مصاحبه
سایت
دانشجوئی
قاصدک در
کانادا با مسعود
بهنود
از
«روشنفکر» تا
«پیامامروز»
(بخش اول)
یاسر
کراچیان
دانشجوی
رشتهی فیزیک
دانشگاه
تورنتو
معمولا این
مسعود بهنود
است که با
بقیه مصاحبه
میکند. این
بار ما قاصدکیها
بودیم که با
او مصاحبه میکردیم.
در یک
بعدازظهر یکشنبه
در کافینت یک
کتابفروشی
قرار گذاشتیم.
از او خواستیم
از خاطرات
روزنامهنگاریش
بگوید و او هم
با روی گشاده
پذیرفت. گفتوگو
آنقدر روان
بود که بدون
سوالهای ما
هم بهجلو میرفت.
مصاحبه چهار
ساعت به طول
انجامید. شاید
اگر آقای
بهنود نباید
آن شب برای
شام به خانهی
عمید نایینی،
سردبیر پیامامروز
میرفت تا
نیمهشب همچنان
برای ما از آن
دورانها
تعریف میکرد.
بخش اول گفتوگو
را در پایین
میخوانید.
بخش بعدی در
شمارهی بعد
منتشر خواهد
شد.
از تولد تا
دانشگاه
از مجلهی
روشنفکر تا
روزنامهی
آیندگان
کار در
رادیو و
تلویزیون
اعتصاب
روزنامهها و
دیدار با دکتر
بهشتی
توقیف
آیندگان
سالهای
اول انقلاب تا
انتشار آدینه
قتلهای
زنجیرهای
پیامامروز
از
تولد تا
دانشگاه
- آقای بهنود،
میدانیم در
۲۸ مرداد ۲۵
به دنیا آمدهاید.
از دورهی
جوانی و
تحصیلاتتان
برایمان
بگویید.
در تهران به
دنیا آمدم.
پدرم اهل
انزلی بود. هیچوقت
بندر انزلی
نرفتم تا ۱۶
سالگی.
دبیرستان تهران
رفتم، بچهی
فیروز بهرام و
اخراجی البرز.
- چرا اخراج
شدید؟
شیطانی میکردم.
روزنامهنویسی
و این کارها
میکردم.
دنبال این
کارها بودم.
این کارها را
دبیرستان
تحمل نمیکرد.
زمان ما سیکل
بود. از کلاس
سوم دبیرستان
رفتم به سمت
روزنامهنگاری.
یواشیواش
دیگر مدرسه
نمیرفتم.
عاشق این
کارها بودم و
در همین زمان
میرفتم
دانشگاه
تهران، کلاس
استادهای مهم
مثل بدیعالزمان
فروزانفر،
آقای همایی.
سال ۴۰ بود.
اینقدر میرفتم
و میآمدم که
بچههای
دانشگاه
تهران فکر میکردند
که من
دانشجویم. بعد
هم یواشیواش
عینک
مادربزرگم را
میزدم و
کراوات میزدم.
شدم این
قیافه. عینک
را که تا دو
سال پیش میزدم
شیشه بود. دو
سال است که
واقعا عینکی
شدهام. ولی
از ۱۶ سالگی
زده بودم و به
آن عادت داشتم.
بعد هم مرا یک
کم گندهتر
نشان میداد
تا بقیه جدیام
بگیرند. بعد
بنابراین نمیرفتم
دبیرستان.
معلمها را
شوخی میگرفتم.
فکر میکردم
که اینها بیسوادند.
من سیکل دوم
رفتم رشتهی
ادبی. معلمهای
ادبیات هم که
فسیل بودند.
در خاقانی
مانده بودند و
جلوتر نمیآمدند.
ماها که دیگر
برای خودمان
آدم شده
بودیم. شعر هم
میگفتم و در
روزنامهها
چاپ میشد، در
مجلات ادبی
مانند آرش و
اینها هم.
گاهی هم میرفتم
مدرسه. مدارس
هم طبیعتا
بیرونم میکردند.
من هم اول سال
مبصر میشدم
نمیرفتم،
چون دیگر با
حضور و غیابم
کاری نداشتند.
سال ۴۳ بود که
تصمیم گرفتم
تحصیلات
کلاسیک را ول
کنم. تصمیم
داشتم که
دیپلم را
نگیرم. فشار آوردند
که نمیشود.
دوستان فشار
آوردند و
خلاصه دیپلم
را گرفتم. محض
اطلاع شما
موقعی که
امتحان نهایی
بود کتابها
را یکی از
دوستانم،
احمدی، که
الان شاعر است
برایم آورد.
من تمام سال
نرفته بودم
مدرسه. کتابها
را آورد و گفت
برای امتحان
نهایی آماده شو.
کار میکردم و
وقت نداشتم.
بعضی از اینها
را حتی یک بار
هم نخواندم.
ولی به توصیهی
او رفتم و
امتحان دادم.
او شاگرد
زرنگی بود و دقیق
میخواند.
رفتیم امتحان
دادیم. من اول
این که تاریخادبیات
را ۲۰ شدم.
بعدا گفتند در
کل امتحان ادبی
تنها دو نفر
۲۰ شدند. بعد
هم معدلم مثلا
شد حدود ۱۶.
احمدی که خیلی
خوانده بود و
شاگرد درسخوانی
بود شده بود
مثلا ۱۶.۵.
برای همین او
معتقد بود که
سیستم آموزشی
ما خرتوخر
است. چون من
این کتابها
را یکبار تا
ته نخوانده
بودم. بههرحال
این شد و بنا
به عادت آن
موقع رفتم
کنکور دادم و
قبول شدم.
- چه رشتهای؟
رفتم
دانشگاه،
دانشکدهی
ادبیات. در
این موقع من یک
روزنامهنگار
جدی شده بودم.
در مجلهی
روشنفکر،
معاون سردبیر
شده بودم.
این موقع
واقعا دنبال
تحصیلات
کلاسیک نبودم.
یک ذره هم
برایم زشت
بود. ۲۳ سالم
بود. آدمهایی
مثل شاملو و
آلاحمد و اینها
فکر میکردند
من لیسانسم را
گرفتهام. بعد
نمیشد بگویم
من تازه کنکور
دادم. این
قسمت را پنهان
میکردم. من
سه چهار سال
بود میرفتم
دانشگاه
تهران. دیگر
همه من را میشناختند.
در این زمان
دو درگیری
معروف دانشگاه
تهران رخ داد.
اولین سالی
بود که حسنعلی
منصور نخستوزیر
شده بود. وقتی
آقای خمینی را
تبعید کردند
یک حرکتهایی
در دانشگاه
شد. یک عدهای
را گرفتند از
جمله من را.
درست بعد از
۱۵ خرداد. ۱۵
خرداد من
دبیرستان
بودم. جزو
اولین گزارشهایی
که من از شهر
نوشتم همین
گزارش ۱۵
خرداد بود
برای روزنامهی
اطلاعات. کلاس
سوم بودم. بعد
آقای خمینی را
گرفتند و به
زندان
انداختند. بعد
از زندان آزادش
کردند. بعد
دوباره رفت.
انگار سال ۴۳
اعلامیه داده
بود و با
مستشارهای
آمریکایی مخالفت
کرد. دانشگاه
و شهر را یک
ذره به هم
ریخت. بعد رژیم
ایران تصمیم
گرفت ایشان را
تبعید کرد.
بعد ما را
گرفتند بردند
شهربانی و
تیمساری هم
مشتی زد به من.
زیر چشمم پاره
شد. به هر حال
من هم بیکس
نبودم ٬
خانواده
داشتم. اینها
افتادند
پشتمان. این
پارگی هم باعث
شد من زندان
نرفتم. وگرنه
بقیه بچهها
را انداختنند
زندان. تیمسار
گفت :«تو چه طوری
میخواهی
انقلاب کنی که
خون از تو راه
میافتد؟» من
هم گفتم:«چه
ربطی دارد.
انگار مثلا انقلاب
که میکنی خون
نباید راه
بیفتد.» در ضمن
این انگشترش تاج
پهلوی بود. زد
به من، بغل
تاج گرفت به
صورتم و یک
ذره پاره کرد
و خون ریخت
روی پیرهنم.
من هم یک ذره
ترسیدم و بعد
کلی جیغ و داد
کردم. خلاصه
ما را بردند
بهداری و
پانسمان
کردند و و بعد
هم آزاد
کردند. ولی بقیه
را نگهداشتند.
این باعث شد
که عملا درس
دانشگاهی و اینها
تمام شد. دیگر
نرفتم و مدرکی
نگرفتم. موضوع
هم منتفی شد.
سال بعد یا دو
سال
بعد دانشگاه
تهران یک
تصویبنامه
گذراند که
کسانی که در
یک رشتههایی
متخصص باشند
برای آمدن و
درس دادن در
دانشگاه
تهران احتیاج
به مدرک
ندارند. این
را گذراندند
برای استادهای
قدیمی مانند
استاد همایی
که دانشگاه نرفته
بودند ولی آدمهای
عالمی بودند.
ولی به هر حال
من با استفاده
از این قضیه
رفتم و در
دانشگاه بهعنوان
معلم درس
دادم. درست
سال بعد از
این بود که
رفتم و کنکور
دادم. ۲۱ سالم
بود. در این
فاصله من نه
اینکه
شناسنامه
ساخته باشم.
کسی شناسنامه
نمیخواست،
ولی به زبانها
انداخته بودم
که من متولد
سال ۱۷ یا ۱۸
هستم. بنابراین
توی کتابها و
مطبوعات آن
زمان زیاد میخوانید
که آمده من را
نوشته متولد
این سالها. این
بیچارهها
اشتباه
نکردند. من
گفته بودم.
چارهای
نداشتم. آن
موقع که من
سردبیر
رونامهی
آیندگان شده
بودم که یکی
از سه روزنامهی
مهم ایران بود
تازه ۲۵ سالم
بود. من
وانمود میکردم
که بزرگترم.
بعد روزنامهنویس
حرفهای شدم
دیگر.
- چه موقع
ازدواج
کردید؟
من در حقیقت
۱۹ سالم بود
که ازدواج
کردم. درست
همان سالی که
دیپلم گرفتم
و کنکور دادم.
سال بعدش هم
دخترم به دنیا
آمد. دخترم با
من ۲۰ سال
فاصله دارد و
الان سانفرانسیسکو
است.
دندانپزشک
است. نیما
پسرم درست ۱۰
سال از بامداد
کوچکتر است.
دختر من اولین
کسی است که به
خاطر شاملو
اسمش بامداد
بوده است.
دختر توللی هم
اولین دختری
هست که به خاطر
نیما یوشیج
نامش نیما
شده. بعد از آن
دیگر خیلیها
گذاشتند.
از
مجلهی
روشنفکر تا
روزنامهی
آیندگان
- چه موقع
رفتید
روزنامهی
آیندگان؟
قبل از اینکه
بیایم
آیندگان در
مجلهی
روشنفکر یک
مدت سردبیر
بودم. مجله
روشنفکر
پیداست درست
شده بود که
مجلهی
اینتلکچوالها
باشد. یک آدم
خیلی با سواد
مدیرش بود. در
زمان دکتر
مصدق، در سال
۳۱ از فرانسه
که دکترای حقوق
گرفته بود آمد
به ایران تا
یک نشریهی
روشنفکری
درست کند. تا
آمد امتیازش
را بگیرد
کودتای ۲۸
مرداد شد.
امتیاز گرفت ولی
کار نمیتوانست
بکند.
بنابراین
مجلهی
روشنفکر خیلی
زود یک نشریهی
پاپیولار شد.
گوگوش معتقد
است اولین بار
که اسمش در
مطبوعات آمد
کار من بود در
همین مجله.
جنجالی بود.
دربارهی پری
غفاری، دعوای
ویگن و مرضیه
و از این چیزهای
آبکی. من از
این کارها
زیاد میکردم.
شلوغ پلوغ.
بعد در عین
حال شعر هم میگفتم.
گزارش هم تهیه
میکردم. من
رپرتاژ خیلی
دوست داشتم.
میرفتم
دنبال رپرتاژ
و گزارش. ولی
در مطبوعات همه
کار میکردم.
شعر مینوشتم.
قطعه ادبی مینوشتم.
تا اینکه
روزنامهی
آیندگان آمد.
این روزنامه
درست شده بود
با این فکر که
یک تصور تازهای
بیاید به
مطبوعات. به
اصطلاح کیهان
و اطلاعات
فسیل شدهبودند
و قدیمی
بودند. قرار
بود یک نشریهای
بیاید که
روشنفکرها را
جذب کند.
داریوش همایون
که هنوز وزیر
نشده بود
همراه با یک
گروه حرفهای
سطح بالا کار
را بهعهده
گرفتهبودند.
من هم در آن
نشریه
آبگوشتیها
کار میکردم و
شده بودم
معاون سردبیر
و سردبیر.
هفتهای ۱۰۰
تا نامه برایم
میآمد و عکسم
را میخواستند.
از این کارها.
حالا این
روزنامه
آمده بود.
آمدند به من
گفتند این
روزنامه من را
خواسته. ما هم
فکر کردیم میرویم
آن جا و حالا
آنها پیشنهاد
میکنند که
بیا بشو مثلا
دبیر. سردبیر
نمیگویم چون
سابقهی کار
روزنامه
نداشتم. ولی
دبیری یکی از
سرویسها یا
بخشهای خبری
مهم را میدهند.
بدم نمیآمد
بروم روزنامه.
هیجانش بیشتر
بود. بعد رفتم
پیش آقای
همایون. معلوم
شد آقای
همایون دنبال
کسی میگردد
که جدول طراحی
کند. خیلی
ضایع بود.
تازه معلوم شد
من را بهعنوان
مسوول جدول هم
نمیخواهد.
برای جدول
سیروس پرهام
را گرفته. او
وقت ندارد شش
روز در هفته
جدول طراحی
کند، من باید
بغلدست
مسوول جدول
شوم. من هم گوش
کردم و چیزی
نگفتم. آمدم
بیرون پیش
خودم فکر کردم
که من که حقوق
خوبی دارم.
سمت هم دارم و
دخترها هم که
برایم نامه مینویسند.
اینها کی
هستند آمدند
پیشنهاد
دادند که من
جدول طرح کنم!
ولی یک ندایی
در وجودم گفت
که من اگر همان
کاری را بکنم
که طبیعی است،
اینها هیچ
وقت من را
نخواهند گرفت.
باید بروم بهشان
ثابت کنم که اشتباه
میکنند.
بنابراین
باید یک ذره
تحمل کنم، ولی
بروم در
روزنامه. دوستهایی
که با هم در
مجلهی
روشنفکر
بودیم سر
خیابان در
کافهی نادری
نشسته بودند و
عزا گرفته
بودند که حالا
پول بیشتری
دارند و فلانی
را میبرند و
حالا ما در
غیاب او چه
کنیم.
بنابراین من
باید میرفتم
و به اینها
میگفتم ما را
نمیبرند و به
من میگویند
برایشان جدول
طرح کنم. دیدم
خیلی ضایع است.
رفتم گفتم
پیشنهادهایی
میدهند و
حالا بررسی میکنیم.
رفتم دو سه تا
جدول طراحی
کردم بردم آیندگان
پیش همایون.
ایشان هم گفت
یک کلاسهایی
آن بالا هست
برای این جوانها
که بروند
خبرنگاری یاد
بگیرند. میخواهید
شما هم بروید.
جوان هستید.
گفتم خیلی ممنون
و گفت پس
بعدازظهرها
این بالا کلاس
تشکیل میشود.
هنوز روزنامه
چاپ نشده بود.
من رفتم بالا و
در کلاس، صفا
حایری داشت
درس میداد.
من را میشناخت.
رفتم بالا،
صفا گفت تو
چرا آمدی؟
گفتم حالا و
رفتم نشستم.
جلسهی دوم یک
بار به صفا
حایری تلفن
شد. یک قرار
ملاقاتی بود،
خواستندش رفت.
وقتی داشت میرفت
به من گفت
مسعود تو بیا
و قضیه را
ادامه بده. من
کار دارم باید
بروم. آن موقع
داشت خبرنویسی
یاد میداد.
من گفتم خیلی
خب. رفتم پای
تخته که
همایون آمد یک
سرکی کشید و
توی کلاس را دید.
با خودش گفت
این پسر که من
آوردم برای
جدول که دارد
درس میدهد!
فکر کرد این
جا خرتوخر
شده. رفت ته
کلاس نشست و
گوش داد. من هم
داشتم درس میدادم.
بعد که تمام
شد به من گفت
شما یک لحظه
تشریف
بیاورید
پایین. من هم رفتم
پایین. به روی
خودش نیاورد
که اشتباه
کرده. آن موقع
روزنامه
منتشر نمیشد.
گفت شما بروید
پارلمان،
خبرنگار
پارلمانی
شوید. این
طوری شد که یک
پله رفتم
بالا. وقتی که
در آذر ۱۳۴۸
آیندگان
منتشر شد من
خبرنگار پارلمانی
بودم. بعد از
یک سال شدم
دبیر سیاسی.
شش ماه بعد
شدم معاون
سردبیر. سال
۵۰ هم در
نهایت شدم سردبیر.
- تیراژ
روزنامهها
در آن زمان
چند تا بود؟
روزنامههای
آن موقع ادعا
میکردند
تیراژشان
خیلی بالاست.
ولی در عالم
واقع
تیراژشان از
۱۰۰ هزار تا
بالاتر نبود.
ما در آیندگان
حدود ۶۰ هزار
تا داشتیم.
کیهان و اطلاعات
۱۰۰ هزار تا
بودند. سال ۵۷
آیندگان یک میلیون
تیراژ داشت.
آیندگان به
طور عادی تا
روزهایی که
تعطیل شد ۷۰۰
تا ۸۰۰ هزار
تا چاپ میشد.
بعد تیراژ
روزنامهها
ناپدید شد تا
همشهری که
رسید به ۴۰۰
هزار تا.
کار
در رادیو و
تلویزیون
- از کی وارد
تلویزیون
شدید؟
من موقعی که
سردبیر
آیندگان بودم
تلویزیون یک
برنامهای
داشت به اسم
روزها و
روزنامهها.
دربارهی
مطبوعات بود.
هر هفته یک
موضوعی را
درست میکردند
دربارهی
مطبوعات و
دعوت میکردند
یک نفر برود
آنجا و با او
مصاحبه میکردند
درباره یک
موضوع. برنامه
را خانم ژاله کاظمی
اجرا میکرد و
خانم سازگار
هم تهیه کنندهی
برنامه بود.
من را نمیدانم
به چه دلیلی
دایما در این
برنامه دعوت
میکردند. تا
سوژهای کم میآمد
یا به حوادث
روز نگاه میکردند.
