهار می داشت:
«محافظه کاران بايد بپذيرند مردم ترجيح می دهند عتيقه ها را بالای طاقچه بگذارند»!
اما ظاهراً جناب حجاريان متفطن به اين موضوع نيستند که از نظر مردم «عتيقه» و «فانتزی» هر دو شايسته طاقچه اند.
شمول پاره ای از گزاره و استدلال های مراوده آقای حجاريان و عبدی، مؤيد چنين ادبياتی فانتزی است.
گزاره هائی از اين دست که:
ـ آنتروپورموفيسم مجددين در کنار هايروکراسی نهاد دين عامل ترويج اسلام آئينی و مناسکی است که لازم الاصلاح است.
ـ عقل نقاد و خود بنياد مابعد کانتی ابزار متجددين در اصلاح دين است. نقدی که اسير هيچ جزميتی نيست و فارغ از تأويل و اتنومتدلوژی است.
ـ رفرم دينی در دوران اصلاحات در سطوح انتولوژيک و متدولوژيک گسترش نيافت و منحصر در قالب اپيستمولوژيک ماند.
ـ اصلاح طلبان از توجه به تثبيت معانی و تطابق دال ها و مدلول ها مغفول ماندند.
ـ در حاکميت پاتريمونيال ايران که به برکت رانت نفت منفک از طبقات است، نهاد دين ادامه بوروکراسی دولتی می شود.
ـ خونرگ های نظام پاتريمونال در ايران، پاتروناژی است که متکی بر رانت آب يا زمين و يا نفت بوده.
هر چند در اين مراوده آقای عبدی نشان دادند از فضاهای ذهنی و تجريدی آقای حجاريان به جهان واقعيات نزديکتراند اما اشتباه آقای عبدی آن بود که با برسميت شناختن بستر آن بحث اهتمام و قوت فکر و استدلال خود را مصروف در گفتمانی کرد که از اساس اصالت اش مورد ترديد جدی است.
تئاتر ارزشمند «حصار در حصار» محسن مخملباف تمثيلی عريان و تلخ از چنين جزميت و اسارت انديشه ای نزد پاره ای از صاحبان انديشه است.
داستان آن دو مارکسيست اسير در زندان پهلوی که پيروزی غيرمترقبه انقلاب نشان داد آن دو قبل از اسارت در زندان پهلوی، اسير زندان انديشه خودند و هر اندازه با اصرار انقلابيون فاتح زندان، ترغيب به خروج از حصر و اسارت و در آغوش گرفتن نعمت آزادی می شدند، بيشتر بر طبل تحليل های علمی خود می کوبيدند که:
بر اساس ماترياليسم تاريخی هنوز پرولتاريای کارگری به آن درجه از خودآگاهی انقلابی در ايران نرسيده تا بتواند در مقام سنتز به مقابله ای موثر با خُرده بورژوازی کمپرادور حاکم بپردازد!!!
بر همين سياق، احتجاجات بکار گرفته شده در چيستی و چرائی هزيمت جنبش اصلاح طلبی در گويش آقای حجاريان و ايضاً جناب عبدی تا حدودی نوع برخورد آمريکائی ها در مواجهه با مشکل «نوشتن در فضا» را تداعی به ذهن می کند. آنجا که «ناسا» در جريان اعزام فضانورد به خارج از جو زمين مواجه با مشکل ناتوانی از نوشتن با «خودکار» در فضای عاری از جاذبه شد، چرا که در آن فضا بدليل فقدان نيروی جاذبه زمين، جوهر خودکار عملاً ناتوان از حرکت به سمت پائين و ريزش بر روی سطح کاغذ بود.
لذا گره کار به دست کمپانی اندرسون و با تحقيقی بالغ بر يک دهه و هزينه بيش از 12 ميليون دلار مرتفع شد و نهايتاً آنها توانستند «خودکاری» را عرضه کنند که از توان نوشتن در فضا و زير آب و حتی سطوح کريستالی برخوردار بود.
نکته جالب توجه در اين قضيه آن بود که طرف روسی که در آن زمان رقيب فضائی آمريکائی ها محسوب می شد و از قضا مواجه با چنين مشکلی نيز بود راه حل بمراتب ساده تر و کم هزينه تری را بکار بست و آن استفاده از «مداد» بجای «خودکار» در فضا بود!!! به همين سادگی.
