بحران عدم اعتماد بنفس
مقايسه تطبيقی جامعه سنتی و شبه مدرن ايرانی
انتشار مقاله «بحران اعتماد» در روزهای پایانی سال 85 ظاهراً به آن اندازه استعداد داشت تا برخی قاریان از آن تلقی «شیفت»! نویسنده از موضع اصلاح طلبی به محافظه کاری نمایند. (1)
از جمله دوست محترمی بنام «رضا پور» از قم ذیل این مقاله در سایت وزین انتخاب خطاب به نویسنده فرموده اند:
«جنابعالی را به عنوان یک روزنامه نگار واقعیت گرا می شناسم وخاطره مصاحبه های انجام گرفته شما با اصحاب سیاسی کشور در تلویزیون هما را یکی از نقاط عطف رسانه ای کشور تلقی می نمایم .این مصاحبه ها در زمان خود تبدیل به یکی از زیبا ترین نمودهای آگاهی بخشی به عنوان رسالت اصلی رسانه های جمعی به صورت بی طرفانه گردیده ودر خاطره ها خواهد ماند. پس از تعطیلی هما جنابعالی در مقالات ومصاحبه های خود رویکرد جدیدی را در پیش گرفته وبه عنوان یک تحلیل گر وتئوریسین به ایفای نقش پرداخته اید که با توجه به سابقه کاری شما عملی خالی از اشکال است . ولیکن با ایفای این نقش از رسالت ژورنالیستی خود فاصله گرفته وعملا وارد جناح بندی های سیاسی کشور شده اید و به تکرار ادعاهای جناحی خاص پرداخته اید (البته این کار نیز حق شما است ) اوج این عمل را در مقاله بحران اعتماد می توان مشاهده کرد.»
همچنین دوستی دیگر (جناب آقای پرویز پدرام) با تقبل زحمت تحریر مقاله ای تحت عنوان «بحران اعتماد یا توهم اعتماد؟» نقد خود نسبت به براهین متخذه در آن مقاله (بحران اعتماد) را با طرح سوالاتی به چالش گرفته ازجمله آنکه در فرازی از نوشته خود خطاب به اینجانب پرسیده اند:
«چرا در غالب نوشته ها و اظهار نظرهایتان در تبیین تحولات جامعه ایرانی، اقشار غیر سنتی را آماج حملات خود قرار می دهید ولی هیچ اشاره ای به نواقص سنتی ها نمی کنید؟چگونه شده است که قشر سنتی مورد علاقه شما، نسلی بی خاصیت از نظر شما !!! را تولید کرده است؟آیا همین نقیصه، شما را از اینکه بقیه رفتارهای آنان نیز از جمله به خیابان آمدن یا نیامدن بر اساس اعتماد و عدم اعتماد به این و آن مشکل آفرین باشد، نگران نمی کند؟ آیا حفظ سنت های گذشته لزوماً پدیده مثبتی است؟»
مقاله بحران اعتماد یا توهم اعتماد؟ ـ پرویز پدرام:
ظاهراً داوری این دست از دوستان مبنی بر تغییر موضع نویسنده از اصلاح طلبی به محافظه کاری بازگشت به همان حاکمیت «منطق باینری» استناد شده در مقاله بحران اعتماد دارد که در دیالکتیک صفر و یک نمی توان منتقد جبهه خودی بود و مضافاً آنکه نمی توان جبهه مقابل را ریخت شناسی کرد تا جائی که از این ریخت شناسی تلقی گشاده روئی نسبت به مواضع و عملکرد محافظه کاران استشمام شود!
ابتداً باید این نکته نه چندان غریب را گوشزد کنم که در یک تحلیل کارشناسانه، لحاظ حُب و بغض ها محلی از اعراب نباید و نمی تواند داشته باشد. لذا و بر همین اساس نباید رمزگشائی از نقاط قوت رقیب و آسیب شناسی جبهه خودی را حمل بر فروش جبهه خودی و الحاق به جبهه مقابل کرد.
نقادی کارشناسانه تنها ناظر بر واقعیات است و علائق خارج از حوزه نقد قرار دارند.