به هر حال کسی
که در مطبوعات
شلوغ میکرد
زیاد نبود.
بنابراین ما
را دعوت میکردند
آن جا. من شده
بودم پای ثابت
این برنامه.
هر دو هفته یا
سه هفته یک
بار. یک روز
آقای گرگین که
مدیر برنامهی
دوم رادیو
تلویزیون بود
به من تلفن
کرد گفت که
این برنامه
تهیهکنندهاش
که خانم
سازگار باشد،
قرار است یک
مجلهای درست
کند به نام
تماشا که
ایشان قرار
است بشود مدیر
آن مجله. خیلی
کار زیاد است.
بنابراین ما
فکر کردیم چه
کسی تهیه کنندهی
این برنامه
شود. فکر
کردیم دیدیم
خودت این کار
را بکنی، بهتر
از هرکس دیگری
است. گفتم من تا
حالا این کار
را نکردهام.
گفت عیب
ندارد، خودت
بکن. یک
قراردادی تلویزیون
با من بست و من
شدم تهیهکنندهی
برنامهی
«روزها و
روزنامهها».
مینوشتم.
دعوت میکردم،
آدمها میآمدند
یا خودم میرفتم
بهعنوان
مصاحبه کننده.
خانم کاظمی
ارایه کننده
بود و من پشت
پرده بودم. یک
روز آقای مسعودی
مدیر اطلاعات
را دعوت کرده
بودیم برای سالگرد
اطلاعات. خانم
کاظمی شباش
سرما خورد.
بنابراین ما
وقت استودیو
گرفته بودیم.
همه چیز آماده
شده بود که
خانم کاظمی نتوانست
بیاید. من
تلفن کردم به
گرگین که یکی
از گویندههای
جانشین باید
بیاید. گرگین
گفت کسی نمیتواند
با دکتر
مسعودی صحبت
کند. گفت حالا
خودت صحبت
کن. گفتم من!
گفت خودت بهتر
از هر کس
دیگری هستی.
گفتم ایرج، من
عینکیام.
عینک میگویند
جلوی دوربین
فلاش برمیدارد.
آن موقع
امکانات این
طوری بود.
گرگین گفت کی
گفته این جوری
است. گفت نه،
نه، نه. من میآیم
پایین. گفتم
من مصاحبه را
بکنم، برنامه
را کی بگوید؟
گفت خودت بگو.
گفتم این کار
را تا به حال
نکردهام. گفت
مهم نیست میکنی،
مگر چیست.
گفتم خوب حالا
نمیدانم. میکنیم.
خانم کاظمی خب
کلی با تجربه
است. به هر حال
رفتم و نشستم
و آن چیزهایی
که برای خانم
کاظمی نوشته
بودم را خودم
گفتم. فیلمی
بود، خودم گفتم
و مصاحبه با
آقای منصوری
را هم خودم
کردم. برنامه
ضبط شد. بعد
حوادثی اتفاق افتاد.
از جمله اینکه
خانم کاظمی
رفته بود گفته
بود صدای
مسعود به این
خوبی است.
اصلا مگر ممکن
است صدای بهتر
از این پیدا
کنیم. برای
اولین مرتبه
کسی به من گفت
صدایت برای
این کار مناسب
است. تا آن
موقع کسی در
این باره حرفی
نزده بود. من
خودم هم دقت
نکرده بودم که
ممکن است این
کار را بتوانم
بکنم. موقعی
که پخش شد همهی
بزرگان رادیو
تلویزیون
صدایشان در
آمد که ما هم
چنین چیزی را
میخواهیم که
خود تهیهکننده
خودش هم اجرا
کند. اینکه
یکی بنویسد و
یکی اجرا کند
غلط است.
بنابراین من
به طور ثابت
رفتم جلوی
دوربین. از
اینجا شروع
شد. حدود سال
۵۰. بعد یک
برنامهی
هفتگی بود که
من اجرا میکردم.
بعد از مدتی
یک برنامهی
دیگر درست
کردم به اسم
«رسانه» که من و
دکتر ابراهیم
رشیدپور
تهیه میکردیم.
معروف بودیم
به مک
لوهانیستهای
تهران. ما چون
مکلوهان را
خیلی دوست
داشتیم و همهاش
در این باره
حرف میزدیم،
اینها به ما
میگفتند مک
لوهانیستها.
خلاصه ما یک
برنامه درست
کردیم به اسم
مدیا و آن هم
یک مدتی بود،
تا سال ۵۴. سال
۵۴ من دعوت شدم
به رادیو برای
اینکه یک
فکری بکنیم به
حال شبها. من
یک برنامهای
درست کردم که
البته اسمش را
از رادیو
فرانسه
گرفتم، به اسم
«راه شب». من
درست همان اسم
را هم گذاشتم.
بعد دوباره یک
برنامهی
زندهی
جنجالی. شبها
با پاسبانها
صحبت میکردیم.
یکی توی
خیابان گم شده
و یک بچه فلان
طور شده و یک
کسی میخواهد
خودکشی کند و
چیزهای
جنجالی این طوری.
تا قبل از آن
رادیو شبها
میخوابید از
ساعت ۱۲. خبر
که پخش میشد
ساعت ۱۲، بعد
موزیک پخش میشد
تا ۵ صبح. ۵ صبح
دوباره بیدار
میشدند. به
ما گفتند این
فاصله را میدهند
به ما. زود یک
تیم جمع کردیم
و رفتیم آنجا و
لاتبازی در
آوردیم. همهی
دوست و
آشناهای
روزنامهها
را جمع کردیم.
رفتیم و یک
سری فیل هوا
کردیم. خیلی
گرفت و اعتبار
مفصلی به ما
دادند. گفتند که
هر کاری میخواهی
بکنی بکن. یک
باند دست
راستیها هم
بودند که ما
در دورهی شاه
به آنها میگفتیم
ساواکی. مثل
الان که هر
کسی به هر کسی
میگوید اطلاعاتی.
هر کی با هر کی
بد بود این را
میگفت. ما هم
به یک گروه میگفتیم
ساواکی. ساعت
۱۱:۳۰ با
آمبولانس از
آیندگان که
صفحه را میبستم
میرفتم
رادیو تا ۵
صبح. ۵ صبح میخوابیدم
تا ۹ بعد
دوباره میرفتم
آیندگان. یک
زمانی علاوه
بر این کارها
ته برنامهی
تلریریون ساعت
۱۱:۳۰ که تمام
شد گفتند که
یک چیزی ته
خبرها باشد که
یک دفعه
گوینده نیاید
بگوید شببهخیر.
یک موقع دیگری
هم صبح رادیو
را به ما دادند.
صبح وقت بسیار
پرشنوندهای
بود و شاه و
اینها هم گوش
میکردند.
برای همین همه
نگران بودند
وای رادیو چی
میشود ساعت ۶
صبح. یک موقع
شاه یا فرح یک
مصاحبه کرده
بودند و گفته
بودند فاصلهی
۶ تا ۶:۳۰ شاه
دارد صبحانه
میخورد
رادیو هم گوش
میکند تا
۶:۳۰ که میرود
به دفترش. بعد
توی رادیو
تلویزیون هم
طوری شده بود
که هر کسی هر
کاری داشت میخواست
در این فاصله
بفرستد برای
شاه این را میدادند
به ما. من خودم
نمیرفتم پشت
میکروفون.
مانی گوینده
بود. من مسوول
برنامه بودم.
مینوشتم.
برنامه صبح
همه چیز زنده
بود. بحث بر سر این
است که مردم
را بفرستد سر
کار. بر خلاف
شبها که آرام
است. خلاصه
خیلی کار میکردم.
خارج هم میرفتم.
ویتنام هم میرفتم.
هر جا جنگ بود
میرفتم.
کودتا هم بود
میرفتم. خیلی
زندگی سنگینی
بود. ولی خب
دوست داشتم.
زندگیم شبیه
جوکی شده بود.
دو تا منشی
داشتم که یکی
که شیفتاش
تمام میشد
مرا تحویل میداد
به دیگری. در
بعدازظهر آن
یکی هم از پا
در میآمد. تا
ساعت دو بعد
از نیمهشب
کار میکردم.
آنها هم باید
با من کار میکردند.
بنابراین دو
نفر در این
فاصله از پا
درمیآمدند
ولی من همچنان
ادامه میدادم.
راضی هم بودم.
یک بار یکی از
منشیها با من
آمده بود در
هواپیما. میرفتم
پاریس با
شیراک که آن
موقع شهردار
بود مصاحبه
کنم. آن هم
همینطور
کارها را
یادداشت میکرد.
این همینطور
با من آمد توی
هواپیما. بعد
هم هی میگفتم
و او هم مینوشت.
یک دفعه دو
تاییمان
متوجه شدیم که
هواپیما در
آسمان است.
گفتم تو
پاسپورت
داری؟ گفت نه.
به یکی از
مهماندارها
ماجرا را
گفتم. گفت چه
طوری این اصلا
سوار هواپیما
شده؟ بعد بلند
شدم رفتم به
خلبان گفتم.
خلبان گفت نمیشود
من برگردم
بنشینم. یک
راهش این است
که برویم
آنجا. از من
پرسید که
ساواک و اینها
با من کاری
ندارند. گفتم
نه. گفت اگر
این طوری است
ما میرویم و
فردا صبح از
پاریس برمیگردیم
و خب این هم
برمیگردد.
گفت ولی در
پاریس نمیتواند
برود توی شهر.
من هم گفتم
این را درست
میکنم. بعد
با ما آمد. بیپاسپورت.
از این ماجراها
هم خلاصه پیش
میآمد. ما هم
مشهور شده
بودیم.
امکانات
داشتیم. کسی
به ما گیر نمیداد.
بعد دیگر از
پا در آمدم.
مدتی رفتم
آمریکا. سه
چهار ماهی
آنجا ماندم.
دوره هم میدیدم.
هنوز در
آیندگان بودم.
مرخصی میگرفتم.
کسانی را
گذاشته بودم
جای خودم.
روزی کلی تلفن
میکردم. بعد
که برگشتم
ریتم را آرامتر
کردم. برنامهای
درست کردم که
خیلی کار خوبی
بود. هنوز یکی
از بهترین
کارهای خودم
میدانم، به
اسم «بعدازظهر
روز ششم» برای
رادیو. بعد از
ظهر پنجشنبهها
بود که کارهای
خرده ریز را
همه جمع و جور
میکردم.
ادبیات داشت،
دنیا، گزارشهای
جهانی، موزیک
خوب. موزیکهای
آبکی پخش نمیکردیم.
کلاسیک،
فرانسوی،
ایرانی هم
بنان و چیزهای
جدی و اینها.
خلاصه برنامهی
خیلی خوبی بود
که مثل بقیهی
کارهایی که ما
میکردیم بعد
از مدتی این
کسانی که ما
بهشان میگفتیم
ساواکی، که
بیچارهها
ساواکی هم
نبودند،
طرفدارهای
حکومت بودند،
دست راستیهایی
بودند که خیلی
ما را دوست
نداشتند، اینها
سه چهار مرتبه
مرا بیرون
کردند و
برنامه را قطع
کردند. ما
دوباره میرفتیم
و برمیگشتیم
از یک راه
دیگر. تا سال
۵۵ که من از
آیندگان جدا
شدم. از
سردبیری رفتم
کنار. اول
کیهان دعوتام
کرد. رفتم
آنجا مشاور
پرویز مصباحزاده
شدم. ولی یکی
دو هفته بیشتر
طول نکشید، چون
رفتم
تلویزیون و
کارهایم را
متمرکز کردم آنجا.
یک برنامهی
هفتگی خبری
درست کردم که
اسمش بود
«صفحهی اول»
بعد شد «تیتر
اول». برنامهای
بود که تا
انقلاب ادامه
داشت. غیر از
این برنامه،
رادیو هم بود.
آن هم بعد از
مدتی شد «بعدازظهر
روز هفتم».
روزهای جمعه
پخش میشد.
برنامهی
روشنفکری بود
بیشتر برای
دانشجویان و
جوانان. این
وسطها یک
مجله مثل
نشنال
جیوگرافی
برای
طرفداران
طبیعت در آوردم
به اسم «سبز».
- مصاحبههایی
که با شخصیتهای
مهم دنیا
انجام دادید
مال چه دورهای
است؟
از سال ۵۵ که
رفتم و این
برنامه را
برای تلویزیون
درست کردم تا
سال ۵۷ که
انقلاب شد، هر
حادثهای که
در دنیا شد
رفتم و فیلم
گرفتم و
مصاحبه کردم.
با رهبران
دنیا و شخصیتهای
معروف و حتی
هنرپیشهها.
با هر کسی اسماش
مطرح میشد.
این کارها را
برای
تلویزیون ملی
ایران میکردم.
البته در این
فاصله با
خبرگزاری
فرانسه هم کار
میکردم. برای
آنها هم فیلمهایی
ساختم. در این
فاصله از
ژورنالیسم
رفتم به سمت TV
ژورنالیسم.
رفتم آن کار
را یاد گرفتم.
یک ۳۰ تایی
فیلم مستند
ساختم. دو تا
فیلم بلند هم
ساختم. در آن
کار هم یک
مقدار شناخته
شدم. ژوری
فستیوالهای
مختلف شدم. دو
سه بار در
فستیوال فیلم
تهران جزو
هیات منتخب
بودم. تا سال
۵۷، که انقلاب
شد. انقلاب
خبر خیلی خوبی
بود. ولی فکر
نمیکردیم که
اولین آدمهایی
را که انقلاب
دفع میکند
خود ما باشیم.
من ایران
بودم. آخرین
برنامهی
تلویزیونی من
روز ۱۶ شهریور
۵۷ پخش شد.
پنجشنبه بود.
آخرین برنامهی
رادیوییام
خود روز ۱۷
شهریور بود.
ساعت ۱ تا ۴
بعدازظهر که
در شهر آن
حوادث اتفاق افتاد.
من یک لگد زدم
زیر سانسور.
اتفاقات توی شهر
فقط در برنامهی
من منعکس شد.
نه این که
دقیقا
اتفاقات شهر.
خیلی با کنایه.
مثلا من ترانهی
حکومت نظامی
مرکوری را
پخش کردم.
اولین بار در
برنامهی من
گویندهی
خبر بود که
اعلام کرد
حکومت نظامی شده.
خانم تاجنیا
که آمد خبر را
بخواند به
لرزه در آمد.
نمیتوانست
بخواند. دستپاچه
شده بود گفت
غلامعلی ...
غلامعلی
اویسی. بعد هم
بلافاصله
بعدش ما ترانهی
خوشبختی را
پخش کردیم.
شلوغ کردیم.
هرچی ممنوع
بود را پخش
کردیم. از صمد
بهرنگی،
شاملو، آلاحمد،
هر چی ممکن
بود را پخش
کردیم. چون
معلوم بود
دیگر ما را در
این برنامه
راه نمیدهند.
شب قبلش هم،
۱۶ شهریور، میدانستم
فردا حکومت
نظامی میشود.
ولی نمیدانستم
آن اتفاقات در
۱۷ شهریور میافتد.
میدانستم
حکومت نظامی
بشود ما را
راه نمیدهند.
بنابراین یک
جور تصمیم
عجیبی گرفتم.
تا آن زمان
آقای خمینی
نجف بود. بعد
فیلمهای
ماهوارهای
میآمد.
جعفریان میرفت
پایین در قسمت
ماهواره میایستاد.
هر چه میآمد
را پاک میکرد
که کسی بعدا
یک موقعی
برندارد از یک
تصویری
استفاده کند.
من شب رفتم
پیش جوانروح،
دوستم. دانشجو
بود و سرش بوی
قرمه سبزی میداد.
گفتم میآیی
یک کاری
بکنیم. فیل
هوا کنیم در
شهر و این ها.
گفت چه کاری.
هر کاری
بگویی. گفتم
فردا بیا دفتر
من در مجلهی
سبز. آمد.
به این تهیهکننده
گفتیم برو هر
چه اعلامیه در
شهر هست جمع
کن. او هم رفت
هر چه
اعلامیه، شبنامه
و از این
چیزهای زیرزمینی
بود جمع کرد.
کلی آوردند.
عکسهای آقای
خمینی. ما هم
گفتیم در را
ببندید و حالا
از اینها فیلم
بگیریم. گفت
چه کار میخواهی
بکنی. گفتم
بگیر یک کاریش
میکنیم. گفت
برای کجا فیلم
بگیریم؟ گفتم
بگیر یک کاریش
میکنیم. اینها
را گذاشتیم
روی دیوار با
پروژکتور نور
دادیم، فیلم
گرفتیم. یک
حلقه فیلم
چهار دقیقهای
شد همهاش
تصویر آقای
خمینی. رفتیم
پیش آقای
محمدشاهی که
الان پاریس
است. موزیک
برنامه را میداد.
گفتم یک موزیک
مناسب بده که
هم انقلابی باشد
هم
نوستالوژیک.
پیدا کردیم
ولی بچهها
هنوز نمیدانستند
میخواهیم چه
کنیم. من رفتم
گفتم این را
بگذاریم سر
فیلمهای شبم.
از ۱۶ شهریور
هر چه فیلم
داشتم که قبلا
سانسور شده
بود و اجازهی
پخش نداشت از
ساندیستهای
نیکاراگویه
تا خود مسایل
ایران. آنها
را گذاشتیم
روی هم و یک
نوار درست
کردیم و
رفتیم. به
اعتماد من کسی
فیلمهای من را
تست نمیکرد.
همینطور
گذاشتیم و
رفتیم و
برنامه هم
زنده بود. بعد
زد گفت تست
تله سینما.
گفتم «به نام
آزادی که بدون
آن نمیتوان
نفس کشید. قبل
از هر کاری
تصویر کسی را
نگاه کنیم که
در دل مردم
ایران نشسته
است.» بعد عکس
آقای خمینی را
نشان دادیم.
اصلا مملکت در
یک لحظه رفت
روی هوا. در
مملکت توقع
اینکه از
رادیو
تلویزیون
شاهنشاهی
تصویر آقای خمینی
پخش شود توی
کلهی کسی نمیرفت.
من همین طور
که نشسته بودم
پشت میز اتاق
فرمان، صدای
شهرستانها
را که با
مداربسته با
تهران تماس
داشتند میشنیدم.
صدای اینها
که داد و
بیداد میکردند
را میشنیدیم.
انگار در باز
بود. پنج شش
دقیقه گذشت، یکی
از بچهها آمد
گفت آقای قطبی
پشت تلفن است.
میخواهی بیا.
گفتم نه، دستت
درد نکند. میدانستم
چه اتفاقی
دارد میافتد.
فقط خدا خدا
میکردم
برنامه تا
انتهایش
بتواند برود.