اين ناشی از تفاوت در نوع برخورد و مواجهه طرف روسی و آمريکائی با پديده ای واحد بود که اولی اهتمام خود را صرف «حل مشکل» می کرد و دومی توجه اش را بر «راه حل مشکل» قرار داده بود.
برای طرف روسی مهم حل «مشکل نوشتن در فضا» بود و طرف آمريکائی راه حل «با خودکار نوشتن در فضا» را وجهه همت خود قرار داده بود.
هر چند:
فلفل هندی سياه و خال مه رويان سياه
و هر چند:
هر دو جان سوزند، اما اين کجا و آن کجا؟
طبعاً اکنون دو طرف از امکان نوشتن در فضا برخوردار شده بودند اما برای طرف روسی مهم آن بود که گربه موش بگيرد و اتفاقاً سياه و سفيد بودنش هم برای روس ها حائز اهميت بود.
قهراً تفاوت راه حل روسی با آمريکائی در يک دهه ديرکرد با صرف ميليون ها دلار هزينه بود.
استدلال ها و احتجاجات بکار گرفته شده توسط آقای حجاريان در بحث آسيب شناسی جنبش دوم خرداد نيز عموماً ناظر بر عوامل جنبی است و ايشان در اين فرآيند سيزيف وار کوشيده اند چرائی شکست اصلاحات را از بطن تئوری ها و فلسفه بافی های ذهنی و انتزاعی خود استحصال نمايند.
در حالی که صاحب نظران و تحليلگران در ريشه يابی هزيمت جنبش اصلاح طلبی اخير ايران می توانند و شايد بايد ابتداً توجه خود را معطوف به لشکر 20 ميليونی دوم خرداد کرده و بدنبال يافتن پاسخ اين پرسش باشند که:
چرا جنبشی با پشتوانه بيش از 20 ميليون نفر نتوانست به فرجام برسد؟
بايد توجه داشت که برخورداری از يک لشکر 20 ميليون نفری يعنی کمال قدرت.
شوخی نيست. با 20 ميليون نفر می توان همه دنيا را به هم ريخت اما در عمل ديديم شش فقيه شورای نگهبان به راحتی توانستند اين لشکر 20 ميليونی را تخت قاپوی قدرت خود کنند.
حکايت خاتمی و لشکر 20 ميليونی اش حکايت جنگآوری سلحشورانه آن پيرمرد لشکر نادرشاه بود که وقتی مواجه با پرسش تحسين برانگيز نادر در نبرد دلآورمندانه اش با دشمن شد که:
در زمان حمله محمود افغان کجا بودی تا چنين مردانه بجنگی؟ پاسخ شنيد:
من بودم تو کجا بودی؟
بواقع پيرمرد با زبان بی زبانی بر اين نکته اذعان می داشت که:
توده ها برای به فعليت رساندن توانمندی ها و سلحشوری هايشان محتاج و منتظر رهبری اند.
اما نکته و يا شرط مهم در از قوه به فعل رسيدن توان توده ها قبل از ظهور رهبری،
احراز هويت مستقل بر اساس فرهنگ و سنن و هنجارها و ارزش های ايشان است.
قدرتمند ترين و فرهيخته ترين و مدبرترين و توانمندترين رهبران جهان هم نمی توانند در خلاء به تمشيـّت امور امت شان بپردازند.
اساساً و ابتداً يک جامعه قبل از رهبر، محتاج هويت است و با احراز هويت است که رهبر نيز در چنين منظومه ای تجلی عينی و عملی همان هويت را می يابد.
اکنون اين پرسش را چگونه بايد پاسخ داد که هويت لشکر 20 ميليونی خاتمی چه بود؟
پاسخ به اين پرسش توسط کثيری از تحليل گران در ميانه شکاف سنت و مدرنيسم داده شده.
به زعم اين دسته از تحليل گران گسل اصلی در ساختار سياسی ـ اجتماعی ايران گسل سنتی ـ مدرن است از جمله جناب حجاريان که از آن تحت عنوان حاکميت دوگانه تجديد و تجدد نام می برد.