آیا اعضا دو حزب دمکرات و جمهوریخواه آمریکا گزارش کارشناسانه بیکر ـ همیلتون در خصوص راه های برون رفت آمریکا از بحران عراق را که تصادفاً ضمن اعتراف به توانمندی های ایران، توصیه اکید بر الزام و بلکه اجبار کاخ سفید به مذاکره با تهران داشت را حتی برای لحظه ای می توانستند حمل بر اصول فروشی یا بی توجهی «بیکر و همیلتون» به جبهه خودی و پُر توجهی به مواضع و منافع ایران، نمایند؟
بر همین مبنا بود و هست که اینجانب هرگز متوجه نشدم جناب آقای پدرام از کجا به این نتیجه رسیده اند که: «اقشار سنتی مورد علاقه نویسنده بوده» و جناب آقا یا سرکار خانم رضاپور نیز از مقاله «بحران اعتماد» استنباط شیفت موضع نویسنده را کرده اند؟
این در حالی است که نویسنده نه به صفت طبقاتی و نه به اعتبار جنس و ماهیت دین ورزانه، مؤانست و مجالستی با خوانش محافظه کارانه از سیاست و دین ندارد.
گذشته از آنکه تجربه تلویزیون هما لااقل باید ایشان را به یقین می رساند که اینجانبان در این تلویزیون علی رغم وسواس جدی در لحاظ منافع ملی و ایجاد عدالت رسانه ای برای جمیع جناح های مشروع داخلی نهایتاً بدلیل وجود همان عنصر عدم اعتماد محافظه کاران به غیر خودی ها محکوم به تعطیلی تلويزيون هُما شده و با ابلاغیه رسمی وزارت ارشاد، قانوناًً محروم از انجام مصاحبه با کارشناسان داخل کشورمان کردند.
البته امیدوارم از این اعتراف، داوری مذموم تلقی شدن محافظه کاری یا دین ورزی محافظه کارانه مستفاد نشود و لااقل تا همین حد به صراط های مستقیم دکتر سروش تاسی شود تا محافظه کاران نيز از صراط مطمح نظر خود به آغوش حقیقت برسند!
اما صرف نظر از سوتفاهم فوق موظفم دیگر پرسش های جناب آقای پدرام را نیز در حد بضاعت پاسخگو باشم.
ایشان طی مقاله خود 9سوال را مطرح کرده اما ظاهراً کم توجهی ایشان به مقاله «بحران اعتماد» ذهن نقاد ایشان را به خطا برده و همین امر پرسش های زیادی را برای ایشان فراهم کرده. به همین دلیل معتقدم پاسخ گوئی به 2 پرسش نخست استعداد آن را دارد تا دیگر پرسش ها یا ابهام های ایشان را نیز تا حدودی مرتفع نماید.
جناب آقای پدرام در سوال نخست خود پرسیده اند:
« فکر می کنید محافظه کاران (دسته چاقو) از پایگاه اجتماعی به زعم حضرتعالی 700 ساله خود (تیغ چاقو)!!! صرفاً برای بریدن دست و زبان ظالمان و مخالفان دین خدا و اسلام و توهین کنندگان به آن استفاده می کنند یا اینکه بعضاً در قامت مخالفان خود لباس مخالف دین پوشانده و از این تیغ بُرنده برای مقاصد قدرت طلبانه نیز بهره می جویند؟
پاسخ به این پرسش جناب آقای پدرام تنها یک «آری» است.
بله ـ محافظه کاران از پایگاه اجتماعی خود بعضاً و به جفا برای مقاصد قدرت طلبانه خود نیز بهره برده و می برند.
این نکته چندان مستتر و پنهانی نیست و بر موارد متعدد تاریخی از این بزه سیاسی می توان انگشت گذاشت. کمااینکه در همان مقاله بحران اعتماد نیز تاکید شده بود:
« وقتی جامعه سنتی در مقام دفاع از مقدسات خود شورمندانه دست به تظاهرات اعتراضی در سطح خیابان ها می زند هم زمان فرصت لازم جهت بهره برداری از فضا بنفع خود را نیز فراهم می کند.»
طبعاً عقبه سیاسی و کانون قدرت محافظه کاران (دسته چاقو) به اعتبار چنین حضور قدرت نمایانه ای از بدنه اجتماعی شان، فرصت آن را خواهند یافت تا با اتکای بُرندگی حاضر در صحنه «تیغه چاقویشان» برداشت های صواب یا نا صواب خود از کیک قدرت را تمهيد نمایند.