بعد هر چی
بشود عیبی
ندارد. خلاصه
ساندیستها و
همه را پخش
کردیم. من هم
خداحافظی
کردم گفتم
معلوم نیست کی
دوباره در
خدمت شما
باشم. من از آن
وقت دیگر هیچوقت
در تلویزیون
ایران ظاهر
نشدم تا الان.
این وداع من
بود با TV
ژورنالیسم.
تمام شد. خودم
امضا کردم.
پخش کردیم و
آمدیم. دم در،
بچهها بودند.
گفتند چند تا
پلیس دم در
هستند. بعد من
را بردند از
در پشتی. از آن
پشت ماشین آمد
سوار شدیم و
رفتیم. بعد
آقای دکتر
بهشتی تلفن
کرد. دکتر
بهشتی آن موقع
نمایندهی
امام بود. در
تهران کارها
را میچرخاند.
همهی
خبرگزاریها
پخش کرده
بودند که
تصویر خمینی
برای اولین بار
از تلویزیون
پخش شد. خبر
مهمی بود.
شلوغ کرده
بودیم. تماس
گرفت و گفت به
ما پیغام
رسیده شما را
مخفی کنیم.
گفتم نه. من جا
دارم، خیلی
ممنون. گفت
شما را میگیرند.
به هر حال
امکانش هست.
خارج از کشور
هم میخواهید
بروید میتوانیم
درستاش کنیم.
اما من ماندم.
پنجشنبه بود.
فردا هم
برنامهی
رادیوییمان
بود. صبح یکی
را فرستادم دم
در رادیو تا
ببیند کسی
ایستاده که
بخواهد مرا را
بگیرد یا نه.
به بچهها صبح
تلفن کردم
گفتم خبریه؟
گفتند ما از
تلویزیون
خبری نداریم
ولی در رادیو
که خبری نیست.
ظاهرا
خرتوخرتر از
این بود که
هوای رادیو را
داشته باشند.
ما هم همهی
نوارها را
گذاشتیم زیر
بغلمان، هرچی
پخش نشدهی
شاملو بود، از
آلاحمد که
ممنوع بود، از
بهرنگی که
ممنوع بود، جمعهی
فرهاد. ما همهی
اینها را
گذاشتیم و
نوار را بردند
بالا. میخواستیم
ته قضیه را
جمع کنیم و
برویم. خلاصه
رفتیم و سه
ساعت شلوغ
کردیم و وسطش
هم که حکومت
نظامی شد و
معلوم شد پیش
بینیم غلط
نیست. خبر را
دادیم و آخر
برنامه هم گفتم
:«من دیشب یکبار
با شما
خداحافظی
کردم.
متاسفانه در
موقعیتی دارم
خداحافظی میکنم
که از شهر
دارد خبرهای
بدی میآید.
این جمعه در
تاریخ ما
خواهد ماند.
این جمعهی
سیاه.» بعد هم
جمعهی فرهاد
را پخش کردم و
با آن تمام
کردم. دیگر خیلی
چریکی بود. از
سیم خاردارها
پریدیم در
رفتیم.
اعتصاب
روزنامهها و
دیدار با دکتر
بهشتی
- شماها هم در
آن زمان در
اعتصاب
بودید؟
آره، گروهی
درست کرده
بودیم بهعنوان
اعتصاب. گروه
طرفدارهای
انقلاب که در
مطبوعات
بودیم و ما
بعد از ۱۷
شهریور
اعتصاب کردیم.
آن زمان اتفاقی
که افتاد این
بود که بچهها
رفتند در
اعتصاب. من هم
رفته بودم
تهران مصور را
منتشر کنم، یک
نشریهی
سیاسی مثل
تایمز و
اشپیگل. چاپ
کرده بودیم ولی
چون اعتصاب
عمومی شد مجله
را نگهداشتم.
وقتی ما در
دورهی شریف
امامی از
اعتصاب در
آمدیم یک
قراری گذاشتیم،
پذیرفتیم کسی
به ما کاری
نداشته باشد.
مطبوعات از
اعتصاب در
آمدند. ولی
داریوش همایون
و هوشنگ وزیری
-که جای من
سردبیر شده
بود- را بچههای
آیندگان راه
ندادند.
روزنامه را
شورایی کردند
و تصمیم
گرفتند من را
بهعنوان
سردبیر به
آیندگان
برگردانند. من
حقیقتش برایم
کار مشکلی
بود. اگر چه
خیلی دلم میخواست.
ولی از نظر
اخلاقی برایم
کار مشکلی بود.
همایون به من
کلی چیز یاد
داده بود. یچه
بودم رفته
بودم آیندگان.
او استاد من
بود. بنایراین
من آیندگان
نرفتم. ولی
بچههای خودم
بودند. با من
تماس داشتند.
شورایی درست
کردند که آن
شورا دو نفر
آدم مشخصاش
یکی آقای
نایینی بود
یکی
فیروزگوران.
ولی خب با هم
تماس داشتیم.
این اعتصاب
دوم است تا شبی
که شاهپور
بختیار رفت با
شاه مذاکره
کرد. بختیار
یک روز من را
خواست و گفت
من نخستوزیری
را قبول کردم
شما هم بروید
روزنامهیتان
را دربیاورید.
رادیو
تلویزیون هم
شروع کند از
اعتصاب بیاید
بیرون. چون ما
در اعتصاب بودیم.
از کل ۳۰۰۰ و
خردهای
کارکنان
تلویزیون غیر
از ۱۷۰ نفر و
یک تعداد
نظامیهایی
که حداقل
برنامههایی
را نگه داشته
بودند بقیه در
اعتصاب بودند.
اینها را
معروف کرده
بودیم به
ضداعتصاب،
ضدانقلاب.
ماها انقلابی
بودیم. آقای
بختیار گفت از
اعتصاب
دربیایید.
آزادی میخواستید
این هم آزادی.
۳۹ روز قبل از
انقلاب بود.
روز پنجشنبهای
بود. من گفتم
دست من نیست.
باید بروم
صحبت کنم. بعد
با بچهها
صحبت کردم.
بچهها همه
خوشحال گفتند
درمیآوریم.
آزادی، بدون سانسور.
همه خسته شده
بودند در این
۶۰ روز اعتصاب.
قرار شد جمعه
برویم کار
کنیم صبح شنبه
روزنامه در
بیاوریم.
رادیو
تلویزیون هم
فکر کنیم چه
کار باید کرد.
هی میگفتند
آنها که کار
کردند را باید
بریزیم بیرون
بعد ما بیاییم
تو. یک عدهای
میگفتند نمیشود.
خب به هر حال
آنها هم
کارمنداند. در
شورای اعتصاب
تلویزیون
شهنواز بود،
جوان روح بود.
همهی پنجتایشان
را یادم نمیآید.
از بچههای
جلوی صحنه که
اسم داشتند
پیش مردم، کسی
نبود. مطبوعات
هم که سندیکایی
بود که آنها
بهعنوان
اعتصابکننده
بودند. رییس
آن هم محمد
صفری بود. من
رفتم که پیغام
بختیار را به
آنها بدهم. آنها
هم از یک راه
دیگر شنیده
بودند.
مطبوعات بلافاصله
آماده شدند که
دربیاورند. صبح
جمعه آقای
دکتر بهشتی من
را خواست. من
هم رفتم. گفت این
خبر چیست؟
گفتم هیچی.
اینها
سانسور را
برداشتند. خوب
شد دیگر. ما هم
راحت حالا عکس
شما را میزنیم.
عکس امام را
میزنیم.
مصاحبه میکنیم.
گفت نه عزیزم،
اعتصابات
سراسری هست در
کشور. شما هم
جز اینها
هستید.
بالاخره
مملکت رهبری
دارد. گفتم خب ایشان
یکی از
رهبرهاست. سنجابی
هم هست. حزب
توده هم هست.
گفت نه جانم،
این طور نیست.
من گفتم خب
حالا چی میگویی
آقای دکتر.
گفت شما در
نیاورید. گفتم
هیچ نیرویی
نمیتواند
جلوی مطبوعات
را بگیرد.
شنبه صبح همه
درمیآید.
گفتم به
نفعتان هم هست
که روزنامهها
در بیایند.
بهشتی گفت
اعتصاب یک پیکرهی
به هم پیچیدهای
است که یک
جایش خراب شود
همهاش خراب
میشود. من هم
گفتم آره
دیگر، ولی دست
من هم نیست. یک
ذره تهدید
کرد. گفت من
فکر کنم اگر
مطبوعات دربیاید
ممکن است که
ایشان تحریم
کند. خیلی برای
ما بد بود. دید
من سفتم. ولی
خب دست من هم
نبود. گفت
عزیز من، فردا
صبح مطبوعات
در بیاید معنیاش
این است که
آزادی
مطبوعات را
بختیار داده. گفتم
خب داده دیگر.
آخر این جزو
شرایطش است.
سانسور را
برداشته است.
ما هم که میخواهیم
سانسور
برداشته شود.
شما هم که میخواهید
انقلاب کنید.
خب خیلی خوب
است دیگر. این
همه باید
بدبختی بیبیسی
را بکشید.
روزنامهها
در میآیند
کارتان را
انجام میدهند.
گروههای
سیاسی شما هم
خوشحال میشوند.
گفت آره، ولی
تصمیمگیریش
با ما نیست. من
هر چی اصرار
کردم قبول نکرد.
بلند شدم
بروم. او هم
تهدید کرده
بود. گفت شما
هم به دوستانتان
خبر دهید.
احتمال دارد
ایشان تحریم
کنند و اعلام
کنند مطبوعات
مال رژیم است.
این خیلی
سنگین بود.
چون آن موقع
آقای خمینی
خیلی محبوب
بود. اشاره میکرد
ما خورده میشدیم.
ما هم نمیخواستیم
ولی کاری هم
نمیتوانستم
بکنم. من خیلی
نگران، بلند
شدم. دم در گفت
آقای بهنود
شما خیلی
باهوشید. یک
راهی بدهید از
این بنبست
خارج شویم.
گفتم چه راهی؟
گفت شما یک
راهی بگویید.
گفتم میخواهید
حالا فردا در
بیاوریم
ایشان هم به
جای این که
تحریم کند
اجازه بدهد.
من این را بهعنوان
شوخی گفتم. در
حقیقت یک طنزی
در آن بود که
چرا ما عقبنشینی
کنیم، ایشان
عقبنشینی
کند. به جای
این که ما را
تکفیر کند
اجازه بدهد. دکتر
بهشتی خیلی
باهوش بود.
گفت فکر
خردمندانهای
است. گفتم
حالا چه کار
کنیم آقای
دکتر؟ گفت شما
اینجا تشریف
داشته باشید.
من زنگ میزنم
به پاریس.
ناهار
خدمتتان میخوریم.
این را میگویم،
با نظر مثبت
به ایشان منتقل
میکنم. شاید
که وقت این را
داشته باشیم
که ایشان تا
یک ساعت دیگر
دستخطی
بنویسند و
اجازه دهند و
فردا صبح
روزنامهها
با دستخط
مبارک ایشان
دربیاید. بعد
نشستیم ناهار
خوردیم و نماز
خواند. من هم
پشت سرش نماز
خواندم. سر
ساعت تلفن
کرد. او خبرها
را میداد و
دستورها را میگرفت.
خلاصه خبر را
داد و گزارشها
را گرفت. آمد
گفت
الحمدالله،
الحمدالله یک نماز
شکری
بخوانیم،
اجازه
فرمودند. گفت
بروید
مطبوعات را
دربیاورید.
خلاصه
فرستادم برای مطبوعات
و روزنامهها
هم از خدا
خواسته. صفحهی
اول عکس بزرگ
اجازهی رهبر.
صبحاش بختیار
به من تلفن
کرد. گفت من
متاسفم برای
شما. برای خودتان
یک راه دیگر
درست کردید.
من دلم میخواست
شما آزاد
باشید. شما
بلافاصله با
اصرار یک راه
دیگر برای
خودتان درست
کردید. باز با
اجازه این کار
را کردید.
متلک گفت. من
واقعا خودم را
میگویم،
شاید بعضیها
این طور نبودند،
اهمیت حرفی را
که بختیار زد
نفهمیدم. باید
میگذشت سه
ماه بعدش،
حمله به دفاتر
ما شروع میشد،
حمله به
آیندگان شروع
میشد تا ما
میفهمیدیم.
توقیف
آیندگان
- ماجرای بستهشدن
روزنامهی
آیندگان را
تعریف کنید؟
آقای خمینی یک
فتوایی داد.
اعلام کرد من
آیندگان را
نمیخوانم.
تصور میکنم
که آن حادثه
اولین شکست
آقای خمینی
بود. الان که
من به تاریخ
نگاه میکنم
فکر میکنم
کاش که این
شکست را نمیخورد
و ما قانون
اساسیمان با
همان تصور
قبلی نوشته میشد.
خمینی معتقد
نبود که قدرتش
قانونی بشود.
معتقد بود
قدرت را دارد.
آخوند قدرت را
دارد. قانون
نمیخواهد.
ایشان بدون
قانون انقلاب
کرده بود. بدون
قانون یک رژیم
گنده را
برانداخته
بود. رژیم اسلامی
بیاید بعد
قانون بخواهد
حمایتش بکند! تصوری
که از قدرت
داشت اینگونه
نبود که قانون
اعمال شود.
فکر میکرد
بگذار اینها
بروند با
قانون کار
کنند. دولت
درست کنند. من
که بگویم این
قانون،
اسلامی نیست
میلرزد. کافی
است و خودشان
هم میفهمند
میروند
درستش میکنند.
دولت قانون
نمیخواهد.
ایشان اعلام
کرد من نمیخوانم.
با بچهها
تصمیم گرفتیم
که روزنامه را
سفید در بیاوریم.
- دلیل آن فتوا
چه بود؟
مساله سر
ماجرای بچههای
آقای طالقانی
بود که ربوده
شده بودند. آن زمان
آقای طالقانی
از شهر خارج
شد. آیندگان
تیتر زد
«اختلاف بین
طالقانی و
خمینی». این
طور بود که
بعد از این که
طالقانی به
شهر بازگشت با
آقای خمینی
ملاقات کرد.
وقتی ملاقات
کردند طالقانی
آمد بیرون گفت
: «ما یک سری
مشکلاتی
داریم.
اختلافاتمان هم
باقی است. ولی
الان مسالهی
ما حل شد.» بر
این اساس بود
که بچهها
تیتر زدند. آن
موقع در شورا
آقای نایینی و
گوران بودند.
آن طرفیها
گفتند که
طالقانی که در
حد و اندازهی
آقای خمینی
نیست. خود این
تیتر «طالقانی
و خمینی» برای
خیلیها
سنگین بود.
باید مثلا
نوشته میشد
امام خمینی و
آیتالله
طالقانی. مگر
میشود تیتر
بشود طالقانی
و خمینی و حتی
اسم طالقانی
هم اول بیاید.
بعد گفتند که اینها
آمدهاند
اختلاف ایجاد
کنند و جبهه
را به هم
بزنند و بین
روحانیت
اختلاف
بیندازند. به
ایشان گفتند و
ایشان هم فکر
کرد این را که
بگوید فردا
آیندگان
تعطیل میشود.
اعلام کردند
که من این
روزنامه را
نمیخوانم.
بعد فردا صبح
بچهها تصمیم
گرفتند سفید
در بیاورند.
کل روزنامه سفید
بود جز یک
ستون کنار،
نصفه که نوشته
شده بود: «ما در
شرایط مشکلی
قرار گرفتهایم
و نمیدانیم
باید در این
شرایط چه کرد.
از یک طرف میخواهیم
احترام
بگذاریم به
رهبر انقلاب و
از یک طرف هم
کسی به ما نمیگوید
یک همچنین
چیزی معنیاش
از لحاظ
قانونی چیست.
نمیخواهیم
غیرقانونی
برویم جلو.» از
این شماره سفید
یک میلیون
نسخه فروش
رفت. آن موقع
قیمتش یک قران
بود. ولی پولش
هم گرفته نمیشد.
این را
برداشتند
مجانی به
روزنامهفروشیها
توزیع کردند.
چاپخانه چاپ
میکرد و اینها
پخش میکردند.
پیام مهمی بود
برای آقای
خمینی. چهار صفحه
سفید بود.
برداشتی که از
قدرن در ذهن
داشت این بود
که هر چه میخواهد
میتواند
بگوید تا اجرا
شود. معلوم
شد که نمیشود.
باید بروی
قدرت را
چارچوب بدهی،
بکوبی، پرچ
کنی و میخ
بزنی. تجربهی
خیلی بدی بود.
بعد از آن
دیگر حملات
شروع شد. بلافاصله
رفتند راهحلهای
قانونیاش را
پیدا کردند.
حملات به
روزنامهها
شروع شد. بهطوری
که در شهریور سال
۵۸ تهران
مصور، آهنگر،
امید ایران را
که نوریزاده
در میآورد و
هفت هشت
روزنامه و
نشریهی دیگر
را همزمان
بستند. در
مورد آیندگان
سختتر از
بقیه بود. چون
به طور قانونی
نمیتوانستند
ببندند. برای
همین حمله
کردند و شورای
تحریریه را
گرفتند
انداختند
زندان. این
اولین
دستگیری
روزنامهنویسان
در ایران بود
بعد از
انقلاب.
- هیات
سردبیری
روزنامهی
آیندگان در آن
زمان چه کسانی
بودند؟
من آن موقع
جزو هیات
سردبیری بودم.
بقیه نایینی،
گوران،
نورایی،
مسعود مهاجر،
محمد قاید و اینها
بودند. مسعود
مهاجر همین
دوست ماست که
الان در
روزنامههای
اقتصادی مینویسد.
نورایی هم
همانی است که
الان منتقد
فیلم شده است.
جهانبخش و
جهانگیر نورایی
هم دو تا
برادرند که در
آن زمان هر دو
در آیندگان
بودند. آن بچهها
را گرفتند. ما
هم عملا
زیرزمینی
شدیم.
- حکم دستگیریها
را چه کسی میداد؟
آقای آذری قمی
بود.
سالهای
اول انقلاب تا
انتشار آدینه
- بعد فعالیت
مطبوعاتیتان
متوقف شد؟
من شخصا در ۱۷
شهریور ۵۷ با
شوق چیزی را
اعلام کردم که
در شهریور سال
بعدش تمام
کردم و عملا از
آن زمانی که
آن را اعلام
کردم عمر
روزنامهنویسی
ما حدودا یک
سال بود که شش
ماهاش در
اعتصاب قبل از
انقلاب گذشت و
هفت ماهاش هم
در شادمانی و
پیروزی مردم.
دیگر عملا تمام
شد و من دیگر
با اسم نمیتوانستم
بنویسم. پنج
بار دستگیرم
کردند. عملا دیگر
زیرزمینی شدم.
