مباحثه ای با عباس عبدی پیرامون اسرائیل و فلسطین

 

توضیح : در مورخه 16مهر 86 مقاله ای تحت عنوان «درس های داستان فلسطین و اسرائیل» به قلم فردی به نام امید در وب سایت آینده متعلق به آقای عباس عبدی منتشر شد و متعاقب آن اینجانب نیز نقدی پیرامون آن مقاله را در همان وب سایت منتشر کردم که منجر به توضیحاتی از سوی جناب آقای عبدی و پاسخ مجدد اینجانب گردید. مجموعه آن مباحث ذیلاً تقدیم خوانندگان می گردد با این توضیح که متن مقاله آقای امید نیز در انتها آمده است.

 

نقدی بر یادداشت «درس های داستان فلسطین و اسرائیل»

بقلم : داریوش سجادی:

 

جناب آقای عبدی

مطالعه مقاله «درس های داستان فلسطین و اسرائیل» به قلم فردی به نام «امید» در وب سایت جنابعالی انگیزه آن شد تا با شگفتی و بغض دست به قلم برده و چند سطری خدمت تان معروض دارم.
شگفتی ام ناشی از کم مایگی نويسنده در مطالعات تاریخی بود و بغضم ناشی از آنکه عباس عبدی که به عنوان یکی از شاخص ترین چهره های واقعگرا در حوادث 28 سال گذشته انقلاب اسلامی شناخته شده، مهر تائید خود از محتوای این مقاله را با اظهار اینکه «با مضمون آن مخالفتی ندارم»! در بخش پيغام ها به ثبت رسانده.
این در حالی است که نویسنده ناشناخته مقاله صرفاً با ادبیاتی استهزائی و از موضع فضل فروشی و تاریخ دانی دفاع 60 ساله فلسطینیان در مقابل جنایات غیر قابل باور صهیونیست ها را با بذله گوئی مصادره در طمع ورزی اعراب در فروش زمین های خود به یهودیان کرده و يک تاریخ پیچیده و پر فراز و نشیب را بصورتی مکارانه و تک محوری به استهزا کشانده.
نویسنده ناشناس ابتدا با اشاره به سالگرد تصرف بابل و آزادی یهودیان توسط کوروش هخامنشی مدعی شده:
هنوز که هنوز است یهودیان نسبت به ایرانیان احساس دین و احترام می کنند.

البته در اینکه کوروش در حق یهودیان جفا نکرد و ایشان را از اسارت بخت النصر رهانید جای شکی نيست اما شادباشی نویسنده از قدردانی و احساس دین تاريخی یهودیان نسبت به ایرانیان را اگر به حساب نسیان تعمدی و مصلحتی نویسنده نگذاریم گریزی نيست تا از آن ضعف دانش تاریخی مشارالیه را استنباط کنیم.
نویسنده در حالی در ابتدای نوشته خود مدعی شده اند: «تصرف بابل به دستور کوروش هخامنشی به آزادی بردگان و از جمله یهودیان و صدور نخستین لایحه حقوق بشر در جهان منجر شد و به همین دلیل هنوز که هنوز است یهودیان نسبت به ایرانیان احساس دین و احترام می کنند» که به صراحت تاریخ مکتوب پیروان دین یهود تنها دو نسل بعد از کوروش و با آغاز پادشاهی خشایارشاه، يهودیان که به استناد مجعول آقای امید هنوز که هنوز است به ایرانیان احساس دین و احترام دارند با دسیسه استر (همسر يهودی خشایارشاه) و مردخای (عموی خود) ضمن توطئه علیه هامان وزیر ارشد خشایارشاه و توفيق کسب مجوز اعدام وی اقدام به جایگزینی مردخای در مصدر وزیر خشایارشاه کردند.
اما ماجرا به این ختم نشد و ایشان با مجاب کردن «پادشاه زن باره هخامنشی» مجوز قتل عام 75000 نفر از ایرانیان در عرض سه روز را نیز ضمیمه جاه طلبی خود کردند.

 (تورات ـ کتاب استر ـ پاره 17)
لازم به ذکر است این همان ایرانیانی بودند که 60 سال پیش ایشان را از اسارت بخت النصر رهانیده بودند و ظاهراً و بقول آقای امید بابت این مساعدت تاریخی يهودیان نسل اندر نسل قدردان ایرانیانند! اما متاسفانه و برخلاف اطلاع «جناب امید» ایشان نه تنها عملاً قدردانی از ایرانیان نکردند بلکه بالغ بر 3000 سال است که سالگرد قتل عام ایرانیان در این سه روز را تحت مراسم سنتی عید پوریم جشن می گیرند!