اما این نیز امری غریب در دنیای سیاست نیست و تجربه نشان داده هر جناحی در کنف حمایت پایگاه اجتماعی خود، در غیبت دیده بانان جهان سیاست و عوامل مشدده نهاد قدرت(از جمله وجود رانت نفت در مورد ایران) استعداد کج روی و سوء برداشت از کیک قدرت را دارد.
جالب آنکه شاهد چنین ادعائی را جناب آقای پدرام شخصاً ارائه کرده آنجا که در مقاله «راهبردهای امدادی» در نقد تئوری حاکمیت دوگانه فرموده اند:
« ماشین فشار از پائین (در راهبرد حاکمیت دوگانه) یا بنزین ندارد یا کارآمدی لازم را در تولید نیروی محرکه ندارد ویا اینکه راننده کاربلدی پشت فرمان آن ننشسته است ... اگر نهادی که قرار است فشار از پایین بر او وارد شود به نفت یا هر ابزار اعمال قدرت دیگری بصورتی مستقل از مردم متکی باشد در آنصورت قابل پیش بینی است که با استفاده از آن ابزار، فشار از پایین را و در نتیجه چانه زنندگان در بالا را با هم خنثی کند ... ضمن آنکه اگر هم این راهبرد پیاده شد ممکن است آنانی که مأمور چانه زنی در بالا می شوند در جناح حاکمیت ذوب شوند(کاری که تا حدودی در دوران اصلاحات اتفاق افتاد) یا اینکه پس از مدتی خصوصیات حاکمان فعلی را پیدا کنند.»
مقاله راهبردهای امدادی ـ پرویز پدرام:
گذشته از آنکه جناب آقای پدرام در همین پاراگراف با صحه گذاشتن استعاره ای بر «فقدان بنزین» در منابع فشار اجتماعی اصلاح طلبان، تلویحاً با رای اینجانب مبنی بر بی عملی بدنه اجتماعی اصلاح طلبان همدلی کرده اند.
جناب آقای پدرام در پرسش دوم خود فرموده اند:
«بر اساس چه مشاهداتی فکر می کنید جناح محافظه کار ایران، میراث دار اقشار متدین با قرائتی سنتی از اعتقادات دینی طی 700 سال گذشته بوده است و این قشر از جامعه ایرانی پایگاه اجتماعی آنهاست؟ اگر می گفتید جناح محافظه کار سرمایه های سخت افزاری و نرم افزاری اقشار متدین با قرائتی سنتی از اعتقادات دینی را به نفع خود مصادره کرده و از آن در جهت حفظ و کسب قدرت و پول استفاده می کند به واقعیت نزدیکتر نبود؟»
در پاسخ به ایشان لازم است نگاهی تاریخی به تحولات سیاسی ایران طی 700 سال گذشته بیاندازیم.
اساساً از ابتدای سال هشتصد و هشتاد هجری شمسی با تاجگذاری شاه اسماعیل اول و تاسیس پادشاهی صفوی در اصفهان، جامعه ایران از حیث سیاسی و اجتماعی وارد اتاق سکوتی توأم با آرامش شد.
ظاهراً نقطه کانونی در تمهید چنین آرامشی تاریخی، انطباق انگاره های دینی و فرهنگی جامعه ایران با مواضع و جهتگیری دینی حاکمیت وقت بود.
این دوران از ابتدای صفویه تا اواسط سلطنت قاجاریه بخصوص بعداز پایان جنگ های ایران و روس و سیاست های بی مبالاتانه ناصرالدین شاه بطول انجامید و در این برش تاریخی کمتر شاهد بحران ها و شورش های اجتماعی و سیاسی در ایران بودیم.
این در حالی است که تا قبل از صفویه، تاریخ سیاسی ایران آکنده از قیام ها و شورش های متعدد ضد حکومتی بود.
در این مقطع قیام هائی نظیر: خیزش ابومسلم خراسانی و سیاه جامگان تحت امرش و جنبش سربداران سبزواری و سرخ جامگان بابک خرمدین و مازیار و خرم دینان مصادیقی برجسته از چنان ناآرامی هائی تا قبل از سلسله صفویه بود.
ظاهراً در تاریخ تحولات سیاسی ـ اجتماعی ایران چاره ای نداریم تا تعامل دو متغیر مستقل و وابسته را ملاک تحلیل قرار دهیم.