نمیآمدم
روزنامه چون
به محضی که میآمدم
میشناختندم
و دستگیرم میکردند.
بعد من رفتم
تصمیم گرفتم
تجربیاتام
را بنویسم. یک
چیزی دربارهی
تاریخ معاصر
بنویسم. بیرون
هم البته
رادیوهای
اپوزیسیون
درست میشد و
ما را هم دعوت
میکردند.
تقریبا همهی
بچههای ما
رفتند. از
روزنامهنویسهای
قدیمی جز من
نماندند. همه
آمدند بیرون.
بچههای
رادیو تلویزیون
آن موقع هم
کسی نمانده.
رادیو آمریکا
و جاهای دیگر
رفتند.
- شما چرا
نرفتید؟
من تنها آدم
سیاسی این جمع
بودم. مطمئن
بودم این طوری
نمیماند. این
یک تب انقلابی
است. بعد این
بچهها میآیند
پشت ما. احساس
میکردم
بیرون از
ایران هم خبری
نیست. میمانم
در ایران
مقاومت میکنم.
راه پیدا میکنیم
حرف میزنیم.
بههمین دلیل
شروع کردم
کتاب از سید
ضیا تا بختیار
را نوشتن.
چهار سال طول
کشید. در
حقیقت حاصل کارهایی
بود که در این
سالها کرده
بودم و مصاحبههایی
که انجام داده
بودم و نقلهایی
که شنیده
بودم. اینها
را جمع کردم.
احساسم این
بود که بچههای
نسل انقلاب
تاریخ ایران
را نمیدانند.
بنابراین
بهتر است با
یک زبان نرمی
اینها را
بگویم. اولش
هم نوشتم من
مورخ نیستم،
من یک گزارشنویس
مطبوعات هستم.
حالا این دفعه
تاریخ برایتان
گزارش میکنم.
تاریخ معاصر
را. ولی امکان
چاپش نبود.
بالاخره آقای
خاتمی وزیر
ارشاد شد و ما
برای ایشان
پیغام دادیم.
گفت بیاور
بخوانیم. بعد
خودش یک جایی
گفته بود کتاب
من را بازبینها
همهیشان
نوشته بودند
اشکالی
ندارد،
نویسنده اشکال
دارد. بعد آن
هم داده بود
به رییسجمهور
وقت که آقای
خامنهای بود.
آقای خامنهای
هم خوانده
بودند. شنیدهام
اما مطمئن
نیستم به این
حرف که آقای
خامنهای
گفته بود کتاب
اشکال ندارد.
نویسنده هم
اشکالی ندارد.
بنابراین
اجازه دادند.
کتاب من درآید.
سال ۶۵ یا ۶۶.
- در این مدت در
نشریات چه کار
میکردید؟
انتشار مجلهی
آدینه چطور
شروع شد؟
در این پنج،
شش سال هیچ
کار خاصی نمیکردم.
گاهی فقط بدون
اسم یک
کارهایی میکردم.
با اسم
مستعار.
روزنامهی
بامداد تا بود
با اسم مستعار
در آن چیزی مینوشتم.
بعد آن هم
تعطیل شد. بعد
مجله درست
کردم. مجله
برای خانمها،
مجلههای اینجوری
درست کردم. تا
این که یک روزی
یکی از بچههای
قدیم دورهی
«راه شب» آمد. آن
برنامهی «راه
شب» در رادیو
گویندهای
داشت به اسم
آقای ذاکری.
یک روزی آمد و
من را پیدا
کرد و به من
گفت :«من
امتیاز یک
مجله را گرفتهام.
موقعیت خوبی
است. ولی خب من
که این کار را
بلد نیستم. چی
کار کنم؟»
گفتم: «چه طوری
بهت دادند؟»
گفت :«من دوستهای
رسانهای
دارم و پارتیبازی
کردم و اینها.»
معلوم شد لای
آنها در
رفته. اگر آن
موقع میدانستند
این میآید
پیش من، مجوز
نمیدادند.
بنابراین من
هم آمدم آقای
علینژاد را
صدا کردم که
همبشه با من
بود و معاون من
بود. آمدیم و
حالا مشکلمان
این شد که هیچکدام
پول نداشتیم.
وضع همه خراب
بود. خیلی سخت بود.
سال ۶۴، ۶۵
بود. بعد
خلاصه رفتیم
با یک بدبختی
بچهها را
قانع کردم
نفری ۲۰ هزار
تومان جور
کنیم. یکی
ماشینش را
فروخت هر کسی
یک کاری کرد.
نفری ۲۰ هزار
تومان جمع شد
و گفتم من یک
کار میکنم با
این ۲۰ هزار
تومان
بتوانیم. به
این فکر بودم
که مجلهاش
نکنم و جلدش
را حذف کنم و
اینها. با یک
چاپخانهای
هم صحبت کردم.
حواشیاش را
زدم. شد یک
چیزی مثل
روزنامهی
قطع مترویی
منتها به صورت
دوهفتهنامه.
درش آوردیم.
متنها اسم من
را نمیشد
بگذاریم.
شمارهی اول
فقط اسم علینژاد
را گذاشتیم.
از شمارهی ۱۶
یا ۱۷ بالاخره
بچهها گفتند
:«تیراژ
نداریم و ما
باید یک فیلی
هوا کنیم و
بهتر است اسم
تو را
بگذاریم.» من
گفتم :«اگر
قرار است خطر
کنیم خطر را
با اسم شاملو
بکنیم.» شاملو
آن موقع خارج
بود. باهش
تماس گرفتم و
یک شعری
فرستاد و ما
هم چاپش
کردیم. بههرحال
آن را گذاشتیم
و یک ذره
ترسمان ریخت.
شمارهی بعد
من یک چیز بیخاصیتی
نوشتم راجع به
جهان. راجع به
وسایل ارتباط
جمعی، دهکدهی
کوچک مکلوهان
و این چیزها.
بعد اسم هم
گذاشتیم. وضع
تیراژمان
خیلی تکان
خورد. ولی کسی
به ما حرف بدی
نزد. تعطیلمان
نکردند. یواش
یواش. آن زمان
هیچی نبود.
هیچی. آدینه
تنها نفسی بود
که در میآمد.
آقای علینژاد
به خاطر اینکه
فضا را بسته
میدید خیلی
نشریه را
اجتماعی کرد.
راجع به مباحث
تحقیقات
اجتماعی،
طلاق، بیکاری
و این چیزها مینوشتیم.
راهحلی برای
ماندن. من
احساس میکردم
هر طوری شده
باید یک خطی
را بشکنیم.
بعد آقای علینژاد
قهر کرد و رفت.
شمارهی ۲۵ام.
آدینه دوهفتهنامه
بود. ولی آن
موقع جنگ بود،
کاغذ نبود، گاهی
میشد دو ماه.
خلاصه علینژاد
رفت و من رفتم
به فرج سرکوهی
گفتم :« تو برو تحریریه
را اداره کن.
من پشتت هستم.»
فرج آبان ۵۷
از زندان شاه
آمده بود بیرون.
فرج در «ستارهی
سرخ» بود. در
زمان شاه هفت
سال زندان
بود. فرج را در
دوران دانشجویی
در تبریز
گرفته بودند.
هستهی مرکزی
چریکهای
فدایی که
بعدها شد
سازمان چریکهای
فدایی، اسمش
«ستارهی سرخ»
بود. هنوز
سازمان چریکها
متولد نشده
بود. فرج را در
ارتباط با آن
گرفتند. فرج
در ۴ آبان ۵۷،
همزمان با
آقای طالقانی
و منتظری و یک
سری از
زندانیان
سیاسی آزاد شد.
یکی دو ماه
بعد فرج آمد
پیش ما در
تهران مصوری
که من یک
شماره منتشر
کرده بودم و
اعتصاب کرده
بودیم و در
نیامده بود.
منتظر بودیم
که اعتصاب
تمام شود درش
بیاوریم. آنجا
شد خبرنگار
ما. خیلی از
مصاحبههای
معروفی که
تهران مصور
کرد و بعضیهایش
خیلی معروف و
اثرگذار بود
کار فرج بود. مصاحبه
با کیانوری،
قطبزاده و
اسکندری. خودش
را نشان داد.
تهران مصور که
تعطیل شد فرج
رفت و در شرکتهای
مختلف شروع
کرد کار کردن
و به کل از
صحنهی کار
سیاسی،
مطبوعاتی رفت
بیرون. تا
وقتی که آدینه
را در میآوردیم.
دعوت شد و آمد
با علینژاد
در تحریریه
کار کرد.
وقتی علینژاد
رفت به ذاکری
پیشنهاد کردم
فرج به طور موقت
تحریریه را
بگرداند ما هم
مواظبیم. فرج
فرقی که داشت
این بود که
سیاسی بود.
بنابراین
همان کسی بود
که من میخواستم.
فرج الحق خیلی
خوب اداره
کرد. حالا بعدا
رفته در کتابش
نوشته که من
بهاصطلاح با
ارتباط با
رژیم پوشش
ایجاد میکردم.
من در نامهای
که به فرج
جواب دادم هم
نوشتم که حرف
فرج غلط نیست.
درست است.
شاید با لحن
بدی میگوید و
بعضیها
نپسندند. برای
یک کشوری مثل
ایران آدمها
فکر میکنند
یک کسی با
استادش نباید
این طوری حرف
بزند. من هم
اگر باید گلهای
داشته باشم
ندارم. چون
پایهی حرفش
درست است. من
فرضم را بر
این قرار داده
بودم که بچههای
ایران فقط
همین را دارند.
هیچی ندارند.
هیچی نبود.
هیچ چیزی در
صحنهی
مطبوعات
ایران که بچهها،
دانشجوها،
کسانی که یک
نگاهی
بخواهند به مسایل
سیاسی بکنند
بخواهند
بخوانند نبود.
من اساس را بر
این گذاشته
بودم که تعطیل
نشود و بماند.
من لابی
نداشتم بکنم.
اگر داشتم
حتما میکردم.
با نوشتههایم
بالانس را
ایجاد میکردم
تا فرج بتواند
کارش را بکند.
به همین جهت هم
بچههای
تهران حرف فرج
را در عالم
لوطیگری خوب
ندانستند. من
این طوری
نگاهش نمیکنم.
در آن جوابیه
هم نوشتم. فرج
خودش میدانست
که من برای چی
این کار را میکنم.
کاملا متوجه
بود. اگر من
بالانسم را
ایجاد نمیکردم
آدینه ۱۴ سال
منتشر نمیشد.
من میخواستم
همین حادثهای
که آخر پیش
آمد و فرج را
تا نزدیکی
کشتن بردند
اتفاق نیفتد و
تمام سعیام
را هم کردم.
چون اینها
سیاسی نبودند
نمیدانستند.
من میدانستم
آن بالا خیلی
خشن است و به
همین جهت هنوز
هم پشیمان
نیستم. اگر
الان آن
اتفاقات
بیفتد دوباره
همان کارها را
خواهم کرد.
البته فرج
حالا خودش هم
پشیمان است به
خاطر نوشتن آن
حرفها. فرج
مثل برادر
کوچک من است.
فرج را میشناسمش.
بعد واقعا هم
فرج سهمی که
دارد و همین دوران
کوتاهی که در
مطبوعات کار
کرده، نقشی که
در مورد کار
مطبوعات در
ایران دارد
خیلی است و
خیلی هم زجر
کشید. ۷ سال
دوران شاه و
یک سال هم
دورهی اینها.
پدرش را در آوردند.
فرج آن موقعی
که در آن
فاصله آمد و
بعد زد بیرون،
من و گلشیری
تنها کسانی
بودیم که فرج
اعتماد میکرد
پیششان بیاید.
به هیچکس حتی
برادر و
خواهرش
اعتماد نداشت.
فرج رعشه
گرفته بود.
وقتی آمد،
همسرم که دیدش
از ناراحتی
دیدم نشسته در
یک اتاق دارد
گریه میکند.
بعد فرج
التماس میکرد
بهش سیانور
برسانیم. میگفت
تحمل ندارد
دوباره
برگردد. هیچکسی
در مطبوعات
ایران به
اندازهی فرج
زجر نکشید.
خیلی اذیتش
کردند.
بنابراین من
از فرج گلهای
ندارم. فرج
فکر کرده من
لابی میکردم
با هاشمیرفسنجانی
و اینها. من
اگر میتوانستم
میکردم. برای
این که بچهها
بتوانند
کارشان را
بکنند حتما میکردم.
ولی اصلا اینها
محل ما نمیگذاشتند.
یک مرتبه آمدم
خارج در
فرانکفورت، یک
نفر بلند شد
گفت شماها را
خریدند و از
این حرفها.
گفتم :«حقیقتاش
را بخواهید
اینها تا
حالا
نفرستادهاند
دنبال ما که
تازه من بررسی
کنم ببینم
قیمتش خوب است
یا نه. کسی
نیامده. حالا
بیایند ما یک
مطالعهای میکنیم.
یک ذره بالا ،
پایین یک
کاریش میکنیم.
» واقعش این
است که اینها
بعد از انقلاب
نیامدند
دنبال ما.
قتلهای
زنجیرهای
- از
ماجراهایتان
با سعید امامی
بگویید.
من ماجراهایم
با سعید امامی
را نوشتهام.
در گزارشهای
پیامامروز.
یک گزارشی
نوشتم به اسم
«نفوذ». در آنجا
برخوردهایی
که با شخص من
کرده را نوشتم.
ما هیچکدام
از اینها را
به اسم نمیشناختیم.
من حتی بعد از
این که عکس
سعید امامی چاپ
شد هم تطبیق
ندادم که این
همان است. اگر
گزارش پیام
امروز را هم
بخوانید در آن
هم پیداست که
من تطبیق
ندادم. تا این
که رفتم
زندان. در زندان
دو سه روزی همبند
شدم با مصطفی
کاظمی. آنجا
مصطفی کاظمی
آمد به من گفت
:«آقای بهنود
شما که دیده
بودید حاج
سعید را.» گفتم
:«من کجا حاج سعید
را دیده
بودم؟» گفت:
«مگر آن روز
شما یادتان نیست.
شما کراوات
داشتید. او
گفت شما اتاق
خواب هم که میروید
کراوات هم میزنید؟»
گفتم :«آن آقا؟!»
گفت:« آره دیگر»
یک بار سر دوم
خرداد ما را
دعوت کرده بودند
به هتل. فکر
کردم یک
اطلاعاتی میخواهد
با من حرف
بزند. رفتم.
دیدم همهی
سرانشان
هستند. ده نفر
آدم نشستهاند.
من با کراوات
رفته بودم.
اینها خیلی
بهشان بر خورد
که نترسیدهام
از اینها.
سعید امامی
نشسته بود ردیف
دوم. از رفتار
بقیه معلوم
بود که این
رییسشان است.
لهجهی غلیظ
شیرازی داشت.
بعد گفت :«شما
در رختخواب هم
که میروید
کراواتتان را
باز نمیکنید؟»
گفتم: «نه، من
از مجلس ختمی
میآیم.» بعد
یکیشان که با
من یک خرده
مهربانتر
بود بلند شد
گفت :«آره،
کراوات مشکی
پوشیده.» من
این یکی را از
ماجرای
اتوبوس
ارمنستان میشناسم.
اسمش
عالیخانی بود
و خودش را
هاشمی معرفی
میکرد. او
رییس پروژهی
فرج هم بود.
موقعی که فرج
را گرفته
بودند او به
ما زنگ میزد.
این وسط که
آزادش کردند
او تلفن کرد
به همهی بچهها.
کانون
نویسندگانیها
هم او را دو سه
بار دیده
بودند. میگفتند
آقای هاشمی
نیروی نرمی
است و فرشتهی
نجات است! ما
که رفتیم
ارمنستان و ما
را بردند
پاسگاه
آستارا،
گفتند از
تهران معاون
وزیر اطلاعات
دارد میآید.
فرج و سپانلو
که قبلا در
ماجرای خانهی
گوته بودند هی
به ما میگفتند
شانس بیاوریم
هاشمی بیاید.
ما گفتیم چرا.
گفتند چون هاشمی
خیلی نرم است
و نیروی میانهرویی
است. چقدر
سادهدل
بودیم آن
موقع! رانندهی
اتوبوس هم
خسرو براتی
بود. در زندان
فقط این دو تا
یک بار با
ما تصادفی
همبند شدند.
در یکی از
بازجوییها
به بازجو میگفتم
:«آقای کاظمی خودش
میگفت معاون
امامی بوده.»
بازجو
گفت:«طوری میگویی
انگار دم دست
توست.» گفتم:«خب
تو بند ماست.» گفت:«تو
بند شماست؟!»
بعد من فهمیدم
گاف دادم. از نظر
روزنامهنگاری
خیلی فرصت
خوبی بود که
بتوانی با
چنین آدمی
(کاظمی) در
زندان حرف
بزنی. ولی من
حالم هم اجازه
نمیداد. و
گرنه اینها
میخواستند
حرف بزنند. میخواستند
خیلی حرفهای
جدی بزنند.
خیلی آمادگی
حرف زدن
داشتند. برای
یک روزنامهنویس
هرگز چنین
فرصتی پیش نمیآید.
من در تمام
عمرم با خودم
میگفتم اگر
آن ور دنیا هم
چنین فرصتی
پیش آمد میروم
استفاده کنم.
ولی از این موقعیت
آگاهانه
استفاده
نکردم. اولا
تحملش را
نداشتم.
واقعیت را به
شما بگویم.
این آمده بود
کنار تخت من
نشسته بود.
دربارهی
قضیهی
داریوش فروهر
حرف میزد.
دستش هی میآمد
نزدیک آستین
من. من احساس
بدی داشتم.
احساس میکردم
این آن دستی
است که پای
داریوش را
شکانده، دهان
یک نفر را
بسته. احساس
بدی داشتم با
دستش. ده
دقیقه بود حرف
میزد. بهش
گفتم :«داری
هدر میدهی.
من گوش نمیدهم.
ولی فکر میکنم
این چیزهایی
که میگویی
خیلی جالب
است. من
ترتیبی میدهم
تو با گنجی
حرف بزنی.» بعد
رفت با اکبر
حرف زد. مشکل
بود. ما باید
صحنه جور میکردیم.
دو تا از دانشجوهایی
که در کوی
دانشگاه
گرفته بودند
پایین در
بهداری بودند.
ما صحنه جور کردیم.
چون نباید
همدیگر را میدیدیم.
من رفتم پایین
به هوای این
که آمپول بزنم،
برای اکبر
پیغام
فرستادم. اکبر
هم آمده بود
پایین و بیست
دقیقهای با
هم حرف زدند.
کسی با کاظمی
و اینها کاری
نداشت. آنها
منعی نداشتند.
راحت بودند.