خوبست آقای امید این قدردانی تاریخی را پاسخگو باشند که جرم هامان چه بود؟
چرا مردخای فریبکارانه قوانین وقت نظام هخامنشی را به نفع منویات خود زیر پا گذاشت و وقتی با مخالفت هامان مواجه شد توطئه قتل او را با مشارکت استر چید؟
چرا استر علی رغم آنکه می دانست هامان کمترین چشم داشتی به وی ندارد و تنها بمنظور شفاعت نزد وی رفته شهادت دروغ داد که هامان قصد تعرض به وی را داشته و بدینوسیله حکم اعدام هامان را از خشایار شاه اخذ کرد؟
گذشته از آنکه چرا استر و عموی محترم شان به این نیز قناعت نکرده و با اخذ فرمان از «شاه زن باره هخامنشی» دستور کشتار فرزندان هامان و کسر بزرگی از ایرانیان را تحت عنوان بدخواهان قوم یهود را کسب کرده و باز هم به این قناعت نکرد و با ابرام و فشار بر خشایار شاه علی رغم ادعای اولیه جهت نشکستن فرمان نخست خشایارشاه علیه یهودیان در روز سیزدهم ماه ادار، به کشتار ایرانیان در این روز بسنده نکرد و علی رغم رفع مشکل فرمان نخست خشایار شاه، دو روز دیگر از وی فرصت گرفتند تا الباقی دشمنان قوم یهود !!! را نیز قتل عام کنند و در پایان روز سوم بر جنازه 75000 نفر ایرانی جشن و سرور و پایکوبی راه انداخته و از آن تاریخ تاکنون سالگرد کشتار ایرانیان را در عید پوریم جشن گرفته و گرامی می دارند؟ اما از کوچکترین شائبه از جانب هر بنی آدمی در خصوص يک صفر کمتر یا بیشتر در تراژدی هولوکاست منقلب شده و افکار عمومی جهان را کون فیکون می کنند؟