چه آن ناآرامی های قبل از صفویه و چه آن آرامش بعد از صفویه را می توان در تناسب مستقیم با«هویت ملی» بعنوان «متغیر مستقل» و «حاکمیت موجود» بعنوان «متغیر وابسته» فهم کرد.
تجربه تاریخی نشان داده هرآینه که این دو متغیر با یکدیگر هم پوشانی پیدا کرده اند جامعه ایران بلکه با کمی احتیاط جامعه سنتی ایران، برخوردار از یک آرامش نسبی شده.
آرامش تاریخی ایران از صفویه تا اواسط قاجاریه نمود برجسته ای از انطباق و هم پوشانی هویت ملی جامعه ایران (اسلام) با حاکمیت (در مقام عمله اسلام) بود.
طبعاً جناب آقای پدرام می پذیرند که در اینجا قصد ارزش گذاری و داوری نسبت به ماهیت چنان اسلام و حاکمیتی نیست و قطعاً اجازه خواهند داد بحث ماهیت تخدیری آن آرامش صوفیانه با قرائت عوامانه در دوره صفوی را احاله به مواضع و بیانات ارزشمند دکتر شریعتی در کتاب تشیع صفوی و تشیع علوی کنيم که انصافاً جناب شریعتی حق آن مطلب را بخوبی ادا کرده اند.
اما همینجا نیز لازم به توضیح است که تشیع صفوی در تحلیل نهائی فرزند زمانه خود بود و در آن مقطع یگانه انتخاب اصلح و منطبق با پارادیم جامعه وقت برای تامین قوام جامعه محسوب می شد. همانطور که تشیع علوی نیز خوانشی منطبق با اقتضای زمانه دکتر شریعتی بود.
شریعتی بفراست، زمانی تشیع علوی خود را مطرح کرد که خوانش صفویانه از دین باطناً جهت همآوردی با رقبای تازه نفس مکاتب مارکسیستی و لیبرالیستی از حیّز انتفاع افتاده بود.
همین ابتر بودن خوانش صفویانه از دین در کانون منازعه با ایسم های قرن بیستم بود که موجبات اقبال از خوانش علویانه و پرنشاط و منطبق با اقتضائات زمانه دکتر شریعتی را فراهم کرد.
اما این بدآن معنا نیست که در عصر جدید بتوان با استناد بر ابتر بودن آن قرائت متصلب از دین در تمشیت امور جامعه، آثار طبعی و اجتماعی و سیاسی آن را در دوران اقبالش نادیده گرفت.
صرف نظر از جنس و ماهیت اسلام صفوی به هر حال این قرائت توانسته بود از صفویه تا قاجاریه آرامش نسبی جامعه ایران را سُکانداری کند.
تنها باید دوران کوتاه افشاریه را در این میان بواسطه سیاست های ضد شیعی نادر استثنا کرد اما همان شیعه زدائی نادر نیز بدلیل اهتمام اصلی وی که صرف کشور گشائی و لشکرکشی به هندوستان شد اقبال چندانی در تغییر پارادیم دینی حاکم بر ایران نیافت.
همینجا باید گوشزد شود که وجود آن آرامش تاریخی هرگز به این معنا نیست که طی این دوره جامعه ایران حیات اجتماعی و سیاسی و اقتصادی خود را در بهشتی از سعادت و عدالت سپری می کرد. تصادفاً در آن مقطع شاهد نابرابری ها و بی عدالتی و مظالم سنگینی از ناحیه حکومت های وقت بودیم اما همان انطباق هویت با حاکمیت از حیث انگاره ها و باورهای دینی پمپ کننده حدی از اعتماد و رواداری بدنه اجتماع به ساختار سیاسی بود تا بدینوسیله بتوانند همه آن نابرابری ها و بی عدالتی ها را غمض عین کنند.
(چیزی که شمائی از آن را در نسبت جامعه سنتی با دولت محمود احمدی نژاد نيز می توان ردیابی کرد)
اکنون جای این پرسش است که آن آرامش ولو تخدیری از چه زمانی دچار تکانه و ریزش شد.
تحقیقاً شکست های سنگین ایران از قوای روس و تحمیل عهد نامه ننگین ترکمانچای به ایران عامل مهمی در حس حقارت ملی ایرانیان محسوب می شود.
خصوصاً آنکه در همان جنگ ها بود که جامعه ایران برتری روس ها به اعتبار فن آوری نظامی را بوضوح تجربه کرد.