اين در حالی است که تجربه نشان داده دو مفهوم سنتی و مدرن ذاتاً قاصر از نمايندگی قشربندی اجتماعی فرا زمانی و فرامکانی در ايران است.
به زعم اين دسته از تحليل گران خاستگاه اجتماعی کسر بزرگی از آرای محمد خاتمی در دوم خرداد تعلق به طبقه مدرن و متوسط ايران داشت.
اين در حالی است که اساساً و به صفت باطن جامعه ايران فاقد طبقه متوسط يا مدرن بمعنای دقيق کلمه بوده و هست.
با توجه به مختصات تعريف شده انسان مدرن يا طبقه متوسط کدام تحليلگری آنقدر جسارت دارد تا مدعی شود رفتار جامعه شهروندی ايران متکی بر عناصر: عقلگرائی، فرديت مدرن، مسئوليت پذيری ،استقلال فکر، قانونگرائی، مشارکت پذيری و اعتماد بنفس و خودباوری است.
اينها مختصات تعريف و پذيرفته شده انسان و جامعه مدرن است اما سهم جامعه شهری ايران از چنين مختصاتی صرفاً با اتکای بر رانت نفت «ابتياع» و تاکيد می کنم: تنها «ابتياع» ظواهر و رونمای جوامع مدرن است.
بله. به صفت ظاهر «جامعه ايران اکنون شهری شده و نزديک به 70 درصد مردم در شهرها زندگی می کنند، جامعه باسواد شده و اکثريت جوانان باسوادند، جامعه ايران متخصص شده و بيش از 5 ميليون افراد دارای تحصيلات عالی و ميليون ها نفر دارای تخصص علمی در رشته های مختلف شغلی مشغول فعاليت اند، توانائی های جامعه در قلمرو بهداشت و درمان رشدی فزاينده داشته و بيش از هفتاد درصد جمعيت ايران می توانند از امکانات بهداشتی و درمانی استفاده کنند، همچنانکه جامعه صنعتی شده و کثيری از نيازمندی های صنعتی خود را تامين می کند، بخش های مختلف شهری و روستائی ايران از طريق گسترش جاده های ارتباطی زمينی و هوائی و رسانه های جمعی خصوصاً راديو و تلويزيون، روزنامه ها و ساير امکانات اطلاعاتی و ارتباطی به هم متصل شده، وسايل حمل و نقل قادرند ميليون ها نفر از مردم و ميليون ها تن کالا را در طول هفته از فواصلی دور جابجا کنند، دستگاه های گسترده بوروکراتيک دولت سراسر جمعيت ايران را در اغلب سپهرهای زندگی از آب و برق و فاضلاب گرفته تا آموزش عالی پوشش داده، دستگاه ها و شبکه های امنيتی و اطلاعاتی توان تامين امنيت در سراسر کشور را دارند، زنان به عنوان نيمی از جامعه بطور جدی وارد عرصه عمومی شده اند، روند فزاينده پيچيده شدن تقسيم کار اجتماعی و تمايزيابی نهادها در ايران همچون ساير کشورهای در حال نوسازی بطور جدی در جريان است، اکثريت مردم ايران حتی معتادان علاقه دارند زندگی بهتری داشته باشند و مثل يک قرن پيش تقديری فکر نمی کنند (!).»*
اما تمامی اينها رونماهای جامعه مدرنند.
درست است که تعدد دانشگاه و تکثر دانشجو معيار جوامع مدرن است اما قبل از آن اين ماهيت دانشگاه و هويت دانشجو است که تعيين کننده ضريب توسعه يافتگی و مدرنيزاسيون يک کشور است.
در جامعه ای مانند جامعه ايران که تيپ سنتی با شاخص هائی از قبيل: تقدير گرائی، تبارگرائی، اقتدارگرائی و زعيم سالاری تعريف شده، کدام تحليلگر و کارشناسی می تواند بين دانشجوی مدعی مدرنيته با رعيت سنتی تمايزی قائل شود.
تنها تفاوت در ظاهر شيک تر و ادبيات انتلکچوالی و رعايت اتيکت های اخلاقی نزد مدعيان مدرنيسم با متهمان به سنتی است.