هم تلفن
داشتند هم
ارتباط
داشتند. اینها
را اول بردند
بند سه. در بند
سه مهران
عبدالباقی و
امیرانتظام و
اینها بودند.
بند سه جوانها
هستند به
اضافهی
سیاسیها. ما
را میفرستادند
بندهای دیگر.
درست شب
سالمرگ
داریوش فروهر
بود. مهران و
بچهها و اکبر
محمدی و این
ها توی بند
برای داریوش ختم
گرفته بودند.
درست همان شب
اینها را
بردند آن تو.
بعد ناگهان
فضا طور دیگری
شد. خطرناک هم
بود. کاظمی
اینها فکر
کرده بودند یک
دام است که
سیاسیها اینها
را بزنند و
رژیم از
دستشان خلاص
شود. یک پیغام
آمد که صحنه
وحشتناک است.
این دو تا
رفتند ته بند
در یک اتاق
چسبیدند به
همدیگر. بعد
بقیه بچهها
رفتند توی
حسینیه و
ایستادند
سینه زدن و گریه
کردن. میگفتند
:«مرگ بر قاتل،
مرگ بر قاتل».
مثل فیلمهای
هیچکاک شده
بود. صحنهی عجیبی
بود. خلاصه
یکی از بچهها
که در زندان
خیلی بانفوذ
بود گفت :«برو
به این روسای
بند بگو شما
تعمد دارید یا
بیعقلید یا
بیشعورید؟
این چه کاری
است؟ یک حادثهای
پیش میآید
بعد کی میخواهد
جمع و جورش
کند؟» بعد از
ده دقیقه
دیدیم اینها
را آوردند در
بند ما. احتمال
میدهم ظاهرا
اینها فکر
کرده بودند من
به هر حال آدم
محترمتری
هستم نسبت به
مثلا نبوی و
بقیه.
زیدآبادی هم
البته بود.
پایین هم که
اکبر بود. اینها
هم برای همین
در اوین جای
دیگر نداشتند.
اگر آگاهی
پشتش باشد
البته! ولی به
نظر من ناآگاهانه
بود. بعد که من
به آن بازجو
گفتم اول گفت
:«این حرفها
چیست میزنی؟»
گفتم :«تو بند
ماست.» گفت:« تو
دیدیش؟»
گفتم:«تو بند
ماست.» گفت :«اینجا؟
بند چندی؟»
گفتم :«بند ۵»
بعد شبانه اینها
را بردند. ولی
به هر حال
بیشتر هم میماندند،
من تحمل
نداشتم. برایم
دشوار بود.
ولی اگر میماندند
خوبیش این بود
که با اکبر
بیشتر میتوانستند
اطلاعات
بگیرند و
بدهند.
- از روزنامهنگاری
بعد از دوم
خرداد بگویید.
دوم خرداد
حتما دورهی
مهمی از
روزنامهنویسی
ایران است. من
حتی یک بار
نوشتم
روزنامهنویسی
معاصر ایران
به قبل از دوم
خرداد و بعد از
دوم خرداد
تقسیم میشود.
اتفاق مهمی
افتاد. اگر
بخواهم شخصی
در زندگی خودم
نگاهش کنم میگویم
یک بار من
آزادی دیده
بودم، آن هم
در انقلاب.
ولی حالا که
نوشتههای
زمان انقلاب
را میخوانم
میبینم خیلی
ما سادهدل و
آرمانگرا
بودیم. دوره
دوم خرداد
خوبیش به این
بود که ما
بودیم، تجربه
داشتیم و
تجربه را
منتقل میکردیم.
اگر کسی هم میآمد
شبیه جوانیهای
ما، یک ذره
تندتر بود مثل
گنجی،
بالاخره کسی
مثل ما هم بود
که میگفت نه
نکن. تازگیها
نبوی یک چیزی
نوشته به شادی
صدر. در آنجا
نوشته که در
آن روزها همه
تسمه پاره
کرده بودیم. فقط
بهنود بود که
میگفت همه با
هم از چراغ
قرمز رد
نشویم.
- ماجرای رسمالخطی
که شما در
آدینه رعایت
میکردید چه
بود؟
اصلاح خط در
حقیقت با
شاملو شکل
گرفت. با کابلی
و فرج. من
برایم آن بخشی
مهم بود که
چون این چیزی
که شاملو در
مورد آن کمیتهی
اصلاح خط با
دکتر صنعتی و
کابلی درست
کرده بودند یک
جوری شده بود
لوگوی شاملو،
لوگوی کانون
نویسندگان. ما
در حالی که
بوضوح نمیتوانستیم
بگوییم که ما
بیانگر و یا
صدای کانون
نویسندگان
هستیم رعایت
این رسمالخط
در آدینه
بهترین لوگو
بود برای این
که بفهماند که
ما با هم همخونیم.
اگر دقت کرده
باشید تکاپو
هم که در آمد
همین کار را
کرد.
- تکاپو که بعد
از چند شماره
توقیف شد؟
تکاپو پنج
شماره بیشتر
دوام نیاورد.
تکاپو را منصور
کوشان راه
انداخت. آدینه
را منصور تعطیل
کرد و تکاپو
را هم او.
منصور بیخط
میرفت. البته
فرج هم همینطور
بود. اگر دست هرکدامشان
میسپردی
حداکثر میتوانست
پنج شماره
منتشر شود.
منتها فرج من
را داشت. من
این زیر تعادل
را نگه میداشتم.
بالاخره
تجربهی من
هم در اختیارش
بود. ۱۴ سال
طول کشید. بعد
که فرج رفت
زندان ضربهی
سختی به ما
خورد. یک
مقاله نوشتم
به اسم «و پاییز
میشویم». در
کتابم هم هست.
همین مقالهای
را که میگویم
شاید تنها
اشاره به فرج
در آدینه بود.
فشار خیلی
زیاد بود.
تقصیر ذاکری
یا کسی نیست.
من و گلشیری
تصور بیرون
آمدن فرج را
نداشتیم. گفتیم
فرج را میکشند.
گلشیری ورد
زبانش بود که
جنازه رفته رو
به آفتاب. سر
ماجرای احمد میرعلایی،
گلشیری دیده
بود که این
اطلاعاتیها
چهها که نمیکنند.
گلشیری اصلا
این قضیه را
قطعی کرده
بود. همه
ترسیده بودند.
ماها تو پیامامروز
یک دو تا خبر
گذاشتیم که
بیشتر از این
که نشانهی
شهامت ما باشد
به خاطر این
بود که ما به
اندازهی
آدینه سر فرج
زیر فشار
نبودیم. وقتی
فرج را گرفتند
آدینه زیر
نگاه بود.
ذاکری حق داشت
که بترسد.
بنابراین من
از بعضی از
این روزنامهنویسهای
جوان را میبینم
که یک خطی
دارند و آن را
میروند،
تعجب میکنم.
من اگر شما
دقت کرده
باشید توی
دورهی تهران
مصور یک آدم
دیگری هستم.
دورهی روزنامههای
جامعه، نشاط و
توس یک
یادداشتنویس
دیگرم. دورهی
آدینه یک آدم
دیگری هستم.
یعنی یک نوع
بیان و یک نوع
ابتکار عمل
دیگری دارم.
برای هر کدام
از اینها یک
چیزی در ذهنم
طراحی داشتم.
برای پیامامروز
هم همینطور.
پیامامروز
- گزارشهای
پیامامروز
را شما مینوشتید؟
گزارشهای
پیامامروز
را من مینوشتم.
جلدهای پیامامروز
هم کار من بود.
ولی من در
پیامامروز
فقط همین دو
تا کار را میکردم.
کار دیگری
نکردم.
روزنامهنویس
است که طرح
جلد را تعیین
میکند و یک
گرافیست هم آن
را اجرا میکند.
برای گزارشها
ما یک کار
جمعی میکردیم.
گرچه اسم من
پای گزارشها
نیست، گزارشها
قلم من است. به
هر حال حاصل
کار جمعیمان
بود. تازگیها
دارم به این
فکر میافتم
گزارشهای
سیاسی را
بصورت کتاب
منتشر کنم. آن
هم به خاطر
بچههای
روزنامهنویس
که الان در
تهرانند و
کلاسهایمان
برقرار نیست.
آنها اصرار
میکنند. فکر
میکنم الگوی
خوبی برای بچهها
برای گزارشنویسی
است. اصولا در
همهی صنعت
حملونقل و
پیامامروز
من اسم
نداشتم. جز یک
عیدی که یک
گزارش نوشتم
بعد هم همان
نوشته در
جشنوارهی
مطبوعات
برنده شد. ما
همه در صنعت
حملونقل
بودیم و بعد
از این که
صنعت حملونقل
از دستمان
بیرون رفت،
آقای نایینی
رفت امتیاز
پیامامروز
را گرفت. در
نتیجه رفتیم
پیامامروز.
اگر بخواهیم
گزارشها را
سهمبندی کنیم،
اگر من ۷۰
دزصد سهم
داشته باشم، ۳۰
درصد هم مال
مسعود خرسند و
حسن نیکروش-
این دو نفر که
جمعآوری
اطلاعات را بهعهده
داشتند- و بعد
بچههای
سرویس خبری،
خانم دژم،
کمال آقایی و
اینها بود.
آنها سفارش
میگرفتند که
یک جاهایی
تولید کنند.
فرض کنید که فلان
موضوع پیش
آمده. میگفتیم
یک کسی با
فلان کس
مصاحبه تلفنی
کند یک جمله
از او بگیرد.
یا ارنجی پیدا
میکردیم بچهها
قسمت خالیاش
را پر میکردند.
من شاید به
همین دلیل، تا
حالا در عمرم اتفاق
نیفتاده که در
یک مطلبی یک
درصد هم دیگران
سهم داشته
باشند بعد آن
را به اسم
خودم چاپ کرده
باشم. اگر
گزارشهای
سیاسی را
جداگانه چاپ
کنم این اولین
باری است که
فکر میکنم
ناچار میشوم
توضیح دهم که
به هر حال یک
گروه جمعآوری
اطلاعات را میکردند.
کل این مطلب
از اول تا
آخرش ساختهی
من نیست.
نوشتنش کار من
است. یک گروهی
میرفتند
بریدهی
روزنامهها
را جمع میکردند.
من مینشستم
اینها را میخواندم،
بعد انتخاب میکردم.
میگفتم این
پنج تا موضوع
هست. راجع به
این پنج تا
موضوع یک
مصاحبههایی
بشود. بعد تیم
گزارش میرفت
دو سه تا
مصاحبه انجام
میداد. یک
مجموعهای میشد
و بعد من شروع
میکردم به
نوشتن.
- تیراژ پیامامروز
چقدر بود؟
تیراژ پیامامروز
یک داستانی
دارد. تیراژ
تنها نشریهای
که از پیامامروز
بیشتر یود
مجلهی فیلم
بود. پیامامروز
فکر کنم در یک
زمانی هر نسخهای
دست کم پنج تا
خواننده داشت.
دلیلش هم این
بود که به
دلایل
اقتصادی و یک
ذره سیاسی
تیراژ را بالا
نبردیم. به
همین جهت روز
سوم انتشار تمام
میشد. پیامامروز
تنها نشریهای
بود که سه
هزار تا مشترک
داشت. در
تاریخ همچنین
اتفاقی
نیفتاده. در
ایران هیچ وقت
ما سههزار تا
مشترک نداشتهایم.
نشریه که روز
سوم نباشد
معلوم است که
بیشتر از اینها
خوانده میشود.
دو شماره قبل
از این که
تعطیل بشود
آقای نایینی
تصمیم گرفت که
این منع را از
روی تیراژ
بردارد. هر
چقدر کشش دارد
چاپ شود.
بنابراین
تیراژ پرید به
پنجاه، رفت به
شصت به هفتاد
و تعطیل شد. من
یک مقالهای
نوشتم همان
موقع توی عصرآزادگان.
نوشتم «به
اندازهی
کوپنمان». من
احساس میکنم
ما در آدینه
۳۰ هزار تا
کوپن داشتیم.
به محض این که
کوپنمان را
شکستیم تعطیل
شد. ماجرای
بستن پیامامروز
این طوری بود
که مجافظهکاران
شروع کرده
بودند یک دوره
اصلاحطلبان
را زدن. ما در
اصلاحطلبان
نمیگنجیدیم.
چون قبل از
دوم خرداد هم
بودیم. اصولا
سعی میکردیم
بیطرف باشیم.
بعد حلقه را
بستند. نزدیک
شدند. یعنی
وقتی هممیهن
را هم زدند
معلوم شد
آمدند کنار ما
که نشانههایش
رسید. این بود
که آقای
نایینی تصمیم
گرفت خودمان
داوطلبانه
تعطیل کنیم.
ولی حکومت از
این اشتباهات
نمیکند.
جمهوری
اسلامی تا
حالا به کسی
اجازهی
استعفا نداده
است. خاتمی
تنها آدمی در
طول این مسیر
بود که توانست
استعفا دهد.
آقای خمینی
فوت کرده بود
و آقای خامنهای
هنوز تازهکار
بود. خاتمی
تنها آدمی بود
که توانست با
استعفا صحیح و
سالم بیرون
برود و به
همین جهت هم برگردد.
میرحسین
موسوی یک
موقعی با آقای
خامنهای
دعوایش شده
بود. دعوا
بالا گرفت و میرحسین
استعفا داد.
عصبانی شد.
بعد آدمها در
تحلیلهایشان
از جمله خود
من، می گفتیم
از دو حال خارج
نیست. یا این
که استعفای
میرحسین قبول
میشود در
نتیجه دستراستیها
و آقای خامنهای
خیلی جلو میروند
یا استعفایش
قبول نمیشود
که دستچپیها
و میرحسین
برنده میشوند.
فردا صبح یک
نامه در رادیو
خواندند که این
دو تا هیچ
کدامشان خبر
نداشتند. آقای
خمینی نوشته
بود «نامهی
نخستوزیر را
خواندم. مگر
مملکت صاحب
ندارد. استعفا
معنی ندارد.
به سر کار خود
برگردید.» به
نظر آمد چپ
پیروز شد. ولی
بعد نوشته بود
«وزرایش را
مجلس تعیین میکند.»
یعنی راست
پیروز شد.
یعنی معلوم میشود
یک راه سومی
هم دارد. توی
نامه یک جوری
نوشته بود که
«شماها کسی
نبودید. من به
تو فرصت دادم
بیایی آدم
شوی. حالا میخواهی
استعفا دهی
بروی دسته
درست کنی؟ میمانی
آنی که به تو
دادم را از تو
میگیرم بعد
میروی.» حرکت
میرحسین
معنایش این
بود که میخواهد
دسته درست کند
و مثلا مستقل
است. اما در جمهوری
اسلامی مستقل
معنا ندارد.
من باور دارم
در این یک
ساعت و نیمی
که آقای خامنهای
با آقای خاتمی
مذاکره کرد تا
آقای خاتمی بیاید
برای رییسجمهوری
نامزد شود
مهمترین
موضوعی که
آقای خامنهای
گفت این بود
که « فقط من از
این میترسم
که استعفا دهی
و گرنه همهی
کارهایت را
تحمل میکنم.
برو مردم را
راه بینداز.
اصلاح کن.
دموکراسی
درست کن. همهی
کارها را بکن.
ماشین را
اوراق کنی و
وسط راه ول
کنی قبول
نیست.» آقای
خاتمی هم قول
داد و پای قولش
ایستاد. از حق
نگذریم آقای
خامنهای هم
ایستاده. آقای
خامنهای تا
حالا نگذاشته
خاتمی را
بخورند. وگرنه
میخورندش
اگر آقای
خامنهای
نباشد. حتی
آقای خاتمی و
خامنهای را
با هم میجوند.
قوی هستند. یک
جا بعدها ممکن
است تاریخ واقعی
این سرزمین را
بنویسند. آقای
خاتمی به باور
من یکی از
وفادارترین
آدمهایی است
که در کل
تاریخ ما به
دموکراسی
پیدا کردهایم.
آقای خاتمی در
دنیا به هیچ
کس به اندازهی
آقای خامنهای
بدهی ندارد.
یعنی اگر اینها
هر ۹ روز یک
بحران درست
کردند، این در
هر پنج روز یک
بار نجاتش
داده. یعنی در
هر پنج روز یک بار
دستش را گرفته
جلو و از
حداکثر نفوذش
استفاده کرده
تا سید را
نخورند. بازی
آن پشت شرایطش
اصلا یک جور
دیگر است. این
بازی خیلی
سهمگین است.
یعنی شما در
تاریخ میبینید
که موسیلینی
وجود دارد. یک
موسیلینی میآید
مردم را هیجان
میدهد. منظم
میکند. این
فاشیست است. با
این فاشیسم
فضایی درست میکند
که در ایتالیا
هیچکسی نفس
نمیتواند
بکشد. مثل
فیلمهای
پازولینی،
اگر دیده
باشید. همهی
پاسبانها،
کشیشها و این
ها مامور
سانسورند و
فضای
وحشتناکی درست
میکنند.
فاشیسم یک چیز
تقلبی است که
میرود خودش
را پشت
واتیکان قایم
میکند و فقط
در همین
ایتالیا میتواند
اتفاق بیفتد.
به همین جهت
فاشیسم وقتی در
آلمان اتفاق
میافتد شما
به آن فاشیسم
نمیگویید.
نازیسم میگویید.
در ایران خود
کلیسا وارد
صحنه شده، نه این
که کسی پشت
کلیسا پنهان
شده باشد.
سهمگین است.
سهمگینیاش
به دلیل خشونتاش
نیست، به دلیل
نیرویی است که
دارد. وحشتناک
است نیرویش.
همان قدر که
با یک اشاره
میتواند
میلیونها
نفر را
روبرویتان
قرار دهد و از
حضورشان استفاده
کند
از
«پیامامروز»
تا «بیبیسی»
(بخش دوم)
یاسر
کراچیان
بخش اول گفتوگو
با مسعود
بهنود در
شمارهی
گذشته منتشر شد.
در این شماره
بخش دوم این
مصاحبه را میخوانید.
کارگزاران
و همکاری با روزنامهی
بهمن
ماجرای
پاسخ مرتضی
آوینی به
بهنود در مجلهی
سوره
ماجرای
دعوت به
همکاری با
رورنامهی
رسالت
سانسور در
زمان شاه و پس
از انقلاب
پیروزی
محافظهکاران
و آیندهی
مملکت
همکاری با
روزنامهی
جامعه
سخنرانی
در دانشگاههای
ایران و کلاسهای
روزنامهنگاری
اوضاع
خارج از ایران
بیبیسی
و ایدهی
الجزیرهی
فارسی
زندان آخر
کارگزاران
و همکاری با
روزنامهی
بهمن
- شما بعد با
هفته نامه
بهمن همکاری
داشتید. چه شد
که حاضر شدید
با تیپ
مهاجرانی و
کرباسچی کار
کنید؟
من در سخنرانیهای
خارج از کشور
میگفتم که در
این سیستم آدمهای
معقولی هم
وجود دارند.