البته منظور از بیان این حادثه تاریخی نبش قبر گذشته بمنظور دامن زدن به کینه و اختلافات قومی و نژادی و دینی نيست کمااینکه ایرانیان نیز نشان داده اند در تاریخدانی و تاریخ خوانی بشدت کم حافظه و رقیق القلبند و اساساً کمتر ایرانی یافت می شود که از وجود چنین تراژدی در تاريخ خود مطلع باشد و همانطور که جناب عبدی نیز در مقاله «مردم هنرمند» اشاره داشتند قلت حافظه تاریخی ایرانیان تا حدی است که بدون هیچ مشکلی اسامی فرزندان خود را به تنوع و تناوب از میان اسامی خونریزان و جنایتکارانی نظیر تیمور و چنگیز و اسکندر که پیشینه بلندی در جنایت علیه ایرانیان دارند، برمی گزینند!
اما علی رغم این کمی حافظه تاریخی نباید و نمی توان تاریخ را نیز بنفع اجنبی جعل کرد و زیاده از حد مبادی آداب شد و غریب نوازانه با اظهار لحیه برای کسب نظر غیر و تامین نیاز تشخص خواهانه خود مدعی شد:
«هنوز که هنوز است یهودیان نسبت به ایرانیان احساس دین و احترام می کنند»
چنین تجاهل و فخرفروشی خام سرانه ای يادآور خوش باشی بچه گانه ایرانیان در جریان حاکمیت بلامنازع دولت انگلستان بر منافع نفتی ایران تا قبل از نهضت ملی شدن صنعت نفت بود که خود فریبانه علامت
BP منقوش بر بشکه های نفت پالایشگاه آبادان را قبل از آنکه بریتیش پترولیم بخوانند از آن تلقی و ترجمه «بنزین پارس» را داشته و با اتکای بر چنان تلقی و ترجمه خوش باشانه ای از خلسه و نشئه چنین افتخار کاذبی حظ ذهنی نیز می بردند!
صرف نظر از این خاکساری نامانوس که ظاهراً نویسنده فرض را بر این گذاشته انحصاراً يگانه مطالعه کننده کتب تاریخند و دیگران از این قافله بانگ جرسی می شنوند در مقام ارشاد مخاطبان، بشارت از دانائی انحصاری راه حل خود برای حل بحران 60 ساله فلسطین داده و ظاهراً با سوزاندن حجم بالائی از کورتکس های مغز خود با تشبیه دولت اسرائیل به شغال و مردم فلسطین به غازها به این نتیجه رسیده که:
حذف شغال ها بنفع غازها از کره خاکی، نمی تواند یک راه حل باشد؟ ... حذف هر موجود و هر تفکری از این کره خاکی، عارضه ی بزرگی برای زندگی بعدی ها خواهد بود... در این دنیا جا برای همه در نظر گرفته شده. بنابراین بهتر است به فکر حذف یکدیگر نباشیم و خود را آماده ی اجرای قانون راز بقا کنیم. (!!!)
نویسنده در این راه حل ابتکاری اوج نبوغ خود را در همسان فرض کردن جامعه حیوانی با انسان نشان داده و با چنین قرائتی از جوامع انسانی به نتیجه ای رسیده که
218 سال جلوتر از وی کشیش انگلیسی توماس مالتوس با ابداع نظریه «تباین رشد جمعیت با رشد تولید» خلاقانه بیماری های فراگیر و جنگ های پر کشتار را بعنوان فرجام طبیعی جهان بشری برای رسیدن به «نقطه تعادل بقا» توصیه می کرد.
به تعبیر دیگر مالتوس نیز همانند نویسنده مزبور خیراندیشانه! سعادت و حصول تعادل در جامعه انسانی را با توصیه به برگزاری ضیافت سورچرانی گرگ ها در تناول لازم و طبیعی گوسفندان نوید می داد.
گذشته از چنین مقایسه نامانوسی میان اکوسیستم حیوانی با انسان، فقر دانش تاریخی
نویسنده نیز مانع از آن شده تا ایشان بتوانند ماهیت مناسبات صهیونیستی رژیم اسرائیل و تفاوت آن را با قوم یهود، فهم کنند.
نویسنده اوج مکاشفه خود در فهم تاسیس دولت اسرائیل را در این جمله نشان داده که:
« پس از جنگ جهانی دوم، یهودیان به بهانه اینکه تعداد شش میلیون نفر از آنها طی جنگ‌ جهانی دوم توسط نازی‌ها کشته شده (هالوکاست) تلاش خود را برای تشکیل یک دولت یهودی افزایش دادند... و در نهایت فلسطین بعنوان محل زندگی قوم اجدادی آنها در زمان پیامبری موسی انتخاب شد»
مشارالیه در حالی چنین با قاطعیت فلسفه تاسیس دولت اسرائیل را اطلاع رسانی می کنند که پیشتر طی مطلبی جداگانه تحت عنوان «در کلاس درس تاریخ» با صراحت اعلام داشته اند:
«در طول این سی سال با برخورد به موانع .... و به مناسبت های مختلف به کتاب تاریخ مخصوصا تاریخ کشورمان مراجعه کرده، متوجه شدم که بزرگترین اشتباه ما جوانان آن دوره، نخواندن و ندانستن تاریخ کشورمان بوده .... از آن موقع که متوجه این اشتباه اساسی و زیر بنایی خود شدم .... از آنروز تصمیم «کبری» گرفتم به دوستان و خویشاوندان و هر کس که با او ارتباط دارم دوستانه، برادرانه ... التماسانه توصیه کنم اگر می خواهید سرنوشت خود را اساسا تغییر دهید و از این سیکل استبداد - هرج مرج - انقلاب بیرون بیآئید تاریخ بخوانيد, تاریخ بخوانيد, تاریخ بخوانيد و درس های آن را در تصمیم گیری های تان به کار برده ، به دیگران نیز یادآور شود.»