والی فرای ظواهر، کانون تغذيه هر دو برگرفته از همان مبانی و شاخصه های تقدير گرائی، تبارگرائی، اقتدار گرائی و زعيم سالاری است.
تفاوت تنها در مصاديق است.
به گفته دکتر داريوش آشوری:
«ما در ذهنیّت و رفتار تا چه حد توانسته ایم خود را از جهانِ شمایلها و شمایلسازی آزاد کنیم؟ مقصود- ام از «ما»، ما روشنفکرانِ این ـ سویِ ـ جهانی ست که نمایی از اندیشهگر و هنرمندِ «شمایلشکنِ» (iconoclast) آن ـ سوی ِـ جهانی، ما را به سوی خود میکشد و چه بسا خود را با آن یکی میپنداریم. «ما» تا چه حد توانسته ایم از داوریهای قالبیِ جهانِ خیر و شرِّ مطلق، آزاد شویم و «به سویِ خودِ چیزها» برویم، از جمله به سویِ «خودِ خودمان»؟ به هر حال، این شکّي ست روا و بجا، که بپرسیم، نکند ذهنیّتِ ما در بُن همچنان شمایلساز مانده باشد؟ نکند همه کندوکاو ما در زیر و روی تاریخمان برای دستیافتن به هستهی اصلیِ مشکلمان، همچنان جز شمایلسازی نباشد. مهم نیست که کت و شلوارِ فرنگی بپوشیم و مدرک دکتری گرفته باشیم و آخرین کتابهای فلسفه و ادبیات را کفلمه کرده باشیم. مشکل چیزی ژرفناییتر از اینهاست که با هیچ «لوازمِ آرایشی» نمیتوان آن را زدود. با لوازمِ آرایش میتوان پوشاند و جلوه و نمایی دیگر بخشید، امّا «آن ته» رسوبهای پُرتراکمِ چسبندهای هست که کندن و دور ریختنشان کارِ آسانی نیست. در نتیجه، شاید هر یک از ما به یک «جهاد با نفس» نیاز داریم، یعنی درافتادن با همهی عادتهای به ارث رسیدهی ذهن و شکستنِ شمایلهایِ فردی و جمعیمان--- که مایهی خودشیفتگیِ فردی و جمعی نیز در ما هستند. تا از راهِ این شمایلشکنی بتوانیم به تصویری از خود در چشماندازِ جهانی که در آن به سر میبریم، برسیم»
(داريوش آشوری ـ سايت جستار ـ http://ashouri.malakut.org/archives/2007/01/post_39.shtml)
رعيت تقدير تاريخی خود را از دل سنت می گيرد و شبه مدرن از غرب.
اولی خود را اسير مقدرات الهی می خواهد و دومی مفتون مقدرات غربی.
اولی تشفی خاطر خود را در دلبستگی و هم ذات پنداری با اسطوره های سنتی اش می يابد و دومی آن تشفی را در استحاله مقدرگونه خود در فرهنگ و هويت غربی می بيند.
برای سنتی ظهور منجی، فرجام مقدر تاريخ است و برای دومی ليبرال دمکراسی آمريکائی، پايان محتوم تاريخ.
هر دو نيز اقتدار خود را در اتميزه شدن شخصيت شان ذيل اقتداری بزرگ تر و خودساخته می دانند. حال تجلی آن اقتدار بزرگ تر تعيـّـُن در شمّای «معجزه هزاره سوم» يابد يا «پرومته اکبرگنجی» در نهايت از دل چنين زراعتی، محصولی يکسان و مشابه می توان برداشت.
همين مخرج مشترک است که سرمايه گذاری بر روی گسل سنتی ـ مدرن جهت درک تحولات سياسی و اجتماعی ايران را فاقد اعتبار می کند.
اگر مطابق تعريف، انسان سنتی فردی مسلوب الاراده است که عنان اختيار خود را به امواج تقدير سپرده و محتاج عقل منفصلی در سپهر زعامت است تا مسئوليت زيستن و چگونه زيستن و چگونه فکر کردن و چگونه تصميم گرفتن و چگونه عمل کردن و چگونه مُردن وی را عهده داری کند، مطابق اين تعريف می توان در هر دو جامعه سنتی و مدرن چه در دل کابل و چه در دل نيويورک به وفور و بعينه چنين انسان هائی را مشاهده کرد که با پلاتفرم های نوسترآداموسی و تشبث به رمل و اسطرلاب و کف بينی و ستاره شناسی و طالع بينی، مقدرات و تکاليف تاريخی خود را استحصال می کنند.