اما آن شکست و تجربه سخت به جای آنکه پمپ کننده عزم ملی جهت مرتفع کردن عقب ماندگی های ایرانیان شود ناشی از بی کفایتی و خود باختگی سلاطین قاجار مبدل به پس افتادگی بیشتر ایران از دایره رشد و توسعه جهانی شد.
اما بی انصافی است چنانچه همه دلائل احاله به بی کفایتی دربار قاجار شود.
همزمان با ضعف و بی تدبیری سلاطین قاجار، نمی توان عنصر جنگ جهانی اول و تبعات آن در خاور میانه و تحولات ایران را از نظر دور داشت.
سقوط امپراطوری عثمانی اگر بیشتر از بی کفایتی سلاطین قاجار به ساختار سیاسی و فرهنگی و اجتماعی ایران لطمه نزد قطعاً کمتر از آن نیز اثر گذار نبود.
اساساً تا قبل از سقوط عثمانی ایران توانسته بود با قرار گرفتن در حد فاصل اصطکاک نظامی و سیاسی و اجتماعی غرب با امپراطوری سلطان عبدالحمید، فضای تنفسی فرصت طلبانه را برای خود تمهید کند.
با اضمحلال این امپراطوری بود که بعد از قرن ها غرب به برکت مستعمرات و فتوحات قوای متفقین در خاورمیانه مجدداً با ایران همجوار شد.
آخرین خاطره ایرانیان از غرب بازگشت به لشکر کشی اسکندر و نبرد ایشان با هخامنشیان داشت و اکنون بعد از بیش از دو هزار سال بار دیگر فرزندان اسکندر پشت مرزهای ایران اردو زده بودند. با این تفاوت که این بار سپاهیان غرب جنگآوران و شمشیرزنان اسپارتی نبودند. اکنون این تجار و سرمایه داران انگلیسی بودند که حریصانه در جستجوی فتح بازارهای شرق پشت مرزهای ایران رسیده بودند.
اروپا زمانی به مرزهای ایران رسید که پس از یک جهد تاریخی توانسته بود با پشت سر گذاشتن سه انقلاب صنعتی و رنسانس و رفرم دینی قدرتمندانه منافع مالی و سیاسی و اقتصادی امپراطوری تازه تاسیس خود را در جهان مطالبه کند.
این قدرت نوظهور با اضمحلال عثمانی به راحتی توانست منابع حیاتی خود را در خاورمیانه سُنی تامین کند اما در مواجهه با جهان تشیع (عراق و ایران) با سکوی سخت و انعطاف ناپذیر مرجعیت شیعه رو در رو شد.
بنا به هر دلیلی اروپا و بویژه انگلستان بعد از مواجهات متعدد با مرجعیت شیعه به یک نتیجه منطقی رسید و آن اينکه تا زمانی که روحانیت شیعه در عراق و ایران صاحب اقتدارند دست انگلستان و غرب در ورود به این منطقه بسته خواهد بود.
پیشتر یآدآوری کرده بودم که قرارداد سایکس ـ پیکو در حالی بر کسری از امپراطوری مضمحل شده عثمانی نام «عراق بدون حضور شیعه» را ثبت کرد که 26 سال قبل از آن تاریخ دولت بریتانیا با تلخ ترین شکل ممکن، قدرت، نفوذ و ضرب شست مرجعیت شیعه مستقر در نجف را از دل فتوای تاریخی «حُرمت استعمال توتون و تنباکوی» میرزای شیرازی (آیت الله میرزا محمد حسن شیرازی)علیه کمپانی تالبوت چشیده بود.
کمااینکه بعد از تاسیس عراق باز این مرجعیت و روحانیت شیعه مقیم نجف بود که توانست با تکیه بر نفوذ خود نزد شیعیان، موجبات سلطه ستیزی و استقلال عراق تازه تاسیس را با درایت میرزای دوم(آیت الله میرزا محمد تقی شیرازی) و صدور فتوای تاریخی «دفاعیه» احصا کرده و مجوز رسمی جنگ مسلحانه علیه انگلیسی ها را تمهید نماید تا لندن از صرافت نصب نماینده خود به عنوان رئیس حکومت عراق بیفتد.