مقاله «در کلاس درس تاریخ» ـ امید (30تیر86) وب سایت آینده
http://www.ayande.ir/1386/04/post_286.html#more

 

اما ظاهراً نویسنده علی رغم اعتراف صادقانه اش به نیاز جهت مطالعه تاریخ، کمتر اهتمام خود را صرف خواندن یا درست خواندن تاریخ کرده و بر همین اساس تاریخ پر فراز و نشیب صهیونیسم تا تشکیل دولت اسرائیل را مصادره در یک پاراگراف کوتاه در حد انشای هفتگی محصلین دبیرستانی کرده اند.
نکته محوری در عدم درک ماهیت دولت اسرائیل و عقبه صهیونیسم آن تغافل از تاریخ شکل گیری این فرقه سیّاس و فتنه گر است. طبعاً با مسلح نبودن به چنین بینشی است که به سادگی می توان تاسیس دولت نژادپرست اسرائیل را صرفاً با این جمله خلاصه کرد که:
«در نهایت فلسطین بعنوان محل زندگی قوم اجدادی آنها در زمان پیامبری موسی انتخاب شد»
این در حالی است که مطابق آموزه های دین یهود و به صراحت تورات، خداوند سرزمین موعود را به فرزندان سارا وعده داده یعنی قوم یهود حتی فرزندان هاجر را نیز یهودی ندانسته و اسماعیل و نوادگانش سهمی از این سرزمین موعود نداشته و این مُلک انحصاراً متعلق به فرزندان داوود است و غیر از ایشان دیگران نمی توانند یهودی محسوب شوند. بر همین اساس يهودیت قومیتی بسته محسوب می شود و برخلاف اسلام و مسیحیت که ایمان آوردن به اصول و اعتقادات آن شرط مسلمانی و مسیحیت است، یهود درب خود را بر روی دیگران بسته و دایره دین ورزی مومنانه را منحصر در خانواده داوود و فرزندان نسبی آن کرده.
این در حالی است که به استناد کتب معتبر تاریخی از جمله محقق سرشناس و یهودی تباری مانند آرتور کُستلر عوامل صهیونیست تعلق به جامعه اشکنازیان داشته که محل استقرارشان در حد فاصل آسیای میانه تا روسیه سفید بوده و اساساً رابطه و نسبتی با بنی اسرائیل و خاورمیانه و سرزمین فلسطین ندارند که حال بخواهند به سرزمین اجدادی شان بازگردند.
درواقع اشکنازیان نوادگان یهودیان امپراطوری خزرانند که بعد از سقوط آن امپراطوری در قرن سیزده میلادی به تدریج به اروپا و سپس آمریکا مهاجرت کردند.
سابقه امپراطوری خزر بازگشت به قرن نهم میلادی دارد و ایشان در حد فاصل شمال دریاچه خزر (آستاراخان) تا نواحی شرقی روسیه سفید زندگی کرده و ایشان تا قبل از حمله اعراب به ایران پیرو آئین بت پرستی بودند و عمدتاً در سرحدات شمالی
ایران (گرجستان) اقدام به جنگ و گریز با سپاهیان مرزی امپراطوری ساسانی می کردند. این در حالی است که خزری ها در مرزهای غربی خود نیز بعضاً منازعاتی با امپراطوری بیزانس داشتند.
با حمله اعراب به ایران و ظهور خلافت اسلامی در سرحدات جنوبی امپراطوری خزران بود که این امپراطوری بناگاه خود را در محاصره دو دین الهی (اسلام در جنوب و مسیحیت بیزانس در غرب) دید و مکارانه و مصلحت سنجانه بمنظور حفظ استقلال و تنزه طلبی از این دو و همچنین برخوردار شدن از هویت غیر خصمانه با اسلام و مسیحیت، دین یهود را انتخاب کردند تا از سوئی کماکان خود را متفاوت از این دو تعریف کنند و از سوی دیگر با در نظر داشتن برسمیت شناخته شدن دین یهود بعنوان دینی الهی از جانب هر دو امپراطوری اسلامی و مسیحی خود را را از کانون دشمنی عقیدتی با آن دو بیرون نگاه دارند.