تفاوت تنها در شمّای ايشان است.
هر چند دومی فاقد کلاه نمدی و زبان روستائی است اما با همان ظاهر آلامد و تحصيلات عاليه و زيستن در بلاد راقيه کماکان مبانی فکری و هويتی خود را از رحم سنت گرفته و می گيرد.
تفاوت تنها در آن است که سنتی واقعيت و هويت موجود خود را پذيرفته و برسميت می شناسد و ادعائی هم بيش از آن ندارد اما آن بظاهر مدرن خود را در کانون مجازی فرهيختگی و کمال و سواد و تشخص و تجدد و تعقل و منزلت و فهم و شعور و درايت می داند و می بيند، اما در عرصه عمل کمترين تعيـّن و تجلی و ظهوری از فعل ارادی معطوف به عقلانيت از ايشان مشهود نيست.
طرفه آنکه درشرق در حالی با پديده غربزدگی مواجهيم که هم زمان در غرب شاهد عنصر فخرزدگی شهروند غربی هستيم.
اساساً شهروند غربی برخورداری و تمکن و تمول خود را معيار و ملاک تفاخر و تفاوت و فضيلت اش با شرقيان می داند.
اين ميراثی است که پروتستانيزم با ترويج انديشه «تنعم و تمول شرط و معيار برگزيدگی انسان نزد خداوند است» در خودآگاه غربی نهادينه کرد.
بر اساس همين فخرزدگی است که مختصات برسميت شناخته شدن شرقيان نزد غربيان مبتنی بردو محور «مثل ما شدن» يا «مال ما شدن» است.
غربی، خصوصاً آمريکائی بنمايندگی از تماميت غرب در داخل مرزهايش زمانی شرقی را برسميت می شناسد که مثل آنها شود. مثل آنها شدن هم يعنی پشت پا زدن به هويت و خاستگاه فرهنگی و بومی خود و مستحيل شدن در هويت آمريکائی.
در غير اين صورت يک شرقی می تواند در آمريکا و غرب باشد اما شرط توفيق و ترقی اش در آن جامعه، آمريکائی شدن يا غربی شدن از نوک پا تا فرق سر است.
در آمريکا مهاجران بسياری را از شرق و بعضاً ايران می بينيد که بر اساس شاخصه های غربی آنها را انسان هائی موفق تعريف می کنند.
مديران ارشد، تکنوکرات های موفق و سرمايه داران و هنرمندان بی شماری که انصافاً با تعاريف و شاخصه های غربی و آمريکائی موفقند اما مشکل آنجاست که اين شرقيان موفق از شرقی بودن خود تنها زبان مادری خود را، آن هم به شکلی الکن يدک می کشند. هر چند هنوز خود را شرقی می دانند اما واقعيت آنست از همه موجوديت و هويت بومی، تنها همان زبان الکن برای ايشان باقی مانده.
گريزی هم از اين فرجام ندارند . شرط موفقيت در ساختار سياسی و اقتصادی غرب و خصوصاً آمريکا کسب تماميتی يکپارچه از فرهنگ و هويت و موجوديت کشور ميزبان است.
شرقی برون مرزی نيز زمانی در مختصات فرهنگ غربی برسميت شناخته می شود که مال غرب باشد.
از نظر غرب مهم هم نيست که در کسب چنين مالکيتی شرقی برخوردار از چه پيشينه و فرهنگ و هويت و حکومتی باشد. تنها کافی است مالکيت خود و مقدرات کشور خود را به نفع منافع و مطامع غرب به ثمن بخس پيش کش کند.
حال اين شرقی چه عرب بدوی با نظام خودکامگی آل سعود باشد يا ترکيه شبه دمکراتيک و لائيک، يا پاکستان کودتاسالار، برای پذيرفته شدن و رسميت يافتن در بارگاه غرب تنها بايد بپذيرد مالکيت و هويت فرهنگی و سياسی و اقتصادی خود و کشورش را به غرب هبه کند.