بسیاری از بچهها
اعتراض میکردند
و میگفتند
اینها
پتانسیل این
حرفها را
ندارند. وقتی
از من میپرسیدند
اینها کیاند،
من دو تا
نمونه بیشتر
نداشتم، میگفتم
کرباسچی و مهاجرانی.
دو تا نمونهی
فعال. اگر میخواستم
عقبتر بروم
خاتمی را هم
میگفتم. حتی
عادت شده بود
که وقتی برای
بچههای
نویسنده
مشکلی پیش میآمد،
تلفن میکردند
به سیمین
خانم دانشور.
سیمین خانم هم
تلفن میکرد
به مهاجرانی و
میگفت:
«کاکو، چرا با
این بچهها
این کارها را
میکنند؟» و
مساله حل میشد.
مهاجرانی به
خانم دانشور
به خاطر زن آلاحمد
بودن احترام
میگذاشت. ما
به خانم
دانشور میگفتیم.
او هم به
مهاجرانی میگفت
و جواب میگرفت
و ما میفهمیدیم
که به هر حال
مهاجرانی یک
آدم دیگری است
تا این که
نوشتههایش
را هم خواندیم.
کرباسچی هم
عملکردش را میدیدیم.
من یک پیشبینی
پیامبرگونهای
کردم در اسفند
۵۷. قضیه این
بود که اینها
شروع کردند به
ما سختگیری
کردن. پیغام
میدادند. روی
در و دیوار
شعار مینوشتند
«اعدام باید
گردد» و از این
جور چیزها. من
در یک مقالهای
نوشتم عیبی
ندارد، این
نسل امروز به
ما خشم و کینه
بورزد و ما را
به خاطر
کراواتمان
طرد کند و فحش
بدهد. من یکی منتظر
میمانم تا
اینها آگاهی
پیدا کنند.
اینها
حداکثر زمانی
که ببرند تا
به آگاهی
برسند ۲۰سال
است و من نمیدانم
آن موقع زنده
خواهیم بود یا
نه. در تهران مصور
شمارهی ۵ یا
۶ هست. من
مطمئن هستم
حداکثر ۲۰ سال
میخواهد تا
اینها برسند
به امروز ما و
وقتی رسیدند
چارهای
ندارند جز این
که ماها را
صدا کنند.
چارهای
ندارند جز این
که پشت ماها
پنهان شوند.
چون ما در آن
زمان صاحب
تجربهای
خواهیم بود که
هیچکس ندارد.
آنجا نوشتم من
به این امید
در ایران میمانم
و یادتان باشد
که سال ۷۶، ۱۹
سال از انقلاب
میگذرد و اینها
رسیدند به این
مساله و دستهای
ما را هم
گرفتند. البته
نه همهیشان.
موقعی که شمس
از من دعوت کرد
و من رفتم
جامعه، خیلیها
مثل بهزاد
نبوی و اینها
به شمس گفته
بودند احتیاط
کن. آقای
خامنهای با
فلانی بد است.
ماجرای
پاسخ مرتضی
آوینی به
بهنود در مجلهی
سوره
- چرا آقای
خامنهای با
شما بد است؟
آقای خامنهای
تنها آخوندی
است در جمع
حکومتیها که
من از قبل از
انقلاب او را
میشناسم. از
سال۴۳-۴۲
ایشان را میشناسم.
ولی مثلا آقای
هاشمی را دفعهی
اول من سال ۵۷
در مدرسهی
علوی دیدم.
خامنهای در
یک نطقی گفته
بود که «میشناسمشون،
خوب میشناسمشون.»
قضیه از این
قرار بود که
من در مقالهای
در آدینه
نوشته بودم که
ملت ایران
سفتهای از
دورهی
انقلاب دارد
به نام
استقلال و
آزادی. بخشی از
آن سفته وصول
شده. اسم آن
مقاله بود
«حکومت آسان،
بدون آینده».
نوشته بودم که
بخشی از آن
سفته که استقلال
باشد، بچهها
رفتهاند سر
مرز و از کشور
دفاع کردهاند
و بالاخره
استقلال را یک
کاریاش کردهاند.
قسمت آزادیاش
الان مانده
است. سفته
آزادی را
آوردهایم که
وصول کنیم.
ایشان یک نطقی
کرد برای
ناشرین و گفت
:«بعضیها که
دنبال سوراخ
موش میگشتند
حالا سفته
آوردهاند.»
بعد گفت: «حال
با این حرفی
که من میزنم،
نریزید اینها
را بگیرید.
کاری به آنها
نداشته باشید.
هروقت لازم شد
خودم میگویم.
الان این کار
را نکنید.» من
فردای آن روز
تلفن کردم به
آقای
گلپایگانی
رییس دفتر
ایشان و گفتم:
«من میخواستم
از ایشان تشکر
کنم» او
نفهمید که
ماجرا چیست.
گفت: «قضیه
چیست؟» من
گفتم: «نطقی که
ایشان دیشب
کردند ظاهرا
اشاره بود به
مقالهی من».
بعد فهمید و
گفت: «مزاح میفرمایید».
فکر کرد من
دارم مسخره میکنم.
گفتم: «نه من
جدی میگویم.
من پیام قسمت
آخر صحبتهای
ایشان را میفهمم
که گفتند فعلا
با ما کاری
نداشته باشند
و بنابراین
بابت این
موضوع از
ایشان
متشکرم». بعد
مرتضی آوینی
در مجلهی
سوره سیزده
چهارده صفحه
نوشت که ما میگوییم
نظام ولایی،
اینها میگویند
دموکراسی. ما
زبان همدیگر
را نمیفهمیم
و از این جور
حرفها و
شعارهای الکی
و آبکی.
- مرتضی آوینی
را چطور میشناسید؟
مرتضی آوینی
را من از زمان
دانشکده میشناختم.
از زمانی که
او دانشکده میرفت،
نه من. مرتضی
بچهی
تندرویی بود
که در هر دوره
یک حالی داشت.
یک دوره زده
بود به مواد
مخدر و این
جور چیزها. تمام
بازوهایش جای
سوزن بود. شب
در دانشکده خوابش
میبرد، فردا
صبح جسدش را
از دانشکده
بیرون میآوردند.
اصولا بچهی
تندرویی بود.
هرکار میکرد
تا تهاش میرفت.
به قول معروف
خفن بود. بعد
یک دوره هیپی
شد. موهایش را گذاشته
بود بلند شود.
مدرن شده بود.
قرتی مآب شده
بود. جین میپوشید.
دستبند میبست
و از این جور
کارها. اما
شانس یا
بدشانسی که
آورد این بود
که مرتضی سال
۵۶ زد به
عرفان و هرویین
را ترک کرد.
- واقعا معتاد
به هرویین
بود؟
مرتضی آخر
هرویینی بود.
یک موقعی صبح بچهها
آمدند و گفتند
که این مرتضی
مرد. این
پرویز مشکاتیان
و محمدرضا
لطفی آن موقعها
توی دانشکده
بودند. بچهها
جیغ میزدند
میگفتند جسد
مرتضی توی
دانشکده
افتاده. معلوم
شد شب توی
دانشکده مواد
مصرف کرده و
رفته تو حال و
تا صبح همانجا
مانده. یعنی
میزد و از حد
میگذشت و میرفت
تا تهاش. شب
بود در
دانشکده و
دانشکده
تعطیل شده بود
و در بسته شده
بود. او مانده
بود آنجا تا
صبح. حالش
خیلی بد شده
بود. نزدیکهای
سال ۵۶ زد به
«یاعلی» و ریش
گذاشت. مولانا
و امامحسین و
تسبیح و از
این چیزها.
البته مرتضی
هیچوقت خیلی
جلف نبود.
خلاصه
برگردیم به
بحث اصلی.
مرتضی برداشت ۱۳-۱۴
صفحه مقاله
نوشت که «ما میگوییم
ولایی، اینها
میگویند
دموکراسی. ما
چطور به اینها
بفهمانیم که
ما ولایی
هستیم؟» بعد
هم این نوشتهی
آقا را آورد
که حالا سفته
آوردند و آن
موقع دنبال
سوراخ موش میگشتند
و بعد هم
ستاره زد
بالای این
جمله و بعد در
پانوشت صفحه
آدرس داد که
مسعود بهنود
در شمارهی
فلان مجلهی
آدینه این را
گفته است.
خیلی هم قضیه
را تند کرده
بود. من فکر
کردم ممکن است
یک عده هم
احیانا احساس
تکلیف کنند و
بلایی سر من
بیاورند. خیلی
عصبانی شدم.
با خودم گفتم
من یک خدمتی
از او میرسم.
مرتضی خیلی
پررو شده بود.
چون او هم مرا
میشناخت.
گفته بود «با
این جماعت
روزنامهنگار
نمیشود
درافتاد. قطبزادهی
بدبخت فکر کرد
اینها نیرو
ندارند با اینها
در افتاد تا
دم اعدام
بردندش.» ولی
به هر حال یادش
رفته بود این
چیزها را آن
موقع. ممکن
است توی سر ما
بزنند، ولی به
هر حال مدیا
قدرت دارد. من
یک نامه نوشتم
به وزارت ارشاد
میرسلیم.
نوشتم که من
از حق خودم
گذشتم، ولی شما
از حق بیت
رهبری نگذرید.
بهخاطر اینکه
اگر قرار باشد
هرکس از
ملاقات با
ایشان بیرون
میآید، حرفهای
ایشان را نقل
کند یا حرفهای
ایشان را واضح
کند، بهخصوص
که در مجله
بالای جمله
ستاره زدن و
واضح کردن
حرفی که ایشان
دانسته واضح
نگفتهاند،
نشان میدهد
که ایشان همین
ولایتی را که
دم از آن میزنند
به عاقل بودن
قبول ندارند.
فکر میکنند
که او عقل
ندارد که واضح
نگفته است. در
حالی که ایشان
با عقل و
درایت این را
واضح نگفتهاند.
برای چه ایشان
هی ولایت
ولایت میکند.
قبول ندارد
آقا را به عقل.
بعد میرسلیم
که اصلا ترسید
و دستور داد
سوره را جمع
کردند تا او
از دفتر
بپرسد. سوره
هم روی جلدش
عکس چهاررنگ
آقای خامنهای
بود. بعد از
دفتر پرسیدند
و دفتر گفته
بود که طبق
قانون کسی حق
ندارد از این
کارها بکند و
خلاصه سوره را
خمیر کردند.
مرتضی راه
افتاده بود
این ور و آن ور
میگفت «آن
کسی که پشتش
گرم است بهنود
است. ماها حرف
مفتیم. باید
ببینیم کی
پشتیبان اوست.
MI6 یا CIA.»
- این اواخر که
حتی کیهان هم
به مرتضی گیر
میداد؟
اصولا مرتضی
را هیچوقت
تیپ کیهانیها
قبول نکردند.
علی لاریجانی
هم او را قبول
نکرد. علی
لاریجانی یکبار
در حضور بچههای
فیلم گفته بود
«اگر تو فکر میکنی
تو داخل آدم
هستی و ما تو
را رییس
فارابیات میکنیم،
اشتباه میکنی.
تو همهی این
کارها را میکنی
که رییس
فارابی بشوی،
اما من تو را
رییس فارابی
نمیکنم.»
زمان وزارت
ارشاد
لاریجانی بود.
سه چهار ماه
قبل از مرگ
مرتضی، کیهان
هم سر ماجرای
فیلم شقایق
رسما میگفت
که اینها
دکان باز کردهاند
و میخواهند
پول بدزدند از
شهدا. مرتضی
طفلک همهی آنچه
را که میخواست
به آن برسد با
مرگ به آن
رسید. تا زنده
بود نرسید.
وقتی مرد،
کیهان در صفحهی
حوادث نوشت
«گروه
فیلمبرداری
که مرتضی آوینی
هم جزوشان
بوده میگویند
در اثر برخورد
با مین کشته
شدهاند.»
روزنامهی
جمهوری
اسلامی هم
نوشت «بر اثر
حادثهای در
جنوب کشته شدهاند» کلمهی
شهید را به
کار نبرد. بعد
آقا اطلاعیه
داد که در
حقیقت پیغامی
بود برای رفقا
که جنازه را
بلند کنید.
ماجرای
دعوت به
همکاری با
رورنامهی
رسالت
- یک صحبتهایی
میشود در
مورد تقاضا از
شما برای
همکاری با
رسالت. ماجرای
آن را تعریف
کنید.
روزنامهی
رسالت
ماجرایی دارد
که هیچوقت
آقای مرتضی
نبوی قبول
نکرد. دلیلی
که این ماجرا
را من فاش
کردم، بلایی
بود که این
محافظهکارها
آن موقع
داشتند در
استیضاح سر
مهاجرانی میآوردند. آقای
زوارهای که
من هیچوقت در
عمرم او را
ندیدهام و او
هم راست گفته
که هیچوقت من
را ندیده، با
یکی از دوستهای
من دوست بود.
به او گفته
بود میخواهیم
یک روزنامهای
درست کنیم و
دنبال آدمهای
وارد میگردیم
و این دوست ما
هم گفته بود
فلانی هست. زوارهای
هم که من را
نمیشناخت
پرسیده بود
«روزنامهنگار
خوبی است؟»
دوست من هم
گفته بود «بله».
همان دورهای
بود که ما
مخفی بودیم.
این دوست ما
هم به من گفت
که زوارهای
گفته که فلان
روز برو آنجا.
من نمیدانستم
که او میخواهد
چه روزنامهای
درست کند. آن
موقع حتی نمیدانستم
زوارهای عضو
هیات موتلفه
است. من هم
رفتم آنجا و
دیدم که آیتالله
آذری قمی
آنجاست. اصولا
از خامنهای و
اینها
بگذریم
آخوندها با من
بد نیستند.
آخوندهای حکومتی
را نمیگویم،
غیر حکومتیها
را میگویم،
چون یک خرده
زبان حوزه را
بلدم. آقای
آذری قمی هم
که خیلی از ما
خوشش آمد همینطور
میگفت پسر
عزیزم و پسر
عزیزم. خلاصه
اصلا موضوع فراموش
شده بود انگار.
ما هم برایش
کلی قصه و نقل
گفتیم. خلاصه
آخرش گفت که
ما میخواهیم
روزنامه
دربیاوریم و
گفت شما باید
حتما باشید و
گفت که شما
اصلا بیا
سردبیر بشو.
من دیگر آن
موقع فهمیدم
که موضوع چیست
و بازاریها
میخواهند یک
روزنامه
دربیاورند. به
آقای آذری گفتم
که «تندروها
نمیگذارند.»
گفتند «نه تو
مطمئن باش. تا
من هستم کسی نمیتواند
کاری کند.»
گفتم «آقای
آذری، چطور
نمیتوانند؟»
خلاصه با هم
وارد بحث
شدیم. گفتم
«آقای آذری،
من الان پیر
شدهام، ولی
آن موقعها که
جوان بودم
آیندگان
تیراژ خیلی از
روزنامهها
را پشت سر
گذاشت و من
تصور میکنم
در شرایطی که
ما الان هستیم
اگر روزنامهای
را شروع کنیم
به فاصلهی
کوتاهی
روزنامهی
جمهوری
اسلامی و صبح
آزادگان که آن
موقع نشریهی
خیلی تندرویی
بود لوله میشوند
و خوب اینها
که ساکت نمیمانند
که دکانشان
تعطیل بشود و
بنابراین شروع
میکنند یک
کارهایی کردن
و شروع میکنند
ببینند اینجا
چه خبر است.
بعد با شما که
کاری نمیتوانند
بکنند، من را
گیر میآورند.
میگویند
سابقهی خانمبازی
داشته،
معشوقه
فرانسوی
داشته، با
هویدا محشور
بوده، معشوق
والاحضرت
اشرف بوده، با
سادات و با
اسرائیل و
خلاصه این حرفها
را برای من درمیآورند.
و اینها را
میریزند روی
بند و خلاصه
راحت که از
میدان بیرون
نمیروند.»
آقای آذری گفت
که «من فکر
کردم که شما
برای شمارهی
اول این
روزنامه
بروید با امام
مصاحبه بکنید.
تا حالا که با
امام مصاحبه
نکردید؟» گفتم
که «نه، من
خیلی دلم میخواهد
که با ایشان
مصاحبه کنم،
چون من با
رهبرهای بزرگ دنیا
مصاحبه کردم
ولی تا حالا
با ایشان که
رهبر ایران
هستند
نتوانستم
مصاحبه کنم.»
گفتش که «من
فکر کردم که
شما را ببرم
با ایشان
مصاحبه کنید و
اولین شماره
با مصاحبهی
شما با ایشان
بیرون بیاید.
دیگران وقتی
این مصاحبه را
ببینند، غلط
میکنند که به
شما چیزی
بگویند و من
هم به ایشان یک
طوری میگویم
که یک حرفی
بزنند و شما
را تایید کنند
و همین کافی
است.» من بهش
گفتم «آقای
آذری، روزنامهی
جمهوری
اسلامی ناندانی
۲۰۰ نفر آدم
است. این ۲۰۰
نفر راحت
بیرون نمیروند
و همهی رخت
چرکهای من را
بیرون میریزند.
ما هم این مدت
به زحمت
زیرزمینی شدهایم
و این سوابق
ننگینمان
فراموش شده.
سوابق با
هویدا و فرح و
اسرائیل و اینها
دوباره میآید
رو. ولی اگر
شما من را به
عنوان مشاور
بگیرید، من به
شما میگویم
که بعد از یک
مدت که
روزنامه پا
گرفت و فرماش
مشخص شد و
تیترها مشخص و
ستونها مشخص
شد و سه ماهی
گذشت و صد
شمارهای
بیرون آمد،
شما نقطه ضعفتان
را بیرون میگذارید
تا روزنامه
ادامه پیدا
کند. بنابراین
طبیعی این است
که شما این
کار را بکنید.
بنابراین من
تا اینجای
سناریو را میتوانم
برای شما
بگویم. حالا
شما به من
بگویید من به
چه دلیل این
کار را باید
بکنم؟ این کار
برای من چه
فایدهای
دارد؟ من یک
دو ماهی یک
کاری بکنم، یک
روزنامهای
دربیاورم و
بعد هرچه که
این ۵-۶ سال
فراموش شده
بریزند روی
بنده، دوباره
این داستان
بگیر و ببند
شروع بشود.» او
هم گفت که «شما
یک چیزی گفتید
که معلوم شد
این مصاحبه با
امام هم کار
را درست نمیکند.»