به گفته اصطخری در مسالک و الممالک، اشکنازیان اصالتاً ترک نژاد بوده و عموماً تاجرانی موفق و زیرک محسوب می شدند و با فروپاشی دولت خزران در اواخر قرون وسطی ایشان بتدریج دست به مهاجرت به نواحی اوکراین و مجارستان و لیتوانی و اروپای شرقی و بویژه روسیه و لهستان می زنند و سالها بعد نیز تعداد قابل توجهی از ایشان با ظهور امپراطوری روسیه و بدنبال سخت گیری هائی که از جانب تزارها متوجه ایشان شد به آلمان مهاجرت کرده و کسر متمولی از ایشان نیز عازم ایالات متحده آمریکا می شوند.
هر چند «ای . ان پولیاک» استاد یهودی تاریخ قرون وسطی در دانشگاه تل آویو در کتاب خود (خزریا) قائل به آن است که بازماندگان جامعه خزریان، چه آنهایی که سر جایشان مانده اند و چه آنها که به آمریکا و سایر ممالک از جمله اسرائیل مهاجرت کردند اکنون اکثریت بزرگ دنیای یهود را تشکیل می دهند اما ایشان تعمدا یا تسامحاً نخواسته اند بر این نکته صحه بگذارند که چنان اکثریتی فاقد اصلی ترین شناسه سامی بودن و يهودی بودن از تبار بنی اسرائیلند.
در مجموع با آغاز جنگ جهانی اول و شدت گرفتن فشار روسیه تزاری بر یهودیان خزری مستقر در قلمرو تزارها، بخش هائی از ایشان تدریجاً از روسیه به اروپای مرکزی به ويژه آلمان و تعداد قابل توجهی نیز عازم ایالات متحده شدند.
شگفتی تاریخی در اینجاست که یهودیان خزری مهاجرت کرده به آلمان علی رغم آنکه در این کشور مواجه با استقبال خوب آلمانی ها شدند اما قدردان چنین مهمان نوازی گشاده دستانه ای نشده و بعد از آنکه در کانون جنگ جهانی اول، امپراطوری تزاری روسیه با وقوع انقلاب اکتبر مضمحل شد و از آنجا که بخش عمده ای از رهبران انقلاب بلشویکی از جمله تروتسکی تعلق به یهودیان خزری داشت، این قوم «نویهود»! پس از رفع نگرانی شان از ناحیه روس ها، ناجوانمردانه با انگلستان و ایالات متحده آمریکا وارد مذاکره شده و توانستند با مجاب کردن ویلسون رئیس جمهور وقت آمریکا و برخلاف دکترین انزواطلبی مونروئه ارتش این کشور را بنفع متفقین وارد جنگ علیه آلمانها و دیگر کشورهای دول محور کنند مشروط بر آنکه انگلستان که با قرار داد سایکس ـ پیکو، اراضی فلسطین را وارد حوزه مستعمراتی خود کرده بود، گشاده دستانه این منطقه را جهت تاسیس کشوری یهودی در اختیار یهودیان خزری قرار دهد تا علی الظاهر وعده تورات مبنی بر بازگشت بنی اسرائيل به سرزمین موعود تحقق يابد.
آن هم عودتی که بقول نویسنده مقاله« درس های داستان فلسطین و اسرائیل» منجر به بازگشت يهودیان به محل زندگی اجدادی شان شد در حالی که این سرزمین کمترین تعلقی به نو يهودان خزری که از اساس خاستگاهی غیر خاورمیانه ای داشته و اساساً غیر سامی بودند! ندارد.
بر همین اساس بود که ویلسون در تاریخ 2 آوریل 1917 پیامی به کنگره آمریکا در مورد اجتناب ناپذیر بودن جنگ با آلمان ارسال کرد و نهایتاً موفق شد در 6 آوریل 1917 مجوز حمله نظامی به آلمان را از تصویب کنگره بگذراند و متقابلاً لرد بالفور وزیر خارجه وقت انگلستان با اعلامیه مشهورش (اعلامیه بالفور) حمایت خود و دولت انگلستان را از تعلق داشتن سرزمین فلسطین به عنوان سرزمینی برای يهودیان اعلام کرد و در 1920 فلسطین بعنوان عضوی از جامعه ملل تحت قیمومیت بریتانیا پذیرفته شد.