وگرنه ايرانی که بر اساس استانداردهای موجود از بعد از انقلاب اسلامی از تمامی کشورهای خاورميانه نظام سياسی اش قرابت بيشتری با دمکراسی دارد 28 سال است که صرفاً بخاطر تن ندادن به قاعده بازی «مال ما شدن» در معرض تندترين و شديدترين تهاجمات غرب بعنوان کشوری شرور، استبدادی، ناقض حقوق بشر، حامی تروريست و صدها اتهام ديگر قرار گرفته و می گيرد اما همين ايران تا زمانی که از پادشاه کشورش تا شهروند ساده اش تمام قد خود را مستحيل در فرهنگ غربی کرده و کليد ذخائر خود را در کف کمپانی های نفتی غرب گذاشته بود علی رغم نظام ديکتاتوری حاکم و نقض گسترده حقوق بشر مفتخربه کسب مدال ژاندارمی خاورميانه و لنگر ثبات در منطقه از جانب مجموعه تمدنی غرب شده بود.
حال در اين ميان وضعيت غرب زدگان وطنی محل تحيـّر است که شيپور را از سر گشادش می نوازند و بجای «مثل ما شدن» در داخل آمريکا تلاش می کنند در داخل کشور خودشان با تشبث به شمـّا و اطوار و هويت غربی دست تفقد غرب و آمريکا را بر سر خود ببينند و با چنين تشبثی در ضمير ناخودآگاه شان حظ ذهنی از احساس خود آمريکائی بينی شان ببرند.
به همين منظور هويت خودباخته ايشان با تجمع در ميدان مادر و هم دردی با مصيبت زدگان يازده سپتامبر تشفی خاطر می يابد.
اما چنانچه گسل تاريخی و موجود در ايران را بجای سنتی و مدرن، ابتنای بر شکاف عوام ـ فرزانه قرار دهيم، آنگاه اين فرصت را خواهيم يافت تا از اسباب عقيم ماندن تحولات و پويش های تاريخی ايران معاصر فهم و درک بهتری يابيم.
بنا بر همين دو قطبی عوام و فرزانگی به راحتی می توان درک کرد که چرا در دل مدرن ترين کشورهای جهان نيز شهروندان به صفت ظاهر «آلامد» همچنان اسير توهمات و خرافاتند تا جائيکه در ايالات متحده فال بينی و خرافه پنداری سهم بالائی در تصميم گيری های شهروندان و بلکه سياستمداران را عهده داری می کند. همچنانکه با تکيه بر شاخصه های فرزانگی اعم از عقلگرائی، مسئوليت پذيری، استقلال فکر، قانونگرائی، مشارکت پذيری و اعتماد بنفس و خودباوری نيز می توان حتی تا عمق تاريخ نيز عقب رفت و از دل قرن چهارم ميلادی و در اوج تحجر و جمود فکری عرب بدوی آن زمان فرزانه ای چون علی ابن ابیطالب و نهج البلاغه اش را شناسائی کرد.
فرزانه انسانی است خود باور که با اعتماد بنفس، شخصيت و تعيـّن خود را بر روی هويت اصيل و قائم بالذات خود استوار کرده و عامی با محروم ماندن از چنان هويتی اسير تذبذب شخصيتی است که فعل نمی توانم و نمی دانم و نمی شود و نمی گذارند را به قوت صرف می کند.
مشکل اساسی جنبش دوم خرداد نيز از آنجا ناشی می شد که پيروزی آقای خاتمی و عقبه سياسی ايشان توسط همين طبقه بی هويت و عوام و بعضاً منفعل مصادره شد.
اين از بديهيات بود که آقای خاتمی و عقبه سياسی ايشان برخوردار از خاستگاه سياسی چپ خط امامی بودند که با تعاريف و مبانی فکری و هويتی متعين و مشخص برخوردار از پايگاه مردمی معين و مشخصی نيز بودند که تا قبل از دوم خرداد نيروهای صف و ستاد اين جريان فکری در جميع فراز و فرودهای سياسی بعد از انقلاب در کنار يکديگر پايمردی داشتند.