خلاصه تو این
فاصله گفت با
این آقای مهندس
ما هم یک
ملاقاتی بکن
که همین مرتضی
نبوی باشد. من
هم یک روز
رفتم با نبوی
صحبت کردم. او
هم اولین حرفی
که زد این بود
که «ما وارد
حرفهی شما
شدیم. ما که
بلد نیستیم.
من مهندسام و
کارهای فنی را
بلدم و این
حرفه، حرفهی
شماست.» من هم
هیچوقت به
این موضوع به
عنوان یک
خاطرهی مهم
فکر نکرده
بودم. تا این
که این قضیهی
استیضاح
مهاجرانی پیش
آمد. دیدم که
از همه بیشتر
این نبوی گیر
داده است. من
اینجا این
موضوع را به
یاد مهاجرانی
انداختم. روز
اولی که
دهباشی آمد به
من گفت که
مهاجرانی میخواهد
یک روزنامه
دربیاورد من
این قضیهی
آذری قمی را
برای
مهاجرانی
گفته بودم.
گفتم که «۱۰
سال پیش آقای
آذری قمی چنین
پیشنهادی به
من کرد و من هم
چنین
استدلالی
کردم. شما هم
حالا میخواهید
یک روزنامه
درست کنید و
بروید وزیر
بشوید و کابینه
درست کنید و
خلاصه دوباره
همین قضیه است
و من هم
دوباره همین
استدلال را
دارم و آخرش
دوباره بعد
شما تبری میجویید
و میروید و
من میافتم
وسط و من چرا
باید این کار
را بکنم؟»
مهاجرانی هم
گفت که «آن
موقع شرایط سال
۶۳-۶۴ بوده
الان سال ۷۴
است و ۱۷ سال
از انقلاب
گذشته» و از
این حرفها.
من هم گفتم
«باشد هر کاری
شما بگویید میکنم.»
او هم گفت
«تفسیر سیاسی
خارجی بنویس.»
وقتی موقع
استیضاح، اینها
به مهاجرانی
گیر دادند که
چرا بهنود
آنجا مینوشت
و شروع کردند
سوابق ننگین
برای ما درست
کردن، اول
مهاجرانی
شیطنت کرد و
نوشت که چطور
شد که وقتی
شما میخواستید
بهنود را
سردبیر
روزنامهتان
بکنید عیبی
نداشت. من تا
آن موقع فاش
نکرده بودم.
مرتضی نبوی
تکذیب کرد،
باز من هیچ
نگفتم.
مهاجرانی
جواب داد و
دوباره او
تکذیب کرد و
من هم یک ذره
زیر سبیلی در
کردم تا این
که دیدم این
توی مجلس مطرح
میشود و توی
صورت جلسات
قانونگذاری
مملکت نوشته
میشود. من
برداشتم یک
مقاله نوشتم
توی روزنامهی
عصر آزادگان
که قضیه این
است و من تعجب
میکنم چرا
آقای
مهاجرانی
چیزی را که به
او گفتهام
فاش کرده ولی
این موضوع صحت
دارد. در این
زمان که این
صحبتها میشد
هنوز آقای
آذری زنده بود
و حالا شده
بود اپوزیسیون.
یک روز پسرش
تلفن کرد گفت
که حاجآقا میخواهد
با تو صحبت
کند. آذری قمی
هم این اواخر
داغ کرده بود
و تخته گاز میرفت
و از آدمی که
یک موقع نوشته
بود ولی فقیه
میتواند توحید
را هم تعطیل
کند رسیده بود
به اینجا که
آقای خامنهای
نه دین دارد،
نه شرف دارد و
از این حرفها.
تو این شرایط
به من تلفن
کرد و گفت «آقا
این قضیه خیلی
غلیظتر از
این حرفهاست
که شما میگویید.
دو سه بار این
پسرک آمد
دربارهی شما
با من حرف زد و
عجب وقاحتی دارد
که الان تکذیب
میکند و من
اگر شما لازم
میدانید یک
اطلاعیه
بدهم.» من دیدم
توی این شرایط
فقط کم داریم
که آذری قمی
بیاید وسط. من
هم اصولا آقای
خامنهای را
به آقای آذری
قمی ترجیح میدهم.
آقای خامنهای
آدم پاک و
پاکیزهای
است. شعر میداند.
آدم یک ذره
مدرنی است.
اصلا ربطی به
آذری قمی
ندارد. آذری
قمی اصلا عقبافتاده
بود. گفتم
«خیلی متشکر و
من خودم حریف
هستم ولی اگر
لازم بود، شما
هم تشریف
بیاورید.» گذشت
تا دفعهی دوم
که فکر کنم سر
استعفای
مهاجرانی بود.
دفعهی اول
این اتفاق
آذری قمی زنده
بود که این
قضیه پیش آمد.
من نوشتم و
نبوی نوشت و
دوباره من
نوشتم. اما دفعهی
دوم که دوباره
این موضوع پیش
آمد نبوی نوشت
که «چرا موقعی
که آقای آذری
قمی زنده بود
این حرفها را
نزدید.» من
نوشتم «چقدر
شماها رو
دارید. دفعه
اول آقای آذری
زنده بود. من
هم تا الان
فاش نکردم که
ایشان با من
تماس گرفت و
حاضر بود
بیاید و دروغ
تو را ثابت کند.
پسرش هم زنده
است، میتوانید
از او بپرسید.
ولی تو در
زمانی که آقای
آذری قمی زنده
بود نگفتی که
شهادت آقای
آذری را میخواهیم.»
این محافظهکارها
وقاحت عجیبی
دارند. نمونه
یکی این که نبوی
در رسالت
نوشته بود
«این اصلاحطلبان
نمیخواهند
با آمریکا
روابط برقرار
کنند، اگر میخواستند
میکردند.
خودشان این
جهانگردان
آمریکایی را
آوردند و
خودشان شلوغ
کردند. چرا
موقعی که
خاتمی رفته
بود سازمان
ملل و کلینتون
هم آنجا بود
شما هیچکاری
نکردید.» در
صورتیکه آن
زمان آقای
خامنهای
خودش گفته بود
که خاتمی حتی
با کلینتون
عکس هم نگیرد.
سانسور
در زمان شاه و
پس از انقلاب
- میخواهم از
تفاوت فضای
روزنامهنگاری
الان با زمان
شاه از شما
سوال کنم:
گفتید که
آیندگان
جنجالی بود.
ولی آیا میتوانستید
مثلا از وزرا
یا معاونانشان
انتقاد کنید؟
اصلا نوع
گفتمان در
زمان شاه جور
دیگری بود. یعنی
در زمان شاه
طوری بود که
حتی در جمع
چند نفره هم
کسی کمتر از
اعلیحضرت
نمیگفت.
بنابراین
نوشته که جای
خود دارد. از
نخستوزیر هم
حتی نمیشد
انتقاد کرد.
از وزرا هم
نمیشد. آقای
هویدا هر سال
که شاه به سن
موریس برای
اسکی میرفت،
ماها را میخواست
و میگفت: «شاه
مملکت دو ماهی
میخواهند
استراحت کنند.
خسته شدهاند
و اگر جوادیه
آب ندارد یا
بم نان ندارد،
همیشه
نداشتهاند.
توی این دو
ماه هم هیچ
چیز عوض نمیشود
و بنابراین
گفتهی شما
تنها اثری که
دارد این است
که این روزنامهها
را میبرند
آنجا و ایشان
میخوانند و
ناراحت میشوند.
بنابراین در
این دو ماه
هیچ خبر منفیای
ننویسید. گاهی
اوقات هم از
پیشرفت مملکت
بنویسید.» یکبار
علی باستانی
که دبیر
روزنامهی
اطلاعات بود و
رویش باز بود
گفت: «آقا، این
روزنامهها
را نمیخرند.
آخر این چه
روزنامهای
است که ما شیر
آب فشاریای
که تو جوادیه
هست اگر بسته
شود، نمیتوانیم
بنویسیم. نمیخرند
این روزنامه
را.» هویدا هم
اصلا متخصص این
نوع برخورد
بود. گفت:«نمیخرند
که حرف علمی
نیست. یعنی
چند تایش از
بین میرود؟»
علی گفت:«۴۰
هزار تیراژ
داریم، بیست
هزارش از بین
میرود.» گفت:«
خیلی خوب.
اشکالی ندارد.
پولش را میدهم.»
بنابراین فضا
اینطوری بود.
بعد از انقلاب
حتی در بدترین
دوران مطبوعات،
موقعی که ماها
مخفی شده
بودیم و بعد با
آن وضعیت
توانستیم
آدینه را درآوردیم،
این طوری نشد.
یعنی سانسور
سیستماتیک به
این ترتیب که
نمایندهی
ساواک بیاید
بغل دست من
تیتر بخواند
وجود نداشت.
این ماجرا در
آیندگان دو
سال هر شب
اتفاق میافتاد.
این محرمعلیخان
که مطبوعات را
سانسور میکرد
به اوایل
دوران ما هم
رسید. حدود
سالهای
۴۰-۴۱.
- اسم و فامیل
کامل این
محرمعلیخان
چه بود؟
اسمش محرمعلیخان
و فامیلش هم
مطبوعات بود.
موقعی که رفته
بود شناسنامه
بگیرد، چون
سالها توی
شهربانی کارش
این بود، ازش
پرسیده بودند
که کجا کار میکنی؟
او هم گفته
بود ادارهی
مطبوعات. آنها
هم فامیلاش
را گذاشته
بودند
مطبوعات.
محرمعلیخان
از زمان قاجار
بود و مطبوعات
را سانسور
کرده بود تا
زمان ما.
بنابراین به
ما میگفت،
معذرت میخواهم
: «چسونه، من
محمد مسعود و
فرخی یزدی را
بدبخت کردم،
تو کی هستی؟»
محرمعلیخان
مشروب زیاد میخورد
و دایم مست
بود. به همین
جهت هم ۱۰
دقیقه به ۱۰
دقیقه میرفت
دستشویی. هر
شب جمعه این
اتفاق میافتاد.
محرمعلیخان
میرفت
دستشویی، بچهها
هم میرفتند
یک چوب میگذاشتند
پشت در
دستشویی و
محرمعلیخان
آنجا زندانی
میشد. بچهها
هم روزنامه را
چاپ میکردند،
رد میکردند،
میرفت توزیع
میشد، بعد
درش میآوردند.
یعنی در تمام
چاپخانههای
تهران یکبار
این اتفاق
افتاده بود که
محرمعلی خان
را بکنند توی
دستشویی و در
را ببندند.
بچهها هم این
ساواکیها را
به این سادگی
ول نمیکردند،
ولی خوب ترس و
وحشت بود. بچهها
درآورده
بودند که یک
آقایی وجود
دارد که
تیمسار هم هست
و اسمش تیمسار
«امر فرمودند»
است و این را
تند میگفتند
و میشد
«تیمسار امر
فرمودند». این
ماموری هم که
میآمد کلاسهی
تیترها را
بخواند سواد
چندانی نداشت.
بعد میگفت:
ببخشید این
چند لحظه دست
من باشد و میرفت
توی اتاق بغلی
و تلفن میکرد
برای کسانی آنور
خط میخواند.
خیلی هم ظاهرا
با ادب بود. و
بعد میآمد میگفت:
امر فرمودند
این طوری. بچهها
به شوخی میگفتند
که «تیمسار
امر فرمودند»
آن پشت است. یک
زمانی بود که
حتی میآمد
ستونها را هم
تعیین میکرد.
یعنی میگفت
این صفحهی
اول باشد یا
آن. صفحهی
اول یک ستونی
باشد. ما
رفتیم پیش
هویدا و به او
گفتیم « ما که
سردبیر
نیستیم.
سردبیر این
آقایی است که
شبها میآید.
این به ما میگوید
که صفحه اول
چه باشد. عکس
چه باشد، عکس
نباشد، همه را
این میگوید
دیگر.»
- خب سال ۷۵ هم
تقریبا همه
روزنامههای
کشور حتی
همشهری
سردبیرها یا
مدیرمسوولها
تایید شده
بودند از طرف
نظام و بعضی
حتی سابقه
اطلاعاتی
داشتند.
در زمان پیش
از انقلاب هم
کسی صاحب
امتیاز یا سردبیر
نمیشد مگر آن
که سیستم
اعتماد پیدا
میکرد به او.
چنانکه علی
اصغر حاج سید
جوادی در
سردبیری
کیهان ممنوع
القلم شد. در
آن زمان هم
علی القاعده
فرض بر این
بود که تو
تایید سیستم
را داری، یعنی
وفاداریات
ثابت شده است.
آدمهای
وفاداری ثابت
سانسور میشدند.
اما بعد از
انقلاب اینها
آدمهای
وفاداری ثابت
خودشان را
سانسور
نکردند، ولی
کنار گذاشتند.
مثلا همین
محمود شمس
(ماشاالله شمس
الواعظین) و
اینها را که
بچههای
مذهبی بودند
کنار گذاشتند.
یعنی یک زمانی
تندروترها
آمدند و
تندروها را
کنار گذاشتند.
در اوج سال ۶۱
یا ۶۲ از
محمود مقاله با
امضا در کیهان
هست که با
اعدام
مجاهدین مخالفت
کرده.
بنابراین با
بچههای
خودشان کاری
نداشتند. در
فضای اطلاعرسانی
ایران الان
نمیشود با
سانسور آن
طوری عمل کرد.
گرچه ماها در
فضای اطلاعرسانی
ایران شرکت
نداریم، چون
خودی نیستیم.
مثل قضیه رای
گرفتن است. از
بعد از انقلاب
تا الان رای
قلابی توی
صندوق نرفته
است. صندوقسازی
نشده. دو سه
موردی هم که
شده معلوم
است. مثلا
کردستان در
انتخابات دوم
خرداد آماری
که داشته میآمده
تهران یک مرتبه
در یکی از رفت
و آمدها ضرب
در سه شده، آن
هم در این
فاصله هزار
بار تا حالا
ما رو کردیم.
مثلا تعداد
آرا از تعداد
جمعیت پاوه
بیشتر بود و
از این حرفها.
ولی جنس سیستم
طوری است که
اگر بخواهی
تقلب کنی در
انتخابات،
باید مثلا سیهزار
نفر را در
جریان قرار
بدهی و بعد هم
تقلب با
باورهای دینی
این سیهزار
نفر مغایر
است. در زمان
شاه این جوری
نبود. در زمان
شاه همه احساسشان
این بود که
باید با ترس
نتیجه بگیرند.
الان نمیشود
این کارها را
کرد. اصلا
عملی نیست.
پیروزی
محافظهکاران
و آیندهی
مملکت
- ولی قبلا شما
در جواب سوالی
گفته بودید که
اگر حکومت یکدست
بشود ممکن است
در جاهایی یک
آزادی عمل بدهند
ولی اطلاعرسانی
جمع میشود.
ببینید
محافظهکارها
تجربهی مهمی
در این سالها
به دست آوردند
و آن هم خطری
است که
روشنگری برای
آنها دارد.
این تجربه
برای خود ما
هم مهم بود.
اصلاحطلبان
هم اهمیت این
را نمیدانستند
و حتی آقای
حجاریان که
نظریهپرداز
معتبر این
جریان است
خودش هم یک
جاهایی میگوید
ما اهمیت این
روشنگری را در
این حد پیشبینی
نمیکردیم.
تجربهای که
بعد از دوم
خرداد به دست
آمد و اینها
به قیمت بستن
۸۰ روزنامه
جلوی آن را گرفتند
ولی هنوز جلوی
آن گرفته
نشده. دیگر هم
نمیشود
جلویش را
گرفت. به محض
این که مردم
گوششان با این
قضیه آشنا شد
حالا دیگر میروند
دنبال آن. ۱۸۰
روزنامه را هم
ببندند دیگر
درست نمیشود.
یعنی این میل
میجوشد. همین
اینترنت را
ببینید.
محافظهکارها
به نظر من ممکن
است در بعضی
زمینههای
اجتماعی
آزادی بدهند،
مثلا روابط
دختر و پسر را
نادیده
بگیرند، مثلا
ماهواره را هم
نادیده
بگیرند. شما
دقت کنید این
چیزها همخون
است با محافظهکارها.
پایهاش یکی
است. فیلمهای
آبگوشتی بعضی
شبکههای
ماهوارهای
لوسآنجلسی
را ببینید. یک
فاحشه هست که
آب توبه سرش
میریزند و میرود
امام رضا و
خلاصه پایهاش
و خاستگاه ته
امیریه است.
این است که
اینجاها
مشکلی ندارند.
ولی به نظر من
در مورد اطلاعرسانی
کوتاه نمیآیند
و جلویش را میگیرند.
چون با اطلاعرسانی
نمی شود شوخی
کرد. یا باید
بدهی، یا نباید
بدهی. اگر
دادی کسانی
مثل گنجی سر
بر میآورند.
خود آقای
خمینی هم یکبار
گفته بود در
را که باز کنی
پشه و سوسک هم
وارد میشوند.
نمیشود
خلاصه، باید
در را بست. در
را باز کنی
بالاخره یکی
پیدا میشود و
پیهاش را هم
به تنش میمالد
و به قول اینها
قهرمان است یا
عشق قهرمانی
دارد یا به
قول ماها
شجاعت دارد.
بالاخره میآید
و میزند و در
و دیوار را
داغان میکند.
من فکر میکنم
محافظهکارها
که بیایند،
ایران را
طالبانی نمیکنند،
ولی اطلاعرسانی
را هم باز نمیکنند.
برای مردم
ایران هم بد
نیست. بالاخره
مردم چارهای
ندارند برای
این که شناخت
خودشان را
عمیق کنند.
چارهای
ندارند جز این
که از این
اشتباهها
بکنند که
متوجه بشوند
که دفعهی بعد
دوباره یککم
وضع خودشان را
درستتر
بکنند و
پایداری نشان
دهند.
من نمیدانم
که چرا الان
اکبر گنجی
مانده زندان.
من واقعا نمیدانم.
اگر الان
امکان داشتم
که با اکبر
صحبت کنم بهش
میگفتم
ماندن یا
نماندن تو در
زندان برای
کسی مهم نیست.
این دفعه که
از زندان
مرخصی گرفته
بود من بهش
تلفن کردم.
قبلا یک مقاله
نوشتهبودم
که اکبر، حرفی
نزن بیا بیرون
از این زندان.
این بار که
تلفنی با او
حرف زدم یک
خرده رعایت
کردم که با هم
حرفی نزنیم که
برایش دردسر
بشود. گفتم
«دیشب بهت زنگ
نزدم چون فکر
میکردم سرت
شلوغ است و
مزاحمت نشوم.»
گفت :«دفعه پیش
اینجوری بود.
دو سال پیش
بود. خوش به
حال شما بود
آمدی بیرون دو
سال پیش همه
میآمدند
دیدنت. الان
کسی نیست اینجا.»