جناب عبدی خوبست آنها که پیرامون تعداد کشته شدگان يهودیان خزری در جنگ جهانی دوم مناقشه می کنند قبل از آنکه وقت خود را صرف اثبات قتل عام 6 میلیون يهودی یا ششصد هزار یهودی در آلمان کنند، ابتدا به این پرسش پاسخ دهند که اساساً دلیل نفرت آلمانی ها از بظاهر يهودیان خزری مقیم آلمان چه بود؟
آیا غیر از این است که دولت و ملت آلمان قهراً و منطقاً می توانستند بعد از خیانت یهودیان خزری به ایشان در جریان جنگ جهانی اول، برخوردار از انباشت کینه و نفرت از ایشان شوند؟
بگذریم از آنکه آغاز جنگ سرد بین آمریکا و شوروی در فردای جنگ جهانی دوم را نیز محصول سعایت يهودیان متنفذ و صاحب قدرت در آمریکای بعد از جنگ جهانی دوم می دانند که با روی کار آمدن استالین و اتخاذ سیاست های سرکوبگرانه وی علیه اقوام و نژاد های غیر روس در قلمرو امپراطوری تازه تاسیس شوروی سوسیالیستی،
از جمله یهودیان خزری باقیمانده در آن قلمرو، ایشان (خزری ها) واشنگتن را ترغیب به فشار هر چه بیشتر بمنظور تضعیف حکومت شوراها در چارچوب جنگ سرد کردند.
جناب آقای عبدی ضمن پوزش از اطاله کلام اما مایلم به این پرسش پاسخ فرمائید:
با توجه به چنین پیشینه پر فتنه و مجعولی از جنبش صهیونیست آیا می توان صدر و ذیل این تاریخ پیچیده و پر فراز و نشیب را صرفاً مصادره در بذله گوئی هائی از جنس مجالست شغال و غاز کرد؟
آیا می توان به دلیل پاره ای از مشکلات و نارسائی های داخلی، اکنون نارفیقانه شعار فلسطینی تر نشدن از فلسطینی ها را داد؟
آیا این حق را به شعور آگاه بشریت می دهید که چنانچه حتی تمامی مسلمانان مقیم و آواره فلسطینی مستاصل و دلخسته از مظالم 60 ساله صهیونیست ها در یک رفراندوم عمومی تا نفر آخر تن به برسمیت شناختن دولت صهیونیستی بدهند باز هم آن شعور آگاه بشری ارزنی مشروعیت برای این دولت مجعول و فتنه گر در خاورمیانه قائل نشوند؟
جناب آقای عبدی شخصیت حقوقی و حتی حقیقی شما خوشبختانه یا متاسفانه تعلق به خودتان نداشته و جنابعالی و دوستان تان در حماسه اشغال سفارت آمریکا خود را مبدل به اسطوره ها و میراث گرانبهای انقلاب اسلامی کردید. حماسه ای که بر خلاف نظر پاره ای از تحلیلگران سیاسی که قائل به آنند فروپاشی شوروی و یا واقعه تروریستی 11 سپتامبر نقطه عطف تغییر نظام بین الملل بود، شخصاً بر این باورم اشغال سفارت آمریکا حتی بیشتر از اصل انقلاب اسلامی تکانه اصلی در ساختار نظام بین الملل را فراهم کرد و از آن تاریخ به بعد قوام و ثبات نظام دو قطبی حاکم بر جهان را با آسیبی جدی و غیرقابل ترمیم مواجه ساخت.
بر این اساس معتقدم جنابعالی نه حق دارید و نه اجازه دارید تا با قرار دادن خود و تریبون خود در اختیار کسانی که کمترین آشنائی و یا دلبستگی به مبانی و اصول آن انقلاب را ندارند به خود و شعور مخاطبان تان در سایت ارزشمند آینده توهین روا دارید.