در جنگ های ایران و روس نیز نباید و نمی توان نقش تاریخی روحانیت شیعه مستقر در نجف از جمله مرحوم «کاشف الغطا» در صدور فتوا علیه کفار روسی و «رساله جهادیه» منتشره میرزا عیسی قائم مقام با امضای کثیری از علمای نجف را از دید انگلیسی ها نادیده گرفت که علی رغم تفوق نظامی قوای روس، ایرانیان را از آن درجه از انگیزه برخوردار کرد تا در این نبرد نابرابر 12 سال علیه روس ها استقامت و پایمردی سلحشورانه کنند.
مقاله بلوف
قطعاً انگلستان تا آن اندازه برخوردار از حزم اندیشی بود تا برای حل مشکل مرجعیت شیعه صلاح اندیشی کند.
متاسفانه تجربه تاریخی مؤید آنست نسخه ای که لندن برای مرتفع کردن این مانع پیچید تا حدود زیادی موثر واقع شد.
قطعاً نکته محوری در اتخاذ استراتژی لندن در برخورد با پدیده روحانیت شیعه می توانسته متکی بر گزارش مستشرقین فرنگی از ساختار سازمان روحانیت در ایران باشد. گزارشاتی که حکایت از آن داشته این قشر اهالی صنفی هستند که با انتساب خود به نمایندگان امام زمانی که قرار است بیآید و با آمدن خود عدالت را نیز با خود بیآورد، صاحبان و مالکان انحصاری گفتمان دینی در جهان تشیع اند.
گذشته از آنکه دولتمردان لندن از لحظه ورود به بازار تجارت ایران مکرراً خود را مواجه با کارشکنی و فتاوی روحانیت شیعه می دیدند که با نفوذ کلام و دخالت های خود مانع از تامین منافع تجاری لندن می شدند.
در این میان قرارداد رژی و فتوای تاریخی میرزای شیرزای سخت ترین ضربه روحانیت شیعه به منافع تجاری انگلستان محسوب می شد.
بی سبب هم نیست که سه سال قبل از این فتوای تاریخی «سر درمندولف» وزیر مختار انگلیس در اصفهان طی شکوائیه ای مکتوب به امین السلطان اظهار می دارد:
«محترماً با عنایت به روند رو به ازدیاد تجارت خارجه و احداث چندین تجارتخانه جدید در اصفهان خاطر مُنیر ملوکانه را از وجوب سّد راه خسران مجدد به اصفهان بواسطه فساد و فتنه گری شیخ محمد تقی نجفی اصفهانی (نماینده تام الاختیار میرزای شیرازی) مستحضر می دارد. خیلی محل افسوس خواهد بود که عملی در این شهر از جانب وی حادث شود که سبب واهمه سکنه اروپائی مقیم اصفهان شود»
سند فوق موید عزم لندن برای نفوذ در بازار تجاری ایران و کارشکنی روحانیت شیعه در این مسیر است.
ظاهراً نسخه انگستان برای حل مشکل روحانیت در ایران یک میانبُر تاریخی بود به این معنا که ایشان با تلقی خرافی بودن انتظار شیعیان برای ظهور امام زمان، تصمیم می گیرند با ترویج نحله روشنفکرانه ای از تشیع توأمان هم از شر روحانیت به عنوان حلقه واسط میان مومنین و امام زمان، خلاص شده و متقابلاً دینی «دپولتیزه» را جایگزین تشیع بشدت سیاسی کرده تا بدینوسیله بتوانند فارغ از دخالت دین و روحانیون حامل آن دین از عرصه سیاست و اقتصاد، برخوردار از آزادی عمل در ایران و جهان تشیع شوند.
بابیه و بهائیت را به وضوح می توان برآمده از چنین تحلیلی دانست.
این دو فرقه اولاً یک نحله روشنفکرانه از دین بوده که با نگاهی مُحقانه به انسان نافی مناسبات مکلفانه میان وی با خداوند می شد. طبعاً مومنین در چنین خوانشی از دین وقتی مکلف به ادای تکلیفی نیستند به همان میزان نیز بی نیاز از واضعان و مراجع تعیین کننده چگونگی ادای تکلیفند.
گذشته از آنکه پیام اصلی بهائیت به شیعیان آن بود که همانا موعودی که انتظارش را می کشیدید ظاهر شد (حضرت بهاالله) و طبعاً پس از ظهور موعود، محلی از اعراب برای روحانیتی که تا پیش از این مدعی نمایندگی وی را داشتند، وجود ندارد.