اما در دوم خرداد 76 بخش عمده ای از رهبران چپ مذهبی تحت تاثير آراء 20 ميليونی محمد خاتمی دچار شرم حضور شده و وکالت توده هائی را به عهده گرفتند که باطناً با ايشان دچار عدم تجانس ساختاری بودند.
داستان «سيد خندان» تبايُـّن نزديکی با فهم جهان روشنفکری از «لبخند موناليزای» داووينچی را متبادر به ذهن می کند.
اقبال به سيد محمد خاتمی بخاطر سيمای خوش و معنويت و روحانيت و بشاشيت چهره از سوی کسر بزرگی از دوم خرداديان دچار بد فهمی شد و عده ای تعمداً فهم خود از آن لبخند را در قالب تجديد نظر طلبی در تمامی مقومات و مبانی انقلاب اسلامی ترجمه کردند.
اين در حالی است که اهتمام خاتمی که خود برخاسته از دل جناح چپ مذهبی و دلبسته به مبانی و مفاهيم انقلاب اسلامی بود عمدتاً معطوف به زنگار زدائی از سيمای رحمانی اسلام در مقابل سيمای عبوسی بود که تا پيش از اين و بنا به اقتضای انقلاب در اذهان عمومی، مقدرات کشور را عهده داری می کرد.
اما بنا به هر دليلی تقدير تاريخی اين کوشش با فرجام موناليزای داوينچی هم داستان شد.
همانطور که سالهاست جامعه روشنفکر هنری جهان از دل اثر داوينچی، زيبائی و رازآلودگی و پيچيدگی و هزار رمز و راز و افسانه و فلسفه از ژوکوند زيباروی و تبسم اش استنباط می کنند و آن لبخند را لبخندی جادوئی و آن بانو را بانوئی استثنائی فهم و قرائت و ترويج می کنند و اين در حالی است که با هيچ معيار و استاندارد زيبا شناسانه ای نه می توان «موناليزا» را در زمره پری وشان و زيبا رويان تلقی کرد و نه لبخند او را لبخندی متفاوت و محيـّرالعقول دانست.
زنی فربه با سيمائی متوسط و نه چندان زيبا و تصادفاً لبخندی سرد!
اما آنچه موناليزا و لبخندش را به درست در صدر آثار کلاسيک نقاشی جهان قرار داده و می دهد، سنت شکنی و بدعتی بود که داوينچی در کانون مناسبات هنری عبوس و ترش رويانه کليسای قرون وسطا قرار داد.
کليسائی که اساساً زن را بعنوان عامل فسق و فساد و گناه معرفی می کرد و مروج مذموميت جهان و خوشی در آن بود حال برای نخستين بار مواجه با پرتره ای از زن شده که بر خلاف آثار ديگر هنرمندان عصر اسکولاستيک چهره در هم نداشت و می خنديد.
خاتمی و لبخند خاتمی نيز بر همين سياق تبلور و ظهور اسلام رحمانی در کنار آن بخش و قرائت از اسلام عبوس و ترشروئی بود که تا پيش از اين بخش های موثری از حکومت را عهده داری می کرد اما مخالفان خاتمی و بخش کثيری از شيدائيان خاتمی، تؤامان وی و تبسم اش را به نفع يا ضرر منويات خود مصادره کردند و می کنند.
متاسفانه در چنين فرآيندی جناح چپ مذهبی ايران نيز اسير چنان جوی شد و بدون توجه به پيشينه و سوابق و اصول و آرمان هايش تن به بازی داد که هيچگونه نقشی در تدوين قواعدش نداشت.
يک جريان سياسی ابتدا خود را بر اساس اهداف و اصول و پرنسيب هايش تعريف کرده و سپس بر اساس همان قواعد، پايگاه اجتماعی خود را تعريف و شناسائی می کند. اما در دوم خرداد 76 اين قشر شبه مدرن و فاقد هويت ايران بود که جريان سياسی خود را انتخاب کرد.
در واقع جناح چپ ايران از فردای پيروزی محمد خاتمی در يک رودربايستی سياسی اسير اين اقبال شد و وکالت تسخيری طبقه ای را عهده داری کرد که از اساس منکر پرنسيب ها و افتخارات و اهدا