مگر مسئله اسرائیل و انزجار از جنایات این کلنی صهیونیستی تعلق به دولت فعلی ایران دارد که اکنون به دلیل پاره ای از اختلاف نظرها با دولت احمدی نژاد بتوان خاکستر بر چشم واقعیت پاشید؟
خود بهتر می دانید که ماهیت ضد صهیونیستی انقلاب اسلامی از سال 42 و با مواضع قاطع و آشکار مرحوم امام شکل گرفت.
لذا به سهم خود هرگز پسندیده نمی دانم چنانچه قرار باشد شبهه یا تشکیکی در مواضع قابل دفاع انقلاب اسلامی وارد شود چنان شبهه ای با سوء استفاده از پيشینه قابل دفاع جنابعالی صورت پذیرد.
همانطور که در جریان بازداشت و محاکمه و زندانی شدن جنابعالی به صراحت در مقاله «نبرد با اساطیر» اظهار داشتم:
((صرف نظر از شخصيت حقيقی عباس عبدی و جايگاه و انتسابات سياسی اش ، اين واقعيتی غير قابل کتمان است که در فرهنگ انقلاب اسلامی ايران، عبدی و ياران عبدی بشکل اجتناب ناپذيری مبدل به نماد سلطه ستيزی انقلاب اسلامی شده اند ... وی و ديگر دانشجويان اشغالگر سفارت آمريکا وارثان انقلاب دومی بودند که توانست در فضای دو قطبی مسلط جهانی که نظام بين الملل را تنها مُخيـّر به انتخاب دو گزينه مسکو يا واشنگتن می نمود، راه سومی را به توده های محروم جهان سوم و مسلمانان زير سلطه در خاورميانه ارائه نمايند که طی دو دهه گذشته در بشره جنبش های سلطه ستيز خودنمائی می کند.
اهميت اين اقدام از آنجا ناشی می شد که پيش از اين کمونيست ها با داعيه طلايه داری مبارزه ضد آمريکائی و امپرياليستی شان، دين را مخدر و افیون حرکت های سلطه ستيزانه و مقوم وضعيت موجود معرفی می کردند.
ليکن علی رغم القاء چنين شائبه ای از دين، عبدی و يارانش توانستند با اشغال سفارت آمريکا رکورد خط مقدمی مبارزه با امپرياليسم را از دست کمونيست ها خارج کرده و علی رغم آموزه های مارکس اين رکورد را چند گام جلوتر از کمونيستها و با نام چند دانشجوی با پیشینه مذهبی ثبت نمايند.
مذهبی که پيش از اين قرار بود نقش افيون را در پويش های سياسی ـ اجتماعی جهان عهده داری کند اينک بسيار پيشگام تر از کمونيست ها نيروی محرکه چند جوان دانشجو در اشغال سفارت بزرگترين کشور سرمايه داری غرب شده بود!
اگر عبدی تنها به صفت دانشجوی پــــــيرو خط امام بودنش همين يک عمل را در کارنامه سياسی خود ثبت کرده باشد، اين به اندازه کافی به وی اعتبار و منزلت می داد تا بتوان وی را بعنوان بخشی از ميراث سياسی انقلاب اسلامی ايران بشمار آورد.
بر همين اساس چنانچه دغدغه صيانت از سرمايه ها و ارزش های انقلاب اسلامی ايران از جانب محافظه کاران ايران برخوردار از صداقت می بود منطقاً ايشان می بايست اهتمام خود را معطوف به حراست از اسطوره عبدی می کردند.
عبدی ولو آنکه واقعاً هم به نفع دولت آمريکا جاسوسی می کرد، اين بر عهده قوه قضائيه ايران بود تا با حفظ اين نماد با موجه ترين شکل ممکن چنين جرمی را مصلحت انديشانه از منظر افکار عمومی پنهان می داشت!
معلوم نيست که بر اساس منطق جناح محافظه کار ايران محاکمه فردی به اتهام جاسوسی برای آمريکا که خود از طلايه داران اشغال کانون جاسوسی آمريکا در منطقه بوده برخوردار از کدام افتخار و منزلت و مصلحتی است.
شوق زدگانی که با استناد به اظهارات عبدی در دادگاه دست افشانی برای شکستن وی می کنند يا مدهوش اند و يا مأجور !
برای وجد آمدگان از محاکمه عبدی افتخار آميز نيست که در محاکمه بخشی از نماد و هويت انقلاب اسلامی ايران در کنار آمريکائيانی قرار بگيرند که در اين طرف آب مانند ايشان برای چنين دادگاهی دست افشانی می کنند.
چقدر پسنديده بود محافظه کاران ايران در رقابتهای سياسی نامتعارف خود تأسی به علی ابن ابيطالب می کردند که علی رغم پيمان شکنی همسر پيغمبر پس از سرکوب ايشان در جنگ جمل ، به حرمت رسول اکرم حرمت وی را نيز نگاه داشت .
هر چند عبدی هرگز پيمان نشکست!))