و مهم ترین نکته آنکه این دین جدید در یک مورد خاص در نقطه مقابل صدر در صدی تشیع قرار داشت و آن تاکید و ابرام بیش از اندازه بهائیت بر سیاست گریزی و نفی دخالت دین در سیاست بود و هست.
طبعاً چنانچه بهائیت توفیق آن را می یافت تا در ایران عمومیت یابد، در آن صورت تاریخ ایران کمتر شاهد کان لم یکن شدن قراردادها و امتیازات مکتسبه انگلستان از دربار قاجار و از ناحیه دخالت دین و دین ورزان در سیاست می شد.
گذشته از آنکه تجربه تاریخی نشان می دهد بهائیت از حیث عملی نیز توان تامین منافع اقتصادی انگلستان را نیز داشت.
نمونه تاریخی «طاهره قرةالعین» مورد برجسته و در عین حال مشکوکی از فرقه بابیه بود که در قرن 19 و از دل محافل سنتی حوزه کربلا ونجف زنی اعلام حضور کند که مخالف حجاب است و عملاً نیز در عرصه عمومی کشف حجاب کرد.
صرف نظر از ادله و مبانی دینی «قرة العین» در کشف حجاب در یک نکته نمی توان تردید داشت که برداشت کننده نهائی از زراعت کشف حجاب (ولو با عنوان جذاب آزادی زن) سیاست های تجاری غرب بود.
طبعاً چنانچه بابیه و بهائیت از اقبال عمومی در ایران و جهان اسلام برخوردار می شد این بمعنای آن بود که زن ایرانی و مسلمان به عنوان مدرنیته و تجدد از شر 3 متر و نیم پارچه چادری که شاید تنها سالی یک بار آن را ابتیاع می کرد خلاص می شد اما در ازای آن اینک با عنایت به پروپاگاندای مدرنیته از زن مدرن بعنوان زن طناز و جلوه گر، هر چند دیگر نیازی به 3 متر پارچه چادری نداشت اما در مقابل باید برای احراز استاندارد تعریف شده غرب از زن آزاد و متجدد و مدرن سیاهه بلندی از رُژ لب و ماتیک و بیگودی و کرم پودر و دامن دکلته و پیراهن شب و مایو و آرایشگاه و کیف و کفش و کلاه گيس و جراحی زیبائی و ده ها و صدها قلم کالاهای مصرفی را جهت حضور بولهوسانه در سطح جامعه را ابتیاع کند. ابتیاعی که عرضه کننده آن کریستین دیور شانن و ویکتوریا سیکرت و کسر وسیعی از کمپانی های غربی است. (2)
لیکن علی رغم حرکت حسابشده بابیت و بهائیت اما ظاهراً عدم شناخت دولتمردان انگلستان از بافت سنتی دیرینه تشیع و نوع مناسبات مرید و مرادی حاکم بر روابط مومنین و روحانیت شیعه مانع از آن شد تا ایشان با تکیه بر چنین نحله هائی از دین بتوانند مشکلات خود در ایران را مرتفع کنند.
بدون اغراق فتوای حُرمت توتون و تنباکوی میرزای شیرازی به اندازه کافی به لندن تفهیم کرد که ساختار مذهبی و نوع مناسبات موجود در آن را نمی توان با فرقه سازی هائی نظیر بهائیت از میان برداشت.
ظاهراً پس از این تجربه سخت،انگستان ترویج «شل ایمانی» بمنظور تضعیف مناسبات مرید و مرادی و تبعیت ارادت ورزانه شیعیان به مراجع دینی از طریق تزریق سکولاریسم غربی به بدنه شهروندی ایران را در دستور کار خود قرار داد.
ماموریت سکولاریسم غربی دقیقاً همان چیزهائی بود که پیشتر از طریق بهائیت دنبال می شد:
ـ تضعیف نقش مرجعیت شیعه از طریق تروج اندیشه حذف واسطه میان خداوند و مومنین.
ـ خلع ید روحانیت از سیاست از طریق طرح تز جدائی دین از سیاست.
بی مناسبت نیست چنانچه انقلاب مشروطه نخستین انقلاب مخملی در تاریخ جهان معاصر تلقی شود چرا که در طول نهضت مشروطیت حیاط سفارت انگلستان بصورت تمام وقت مشغول ارائه اطعام انقلابیون بود.همانطور که یک قرن بعد همین الگو در اوکراین و گرجستان نمونه سازی شد و این بار انقلابیون گرج