دو سال پیش من
که از زندان
آمدم بیرون،
همه بچههای
دانشجو توی
کوچه ایستاده
بودند. الان
بچهها همه
غیرسیاسی
شدند. برای
جامعه الان
بودن یا نبودن
اکبر توی
زندان فایدهای
ندارد. این
دفعه اصلا
پیدا کردن
آدمی که شهامت
داشته باشد و
بپرد وسط
میدان برای
شماها مشکل میشود.
بسیار مشکل
خواهد بود چون
این درد هنوز
یاد این گروه
هست. یاد این
گروه هست که
جامعه با بیصبری
خودش با خاتمی
و با آدمهای
دیگر چهکار
کرد. یعنی اینبار
فیدبکهای
بدی میگیرد
از جامعه. ولی
عیبی هم
ندارد. جامعه
باید همین
کارها را بکند
تا راه خودش
را پیدا کند.
- در واقع شما
تجربه این ۵-۶
سال مطبوعات
را نابالغ میدانید؟
بلی، ولی
حادثهی مهمی
اتفاق افتاده
است. حالا یک
نسلی آمده بیرون
که گرچه سیاسی
نمینویسد
ولی
تاثیرگذار
است. الان سه
تا از دخترهای
روزنامهنگار
که دوتایشان
هم شاگرد من
بودند تا حالا
سه دختر را از
مرگ نجات دادهاند.
بچهها مینویسند،
عفو بینالملل
بیانیه میدهد،
سر و صدا بلند
میشود، شلوغ
میکنیم، من
عاطفی مینویسم،
دیگری جور
دیگری مینویسد،
فشار بینالمللی
زیاد میشود،
آقای شاهرودی
هم میگوید
فعلا اجرای
حکم را متوقف
کنید. اینها
فکر میکنند
که زندانی سیاسی
که نبودهاند
که متوقف کردن
اجرای حکمشان
مهم باشد. پیش
خود فکر میکنند
آن دختر قاتل
است، متوقف
کردن حکمش مهم
نیست. ولی نمیدانند
که دارند به
ما یک راه آبی
نشان میدهند.
عقلشان به این
چیزها نمیرسد.
ولی به هر حال
بچهها دارند
کار میکنند.
در زمینههای
سیاسی نمیتوانند
ولی در زمینههای
اجتماعی
گزارشهای
خوبی مینویسند.
همکاری
با روزنامهی
جامعه
- خوب برگردیم
به کارهای خود
شما. چی شد
وارد جامعه
شدید؟
من خیلی
تصادفی وارد
روزنامهی
جامعه شدم. من
معمولا برای
روزنامهها
یا مجلههای
جدیدی که در
میآید یه عنوان
یک آدم قدیمی
که قبولم
دارند یک
تلگرافی میزنم.
میگویم مثلا
این جایش خوب
بود. این
مقاله آنطور
بود. گرافیکش
آنطوری بود و
کجایش خوب
بود. بهعنوان
تبریک این
چیزها را میگویم.
در مورد جامعه
هم یک تلگراف
زده بودم به شمسالواعظین
که روزنامه
خوبی است و از
این حرفها.
- میشناختید
شمسالواعظین
را آن موقع؟
البته شمس را
آن موقع فقط
به اسم میشناختم.
نه بیشتر.
فردا صبح یک
نامه برای من
فرستاده بود و
خیلی هم به من
استاد استاد
بسته بود و
بعد هم گفته
بود ما خیلی
خوشحال میشویم
که شما یک
چیزی بنویسید.
من هم فکر کردم
چیزی بنویسم.
به خودم گفتم
این دوم خرداد
باید یک اثری
در حرفه ما هم
بگذارد. اینها
هم میگویند
ما اولین
روزنامهی
جامعه مدنی
هستیم. شاید
بتوانیم کمک
جدیتری به
اینها بکنیم.
من یک یادداشت
فرستادم. بعد
از آن دیگر به
عهدهی شمس
بود که ابراز
احساسات میکرد
و تلفن میکرد
و خلاصه رفتیم
آنجا.
- به تحریریه
هم میرفتید
یا این که فقط
یادداشت میفرستادید؟
به تحریریه
نمیرفتم.
یادداشت میفرستادم.
البته بعد از
اینکه رفتیم
زندان قضیه
فرق میکرد.
حالا دیگر
انگار ما هم
باید در جلسات
خصوصی سران
اصلاحطلب
شرکت میکردیم.
فلان روزنامه
چطور دربیاید
بهتر است. این
اواخر دیگر
کار چریکی شده
بود. منظورم
روزنامه در
آوردن است.
بنیان، بهار و
اینها. میرفتیم
توی جلسات
شرکت میکردیم،
برنامهریزی
میکردیم، میدانستیم
که مثلا
تاکتیک بعدی
چه باشد.
- گویا یکبار
آقای جلایریپور
یک جا گفته
بود که یکی از
اختلافات ما
با آقای شمس
این بود که
آقای بهنود
مثلا باید
روزنامه خودش
را داشته باشد
و نباید بیاد
تو جامعه.
نه این طوری
نبود قضیه.
توی کنفرانس
برلین در حواشی
که بچهها
صحبت میکردهاند،
آقای چنگیز
پهلوان گفته
بود که ماها
لاییک هستیم و
شما که اصلاحطلبید
به روشنفکری
لاییک اجازهی
روزنامه
داشتن نمیدهید.
جلایریپور
گفته بود من
چه کارهام که
بخواهم اجازه
بدهم یا ندهم.
من کاری که توانستم بکنم
این بود که به
بهنود بگویم
بیاید در
روزنامهای
که دارم
بنویسد. بیشتر
از این کاری
از دستم برنمیآید.
من از خدا میخواهم
که شماها هم
یک روزنامه
داشته باشید.
من خودم موقعی
که توی جامعه
مینوشتم
رفتم پیش
شاملو. او گفت:
«چی شد تو رفتی
قاطی اینها؟
تو اگر میتوانی
کار بکنی چرا
روزنامه خودت
را در نمیآوری
تا ما هم
تکلیف خودمان
را بدانیم؟
رفتهای توی
روزنامه بچه
مسلمانها چه
کار؟» گفتم
:«آقا، نمیدهند
اجازه که. من
۱۶-۱۷ سال صبر
کردم. مگر
چقدر میتوانم
صبر کنم. عمرم
تمام میشود.
بالاخره ما هم
باید حرفمان
را بزنیم. حالا
به اینها
اجازه دادهاند،
اینها هم از
ما دعوت کردهاند،
حرفمان را میزنیم.
هر موقع هم به
خودمان دادند
خوب چاپ میکنیم.»
ولی اجازه نمیدادند
که.
- هیچوقت
تقاضا کردید؟
نه، حتی
امتیاز آدینه
را به ذاکری
هم خیلی تصادفی
دادند.
حواسشان پرت
شد. واقعا هم
نمیدانستند
که ذاکری با
ما رابطه دارد
و آدینه سرانجام
چه میشود
وگرنه نمیدادند.
البته ذاکری
هم یک نمونهی
خیلی منحصر به
فردی است.
البته این
اواخر به آقای
قاید هم دادند
که موضوع مهمی
است. البته برای
انتشار مجلهی
لوح. نشریهی
خوبی هم هست.
البته غیر
سیاسی است.
آموزشی است.
همین را هم به
سختی دادند.
سخنرانی
در
دانشگاههای
ایران و
کلاسهای روزنامهنگاری
- از چه سالی به
بعد میتوانستید
که در دانشگاه
سخنرانی
کنید؟ قبل از
آن هیچوقت
توی دانشگاه
سخنرانی
نداشتید؟
اولین بار علی
افشاری این
داستان را
راه انداخت.
موقعی که علی
شد دبیر تحکیم
وحدت. من هم خیلی
ریپ میزدم
اوایل. چون من
این کارها را
عمل سیاسی میدانم.
من گفتم من چهکارهام
که بیایم نطق
کنم. نطق مال
آدم سیاسی
است. حتی در
حادثهی کوی
دانشگاه هم
ابراهیم نبوی
از آنجا تلفن
میکرد که بچهها
میخواهند که
تو بیایی ولی
من نرفتم.
تلفن را گرفت
به سمت جمعیت
که بچهها میگفتند
فلانی باید
بیاید. تاجزاده
تلفن زد گفت
باید بروی بچهها
را آرام کنی.
گفتم آقا من
اهل سخنرانی و
این جور چیزها
نیستم. ولی
گذشت تا رسید
به کنگرهی
دفتر تحکیم
وحدت در
منظریه. علی
افشاری تلفن
کرد. بعد هم
دکتر سروش
تلفن کرد و
گفت:«امروز عصر
من و شما با هم
برویم آنجا.»
خلاصه من با
دکتر رفتم. پنج
شش هزار نفری
بودند آنجا.
دکتر هم گفت
«که شما برای
من نیامدید
اینجا چون
پریشب که من
اینجا
سخنرانی
کردم،
۱۵۰۰-۱۶۰۰
نفری بیشتر
نبودید. شما
برای فلانی
آمدهاید.» و
یک خرده
هندوانه هم
زیر بغل ما
گذاشت. بله،
بعد از آن
شروع کردم به
سخنرانی توی
جاهای مختلف. گاهی
توی شهرستانها.
راستی در مورد
کلاسهای
روزنامه زن
نگفتم. آنجا
کلاس روزنامهنگاری
گذاشتیم برای
این که نیرو
تربیت کنیم برای
روزنامهی زن.
از آن بچهها
الان خیلیها
روزنامهنگارند.
فرشته قاضی،
شیرین شادیفر،
فرناز قاضیزاده
از بچههای آن
کلاساند. بچههای
کلاسهای
امیرکبیر
امید
معماریان،
فرشاد محمودی،
صیرفی و اینها
بودند.
اوضاع
خارج از ایران
- از زندگیتان
در لندن
بگویید. چه شد
که از ایران
رفتید؟
همیشه احساس
میکنم بیشتر
سیاستهایی
که اینها روی
من پیاده
کردند را من
با میانهروی
خنثی کردم،
ولی این آخری
را نتوانستم.
- خودتان هم یکبار
گفته بودید که
من توی افق
کارم زندان
نمیدیدم.
این آخری
مقصودم زندان
نیست. زندان
هم بالاخره
بخشی از زندگی
است. در
کشورهای جهان
سومی سیاستمداری
هم سخت است.
دستور آدمکشی
دادن و ترور و
این جور
چیزها. برای
روزنامهنگارها
هم سخت است.
منظورم از این
آخری این برنامهای
بود که اینها
پیاده کردند
که ما را خارج
از کشور
گذاشتند. یعنی
کمهزینه از
شر ما خلاص
شدند. مدتها
بود که این
نقشه را
داشتند.
- وقتی هم که
آمدید بیرون
حکم قطعی
زندان را صادر
کردند.
من پانزده روز
قبلش ایران
بودم، خبری
نبود. من را هم
دو بار احضار
کرده بودند.
گذاشتند تا
آمدیم بیرون
بعد هم حکم
دادند. من هم
شب اول مصاحبه
کردم گفتم که
برمیگردم.
بعد اعلام
کردند که به
فرودگاه حکم
اعلام شده
است. بعد هم
عیالمان
تلفن کرد یعنی
چه تو بیایی
فرودگاه
بگیرندت شروع
کرد گریه و
زاری. پسرمان
تلفن زد که
کجا میخواهی
برگردی و مگر
دیوانهای و
از این حرفها.
بعد دیگر
ماندم. البته
باید بگویم که
از یک نظر هم
موفق نشدند.
به دلیل این
که آنها میخواهند
که تو بیایی
بیرون و تمام
بشوی. چون میآیی
بیرون
صددرصدی میشوی
و دیگر میگویی
نه انتخابات،
نه شرکت در
انتخابات،
تحریم و براندازی.
در واقع
مجبوری به ساز
دیگری برقصی. به
ساز ایرانیهای
خارج از کشور.
این که میگویم
در مورد من
موفق نبودند
برای این است
که من یک سال و
نیم است که
بیرون هستم
ولی هنوز به ساز
تهران میرقصم.
هنوز هم اینوریها
فحش میدهند.
هنوز میگویند
تو عامل
جمهوری
اسلامی هستی.
هنوز نبضم آنجا
میزند. این
رفقا را
ناراحت میکند.
- دو طرف را
ناراحت میکند.
این طرف که خب
ناراحت بشود،
چه کارشان
کنم. مهم نیست.
- الان
یک سال و نیم
بیرون هستید،
کسانی که بیرون
هستند نسبت به
قبل چه فرقی
کردهاند؟
خیلی فرق کردهاند.
من همیشه با
کسانی که
بیرون بودهاند
برخورد داشتهام.
بعد از انقلاب
تا هفت هشت
سال جو بیرون
کاملا در
اختیار سلطنتطلبها
بود. یعنی
بیرون از
ایران غیر از
هایده و مهستی،
شهبانوی
هنرپرور، من و
تیمسار دایی
جونم و این
جور چیزها چیز
دیگری نبود.
بعد از مدتی
که اعدامها
شروع شد بچههای
سیاسی از کشور
بیرون آمدند و
به صورت پناهنده
بیرون ماندند.
در این زمان
هر جا که میرفتی
همهجا کرد و
بلوچ و این
جور آدمها را
میدیدید.
«جریان قومی
چه میشود؟» و
از این جور
بحثها. بابا
اصلا توی ایران
جریان قومی به
این معنایی که
در اینجا
مطرح میشود
وجود ندارد.
آخر کی وقتی
یک دختر و پسر
میخواهند با
هم ازدواج
کنند مادر
دختر میپرسد
که داماد اهل
کجاست؟ میگویند
پول دارد، پول
ندارد، کارش
چیست؟ دکتر هست،
دکتر نیست؟
بنده یک دوستی
دارم خودش اهوازی
است، خانمش
اهل سرخس. من
میگویم شما
آخر دورتر از
این میتوانستید
انتخاب کنید.
اما از نظر
طبقاتی چرا،
خیلی مسایل
اتفاق میافتد.
این بیرون از
کشور ما همهاش
میشنویم که
آقا قضیهی
قومیت چه میشود.
یک جریان جالب
برای شما
تعریف کنم.
رفته بودم
سخنرانی دکتر
سروش در لندن.
یک آقایی هست
که خیلی
تنومند هستند
و هیچوقت هم
اسمش را یاد
نگرفتم. خیلی
آدم باسواد، پزشک
میکروبشناس
و از این جور
حرفها. ولی
خب از این آدمهایی
که دیدهای
وقتی وارد
اتاق میشوند
میخورند به
در و دیوار و
میز و صندلی.
یادش به خیر صمد
بهرنگی هم
همینطور بود.
خودش دیگر این
موضوع را جوک
کرده بود. حالا
بگذریم. این
آقایی که گفتم
خیلی بزرگ هم
هست مال خلق
بلوچستان هم
هست. در پرسش و
پاسخ سخنرانی
دکتر سروش
بلند شد گفت
که مسایل قومی
چه میشود.
دکتر سروش هم
یک نگاهی کرد
گفت که «خوب،
البته چون من
خیلی آدم
نمکینی نیستم،
خیلی خوب است
که جلسه مفرح
بشود.» ولی ول
نمیکرد این
آقا. بنده خدا
به من هم خیلی
محبت دارد. در
سال ۷۶ و بعد
از انتخابات
دوم خرداد، ما
بچههایی که
از ایران
بیرون میآمدیم
شده بودیم مثل
مایکل جکسون.
یعنی یک مرتبه
چند جا خارج
از کشور دعوت
میکردند و
توی فرودگاه
با دسته گل میآمدند
و خلاصه کار
رسید به
اینجاها. همه
تو فکر جنبش
مخملین بودند.
دوست داشتند
که کسی از ایران
بیاید و بگوید
چه خبر شده.
ضربهی دوم
خرداد به طور
عجیبی عدهای
را ایزوله کرد
و به حرکات
وحشیانه دچار
کرده بود، مثل
کمونیستهای
کارگری و مجاهدین.
جلسهی من در
کلن آلمان اینها
سیصد چهارصد
نفر را بسیج
کرده بودند و
زد و خورد شد و
شیشه شکست.
وحشیانه بود.
پلیس آلمان هم
خشن است.
موقعی که
آمدند من
ترسیده بودم،
آنها که جای
خود دارد. میزدند
و اصلا یک
بساط عجیب و
غریبی بود.
اصلا مرا از
سخنرانی
پشیمان کرد.
حالا یواشیواش
آنهایی که
هیجانزده
شده بودند و
خیلی دوم
خردادی شده
بودند دچار
غبن و پشیمانی
شدهاند و ملت
ایران هم وقتی
دچار غبن و
پشیمانی میشود
از دیگران میخواهد
که آنها
بگویند چرا
دچار غبن و
پشیمانی شدهاند.
نمیگوید که
خب من هم بودم
انقلاب کردم.
اشتباه کردم.
میگوید
شماها اشتباه
کردید، من
اصلا نبودم.
من غیر از
خودم و چند
نفر دیگر که
رفتیم
نفهمیدم بالاخره
سه میلیونی که
رفتیم
استقبال آقای
خمینی پس
بالاخره کیها
بودند؟ همه که
میگویند ما
نبودیم. پس
بالاخره کی
بود؟ من فقط یک
نفر را میدانم
که نبود، آن
هم مادرم. او
سلطنتطلب
جدی است و
الان هم هنوز
جدیاند. توی
جلسات
خانوادگی نسل
دوم خانواده -
دخترعمو،
پسرعمو، و نوه
عموی- من را
گیر میآورند
و به حرف میآورند.
ایشان بدش نمیآید
که من بالاخره
مورد توجهام،
اما معترضاند
و گاهی اوقات
هم یک جملاتی
در وسط حرفهای
من میگویند.
مثلا میگوید
خب چرا ایشان
عمامه نمیگذارد
برود
تلویزیون و
بعد مثلا میگوید
حالا چرا اینقدر
با تو بدند.
شبیه اعتراضهای
همین کمونیستهاست
ولی خب بیشتر
از این مهر
مادری اجازه
نمیدهد که
جلو بیاید.
- خب حالا که
آمدهاید
بیرون دیدتان
نسبت به غرب
چه فرقی کرده؟
خب مثلا من در
حدود بیست و
چند سال است
که با آژانسهای
خبری بیرون
کار کردهام،
زندگی کردهام
بیرون.
- خب
بالاخره فرق
میکند یک
سال، یک سال و
نیم میان این
مردم زندگی کنید.
یک جزییات
وجود دارد که
مثلا حساب
بانکی باز کنید،
کارت اعتباری
چطوری است،
مثلا قبضش میآید
در خانه و از
این حرفها.
این چیزها
برای من جدید
نبوده چون
قبلا هم داش