 

مقاله نبرد با اساطیر ـ 3/فروردین/79 ـ نشریه گلف 2000

http://www.sokhan.info/Farsi/Nabard.htm

 

جناب آقای عبدی
اکنون و با گذشت نزدیک به پنج سال از آن تاریخ کماکان اعتقاد داشته و دارم مشی واقع بینانه و در عین حال آرمان خواهانه فاتحین سفارت آمریکا به اندازه کافی قوت و قدرت و استدلال دارد تا بتواند از آرمان ها و اهداف و اصول انقلاب سال 57 از جمله موضع اصولی ایران نسبت به دولت نامشروع اسرائیل دفاع کند.

 

۲۴ مهر ۱۳۸۶

 


توضیحات جناب آقای عبدی:

 

به دلايلي قصد پرداختن به مسأله فلسطين را ندارم، اما درباره نوشته آقاي سجادي ذكر چند نكته ضروري است.
1ـ وقتي كه من يا هر كس ديگري با مقاله‌اي موافقت يا مخالفت مي‌كند، ضرورتاً به معناي تأييد يا رد همه گزاره‌هاي آن مطلب نيست و خيلي بعيد است كه چنين وضعي پيش آيد.هر نوشته يا حتي كتابي داراي يك هسته مركزي است كه معمولاً موافقت يا مخالفت اصلی با این هسته صورت مي‌گيرد و اعلان موضع هم بايد نسبت به آن هسته مركزي باشد، و بيان نظرات درباره اجزاي ديگر نوشته، حالتي فرعي دارد. و اتفاقاً چه بسيار نوشته‌هايي كه نقد مي‌شوند، اما بجاي پرداختن به آن هسته مركزي حواشي آن نقد مي‌شود. هسته مركزي آن نوشته هم اين بود كه به لحاظ سیاست بین المللی دور نابودي يك طرف و به دريا ريختن آنها یا رسیدن از نیل به فرات را بايد خط كشيد، هرچند كه اساس بوجود آمدن آن طرف، عادلانه نبوده باشد. گرچه طرز نوشتن آقاي اميد قابل نقد است همان طور كه طرز نوشتاري بنده و آقاي سجادي هم مورد نقد بسياري است. اما با نقد طرز نوشتار نمي‌توان آن هسته را ناديده گرفت. اگر آن هسته غلط است، بايد مستقيماً به آن پرداخت.
2ـ نگاه تاريخي آقاي سجادي به گونه‌اي است كه يهود را مصدر بسياري از وقايع و توطئه های تاريخي، حتي جنگ سرد مي‌داند، اين تعبير و برداشت از تاريخ مبتني بر واقعيت اجتماعي نيست، و وجه تاريخ‌سازي دارد تا تاريخ‌نگاري. اما فارغ از اين مسأله بنده به يك اصل معتقدم و آن اينكه اگرچه بايد از تاريخ درس بگيريم، اما براساس تاريخ‌نگاري نمي‌توانيم عليه برخي از گروه‌هاي انساني امروز حكم قضايي صادر كنيم. زيرا تاريخ در بطن خود غير مستندتر و غير منطقي‌تر از آن است كه به درد قضاوت له يا عليه گروه‌هاي انساني كنوني بخورد.
3ـ نگاه مطرح شده در يادداشت آقاي اميد هم ربط چنداني به عملكرد دولت فعلي ندارد كه فكر كنيم به دليل ضديت با اين عملكرد، عده‌اي حق مطلب را درباره مردم مظلوم فلسطين ناديده مي‌گيرند. اين ديدگاه در زمان دولت قبل هم مطرح بود و يكي از اتهامات برخي مطبوعات آن دوره نكاتي بود كه خلاف سياست‌هاي رسمي در اين زمينه نوشته بودند. البته با اظهارات رييس دولت جديد، مسأله حساسيت بيشتري پيدا كرده ولي اصل قضيه مربوط به گذشته است.
4ـ درباره قضيه فلسطين بايد به برخي پرسش‌هاي مقدماتي و مهم پاسخ داد:
درخواست محو اسراييل از نقشه، مبتني بر چه راهبردي است؟ آيا اين سياست، ايدئولوژيك است؟ يعني از مباني ارزشي و اعتقادي استخراج شده و لزوماً ربطي به واقعيت‌هاي جاري ندارد. يا اين سياست در ذيل سياست دفاع از مظلوم و رد ظالم استوار است؟ در اين صورت منظور از ظلم چيست؟ آيا اشغال سرزمين و تشكيل دولت اسراييل است يا رفتار فعلي با فلسطيني‌ها منظور نظر است؟ اگر اشغال منظور است، در اين صورت به سرخپوستان و بوميان استراليا و حتي مناطق جدا شده از ايران در قضيه هرات، تركمن‌چاي و از آنها مهمتر سرزمين بين‌النهرين و مداين و تيسفون و ده‌ها مورد ديگر و... چه بايد گفت؟مگر این که مرور زمان را سالب حق بدانیم که در این صورت باید مدت این مرور زمان را هم بیان